وهابیت
منوهای سایت
۱۳۹۰/۱۰/۱۳ ۱۵:۴۳     بازدید:۱۰۱۸       کد مطلب:۵۲۴۲          ارسال این مطلب به دیگران  

مفهوم شناسی و تاریخ سلفیه » مفهوم شناسی سلفیه

سلفي‌گري

حجه الاسلام دکتر احمد عابدی

 


پيروان محمد بن عبدالوهاب نزد مخالفان آنان به اسم «وهابيان» شناخته مي‌شوند، اما آنان لفظ «سلفي» و «اتباع شيخ» را بر خود نهاده و مخالفان خود را «خلفي» مي‌گويند، و معمولاً کتاب‌هايي که در عربستان در آن براي دفاع از آيين وهابيت چاپ مي‌شود به اسم «دفاع عن السلفيه» مي‌باشد. و دکتر قفاري نيز در سرتاسر کتاب «اصول مذهب الشيعه» با لفظ «سلفي» از مرام خود ياد مي‌کند. اينان در اين نامگذاري از ابن تيميه پيروي مي‌کنند که او روش خود را سلفي‌گري نام نهاد و ادعا کرد مسلمانان از سيره سلف صالح خارج شده و داخل شرک گرديده‌اند.(1) در اينجا توضيح کوتاهي پيرامون اين لفظ ذکر مي‌کنيم:

سلف در لغت به معناي گذشته، قبل، پيشينه آمده است.(2) ابن اثير گويد: «صدر اول از تابعين را سلف صالح گويند؛ زيرا آنان پيش از ما زيسته و اکنون مرده‌اند».(3)

زبيدي نيز گويد: «پدران و خويشان شما که قبل از شما بوده‌اند «سلف» ناميده مي‌شوند، بنابراين ما سلف براي آيندگان هستيم و گذشتگان سلف ما هستند».(4)

و در اصطلاح وهابيان «سلفي» به معني صحابه رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم) بوده و «فهم سلفي» يعني تصوراتي که در ذهن آنان از آيات شريفه و روايات بوده است.(5) و مقصود از

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1. بحوث مع اهل السنة والسلفيه، ص 163.
2. الرائد، ج 1، ص 971.
3. النهاية في غريب الحديث والاثر، ج 2، ص 390.
4. تاج العروس، ج 23، ص 455.
5. مناهج البحث في العقيدة الاسلامية في العصر الحاضر، ص 439.


1


«منهج سلفي» التزام به کتاب و سنت و فهم صحابه است و راه به دست آوردن اين فهم صحابه اعتماد و استعانت از روش ابن تيميه و محمد بن الوهاب است.(1)

در اين عبارت مراد از سلف تنها صحابه بوده است، ولي در عبارت نهايه ابن اثير پيروي از روش تابعين را معني اصلي سلفي‌گري دانسته است.(2) و گاهي وهابيان سلفي را به گونه‌اي معنا مي‌کنند که شامل سه قرن اولي اسلام مي‌گردد مثلاً دکتر محمد سعيد رمضان بوطي مي‌گويد:

معناي اصطلاحي اين کلمه همان سه قرن اول امّت اسلامي است و مدرک آن حديثي است که ابن مسعود نقل کرده که بهترين مردم، مردم اين زمان پس از آنها کساني که به دنبال آنان هستند و سپس کساني که پس از آنان مي‌آيند.(3)

و برخي ديگر از وهابيان گفته‌اند:

مذهب سلفي يعني آنچه که صحابه و تابعين و اتباع آنان بر آن بوده‌اند و آنچه که ائمه دين بر آن بوده‌اند مثل ائمه اربعه و سفيانيين و ليث بن سعد و ابن مبارک نخعي و بخاري و مسلم و ديگر اصحاب سنن به استثناي خوارج و روافض و مرجئه و جبريه و جهميه.(4)

طبق اين تعريف اخير مي‌توان گفت تمام فرق اهل سنت سلفي به شمار مي‌آيند با همه اختلافاتي که بين آنان وجود دارد. مثلاً ابوحنيفه احمد بن حنبل را مرجئي و ضال و منحرف مي‌دانست و احمد بن حنبل، ابوحنيفه را که قائل به مخلوق بودن قرآن بود کافر مي‌دانست. ابوحنيفه خلافت منصور را قبول نداشت و با محمد بن عبدالله بيعت نمود و لذا در زندان منصور مرد و احمد بن حنبل ايمان به خلافت منصور داشت.(5) در عين حال هر کس پيرو هر کدام از اين عقايد متضاد باشد سلفي است.

به هرحال وهابيان روش خود را که سلفي مي‌نامند در مقابل روش «خلفي» مي‌دانند به نظر آنان روش متکلمان و معتزله و ماتريديه و اشاعره روش خلفي است.(6) و ابن تيميه در

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1. مناهج البحث في العقيدة الاسلامية في العصر الحاضر، ص 49.
2. النهاية في غريب الحديث والاثر، ج 2، ص 390.
3. السلفية مرحلة زمينة مبارکة لامذهب اسلامي، ص 9.
4. السلفية بين اهل السنة والاماميه، ص 22.
5. همان، صص34 ـ 35.
6. مناهج البحث في العقيدة الاسلامية في العصر الحاضر، ص 445.


2


مقام مقايسه بين روش سلفي و خلفي گفته است: «طريقة السلف اسلم وطريقة الخلف أعلم وأحکم»(1)؛ «روش سلفي قابل اعتمادتر، ولي روش خلفي عالمانه‌تر و استوارتر است».

در تعريفي ديگر از «سلفي» روش صحابه اعم از مهاجر و انصار و تابعين را بيان کرده‌اند، مثلاً «مقصود از سلفي پيروي از روش سلف صالح از اين امت مسلمان است آنان که اهل سنت و جماعت هستند، يعني اجماع و اجتماع بر پيروي از سنت پيامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و نيز پيروي از روش مهاجر و انصار و کساني که به نيکي از آنان پيروي کردند به دليل وصيت پيامبر که فرمود: بر شما باد به سنت من و سنت خلفاي راشدين پس از من».(2)

ولي همين نويسنده در جاي ديگر مي‌گويد:

مقصود از اجماع المسلمين و اجماعي که مورد قبول است و اجتماع بر ضلالت در آن وجود ندارد آن چيزي است که سلف صالح بر آن بودند يعني سه قرن اول، ولي پس از آن چون اختلاف زياد شد و امت پراکنده شدند اجماعشان حجت نيست.(3)

و عجيب‌تر آنکه همين نويسنده مي‌گويد: «در زمان ابن مسعود (قرن اول) اکثر مردم از جماعت جدا شدند».(4) آيا اين اکثر مردم چه کساني بودند؟ و چگونه ديگر اجماع محقق مي‌شود، وقتي حتي عده‌اي از صحابه و تابعين مثل قدامه مي‌گويند کسي که عمل صالح انجام دهد شرب خمر بر او مباح است(5) و با آنکه اختلافات مسلمانان از لحظه وفات رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم) شروع شد(6) آيا باز پيروي از تمام صحابه و تابعين تا پايان قرن سوم ممکن است و آيا توافق آنان برچيزي وجود دارد، با آنکه برخي از صحابه پس از وفات پيامبر مي‌گفتند چيزي از آنچه در عهد پيامبر بود اکنون ديگر وجود ندارد و همه آداب و سنن تغيير کرده است.(7)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1. مناهج البحث في العقيدة الاسلامية في العصر الحاضر، ص 445.
2. عقيدة الشيخ محمد بن عبدالوهاب و ...، ج 1، ص 255.
3. همان، ص 268.
4. همان، ص 375.
5. همان، ص 338.
6. الملل والنحل.
7. عقيدة الشيخ محمد بن عبدالوهاب و...، ج 1، ص 636، عبارت او چنين است: "عن ابي‌الدرداء انّه قال: والله ما اعرف من أمر محمّد شيئاً إلّا أنّهم يصلّون جميعاً. و روي مالک في الموطأ عن بعض الصحابة انّه قال: ما أعرف شيئاً ممّا أدرکت عليه الناس إلّا النداء بالصلاة"، و در ص 485 همان کتاب گويد: "قول أنس بن مالک في أهل زمانه: ما أعرف فيهم شيئاً ممّا أدرکت إلّا هذه الصلاة، وهذه الصلاة قد ضيّعت".


3


وقتي رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم) وفات يافت مسلمانان دو فرقه شدند برخي بحث کردن درباره اسما و صفات الهي و قضا و قدر را بدعت مي‌دانستند مثل عمر بن خطاب و عبدالله عمر و زيد بن ثابت و جمع زياد ديگري از صحابه و تابعين مثل سفيان ثوري و اوزاعي و مالک بن انس و احمد بن حنبل، و فرقه ديگري به شدت طرفدار بحث و مناظره بودند مثل علي بن ابي‌طالب(علیه السلام) و عبدالله بن عباس و عبدالله بن مسعود و از تابعين و تابعين تابعين مثل حسن بصري و ابوحنيفه و حارث محاسبي و ابوالثور و...(1) آيا باز مي‌توان سلفي بود و مناظره‌کردن را هم بدعت دانست و حرام و هم جايز بلکه لازم به شمار آورد؟!

از آنچه گذشت تعريف‌هاي ذيل براي معناي «سلفي» به دست آمد:

1. روش صحابه.

2. روش تابعين.

3. روش رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و صحابه و تابعين به احسان.

4. سنت رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و خلفاي راشدين.

5. روش صحابه و تابعين و تابعين تابعين تا پايان قرن سوم.

نام برخي از کساني که در کتاب‌هاي وهابيان به عنوان سلف صالح آمده و خود را پيرو آنان مي‌دانند عبارت است از: ابن عمر، عبادة بن الصامت، ابّي بن کعب، عبدالله بن مسعود، حذيفه بن يمان، زيد بن ثابت، ابوحنيفه، مالک، شافعي، احمد بن حنبل، ابويوسف، محمد بن حسن شيباني.(2) برخي از نويسندگان که اکنون در جهان اسلام به عنوان «سلفي‌گري» شهرت دارند مي‌گويد:

اکثر علماي امروز عربستان سلفي هستند و در مصر، محمد عبده و حرکت اخوان المسلمين و جمال الدين اسدآبادي از روشنفکران سلفي هستند. دکالي و علال فاسي در مغرب و ابن باديس در الجزاير، و ابن عاشور و سالم بوحاجب در تونس، و دکتر علي شريعتي در ايران، و محمد اقبال و مودودي در هند و پاکستان از علماي سلفي هستند.(3)

البته او براي اين ادعاي خود هيچ دليلي نياورده است، و ما مي‌دانيم سخن او در

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1. السلفية مرحلة زمنية مبارکة لامذهب اسلامي، ص 151.
2. عقيدة الشيخ محمد بن عبدالوهاب و ...، ج 1، صص 283 و 310.
3. السلفية بين اهل السنة والاماميه، ص 42.


4


مورد دکتر شريعتي و نيز محمد اقبال و جمال الدين اسدآبادي قطعاً صحيح نيست و شواهد بر عليه ادعاي نويسنده فوق فراوان است.

برخي از کتاب‌هايي که مورد قبول وهابيان است عبارتند از: صحاح ست و شرح‌هاي آنها مثل فتح الباري و شرح نووي، المناوي، تفسير طبري، تفسير ابن کثير، تفسير بغوي، تفسير بيضاوي، تفسير جلالين، الخازن، و کتاب‌هاي ابن تيميه و ابن قيم که اين دو نويسنده اخير مهم‌ترين منبع براي وهابيان مي‌باشند.(1)

به نظر وهابيان روش قابل اعتماد در مباحث اعتقادي آن است که انسان پيرو صحابه و تابعين باشد هرچند آنان معصوم نبودند و نه تنها با يکديگر اختلافات زياد داشتند، بلکه آنان نمي‌دانستند معني جوهر و عرض چيست و آيا خداوند جوهر است يا عرض و در عين آنان اعلم امت اسلامي بودند و روش آنان مطمئن‌ترين روش است، دو نمونه ذيل شاهد مدعاي فوق است:

شيخ محمد بن عبدالوهاب خود را مشغول بدعت‌هايي که متکلمان مشغول آن شدند ننمود، زيرا متکلمين از روش انبيا و سلف صالح دوري کردند و بدعت‌هايي پديد آوردند مثل بحث از جوهر و عرض و تحيّز و جهت و امثال آنها که شرع نفياً و اثباتاً درباره آنها چيزي بيان نکرده است. سپس مي‌گويد: توحيد اهل باطل عبارت است از فرورفتن در بحث جواهر و اعراض در حالي که پيامبر مبعوث شد به انکار آنها و ابوالوفاء بن عقيل گويد: من يقين دارم که ابوبکر و عمر وقتي مردند هنوز نمي‌دانستند جوهر و عرض چيست، پس اگر کسي تصور مي‌کند روش ابوعلي جبايي و ابوهاشم بهتر از روش ابوبکر و عمر است بسيار عقيده زشتي دارد.(2)

ابوبکر که نمي‌داند خداوند جوهر است يا عرض است اعلم امت است و اين مورد اجماع وهابيان است.(3) جاي اين سؤال باقي است که وقتي پيامبر نفياً و اثباتاً درباره چيزي سخن نگفته است چگونه بحث کردن از آن بدعت است و آيا بهتر نيست که بگويد بحث جوهر يا عرض بودن خداوند را شرع سکوت کرده است نه آنکه بگويند بدعت است. علاوه بر آنکه اينان اگر معني جوهر و عرض را مي‌فهميدند آن‌گاه

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1. رشيد رضا و دعوة الشيخ...، ص 97.
2. عقيدة الشيخ محمدبن عبدالوهاب و...، ج1، ص 326، و عين اين کلام نيز در ص 501 تکرار شده است.
3. همان، ص 442.


5

مي‌دانستند که شرع در اين باره سکوت کرده است يا آنکه بيان کرده است. و آيا بايد اعتقادات را از افرادي مثل ابوبکر گرفت يا از عقل سليم و فطرت و وحي.

به هرحال وهابيان مدعي پيروي از روش سلف هستند، اما روشن نکرده‌اند که مرادشان از پيروي سلف چيست، آيا صحابه را مشرّع دانسته و اجتهادات آنان را حجت مي‌دانند و روش آنان مطلوبيت ذاتي دارد، يا آنکه فهم آنان از کتاب و سنت حجت است؟

اگر مراد مشرّع بودن صحابه يا مطلوبيت ذاتي در پيروي صحابه و معصوم دانستن آنان است، اين چيزي است که شيعيان هرگز با آن موافقت نداشته و مشرّع بودن را مخصوص خداوند و مطلوبيت پيروي را مخصوص به معصومين(علیهم السلام) مي‌دانند. ولي اگر مقصود آن است که فهم صحابه و تابعين از کتاب و سنت براي ما ارزش ـ و نه حجيت ـ دارد و چون قرآن مجيد به زبان آنان نازل شد و در آن زمان زبان عربي با غير عربي اختلاط پيدا نکرده بود و به قرائن حاليه آيات شريفه بهتر آگاهي داشتند لذا فهم آنان سالم‌تر بود، در اين صورت اين ادعا صحيح است. و اين همان چيزي است که علماي شيعه نيز در اصول فقه و در کتاب‌هاي تفسير مکرراً گفته‌اند که خطابات شرعي به عرف و فهم عرفي القا شده است.

ولي بايد توجه داشت که مقصود حجيت عرف و فهم عرفي در آيات شريفه‌اي است که بحث‌هاي حقوقي و فقهي و اخلاقي دارند نه در مباحث اعتقادي. فهم دقّي عرف ـ نه مسامحي عرف و نه نظر دقّي عقلي ـ در خطابات مربوط به احکام حجت است، ولي در مباحث اعتقادي چون علم و يقين لازم است و فهم عرفي تنها مي‌تواند اثبات ظهور نمايد و ظهور نيز دلالتي ظنّي است نه قطعي، پس فهم عرفي نمي‌تواند در مباحث اعتقادي ملاک و ميزان باشد، امّا تعمّق در اعتقادات پسنديده است و در روايتي نيز مورد اشاره قرار گرفته است.(1) وجه حجيت عقل و ميزان ارزش آن در اعتقادات در فصل‌هاي آينده بيان خواهد شد.

دکتر بوطي که خود از مدافعان وهابيان است مي‌گويد:

اجتهادات سلف في حدّ ذاته حجت نيست و حتي روش آنان نيز چيزي نيست

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1. "سئل علي بن الحسين(علیه السلام) عن التوحيد؟ فقال: إن الله عزّوجلّ علم انه يکون في آخر الزمان اقوام متعمقون فانزل الله تعالي "قل هو الله أحد" والآيات من سورة الحديد إلي قوله "عليهم بذات الصدور" فمن رام وراء ذلک فقد هلک". تفسير نور الثقلين، ج 5، ص231.


6


که بر همه مردم پيروي آن لازم باشد، به طوري که حتي بر مجتهدين ديگر نيز لازم باشد خود را مقيّد به اجتهاد سلف بدانند به اين استدلال که آنان نيز به عصر رسالت بوده‌اند.(1)

و اين سخن صحيح و قابل پذيرفتن است. به هرحال روش سلفي‌گري عبارت است از «التزام به کتاب و سنت و فهم صحابه و اعتقاد استعانت به روش ابن تيميه و ابن قيم و محمد بن عبدالوهاب»(2)، گرچه اين عبارت به معني دقيق کلمه روش را بيان نکرده است امّا آنان اين را روش مي‌دانند. ضمناً آنان هميشه استعانت به غير خدا را کفر و شرک مي‌دانند، حتي استعانت به رسول خدا را. ولي استعانت به ابن تيميه و روش او و محمد بن عبدالوهاب را نه تنها شرک نمي‌دانند بلکه عين دين مي‌دانند. بهتر است گفته شود اصول سلفي‌گري عبارت است از: 1. کتاب؛ 2. سنت، 3. اجماع مسلمانان.(3)

و روش رسيدن و بهره‌گيري از اين اصول عبارت است از: 1. تقديم شرع بر عقل؛ 2. کنارگذاردن تأويلات کلامي؛ 3. استدلال به آيات شريفه قرآن.(4) و علت آنکه روش صحابه و تابعين حجت است آنکه اولاً آنان اختلاط با عجم نداشته و زبان آنان سالم بوده است. ثانياً داراي فطرت پاک اسلامي بوده‌اند.(5)

در اينجا چند نکته بايد مورد توجه قرار گيرد:

اولاً: تمسک به کتاب و سنت و اجماع مسلمانان از مسلمات و ضروريات مذهب شيعه است، و ساير فرق مسلمانان نيز همين عقيده را دارند، و اين چيزي نيست که به سلفي‌ها اختصاص داشته باشد. زيرا حديث ثقلين که متواتر بين مسلمانان است طبق برخي از روايت‌ها «کتاب الله و سنتي»(6) دارد، گرچه به نظر مي‌رسد که نقل صحيح «کتاب الله و عترتي»(7) باشد و وقتي تمسک به عترت لازم باشد تمسک به کلام و

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1. السلفية مرحلة زمنية مبارکة لامذهب اسلامي، ص 27.
2. مناهج البحث في العقيدة الاسلامية في العصر الحاضر، ص 49.
3. عقيدة الشيخ محمد بن عبدالوهاب، ج 1، ص 268.
4. مناهج البحث في العقيدة الاسلامية في العصر الحاضر، ص 62.
5. السلفية مرحلة زمنية مبارکة لامذهب اسلامي، ص 27.
6. کنز العمال، ج 1، ص 184.
7. صحيح مسلم (تک جلدي)، ص 1043؛ مسند احمد بن حنبل، ج 5، ص 182؛ کنز العمال، ج 1، ص 187 که در اين کتاب 9 حديث با عبارت فوق نقل شده. تدوين السنه، ص 115؛ کتاب الله و اهل البيت في حديث الثقلين، ص 286. کتاب اخير تمام مباحث آن اختصاص به موضوع فوق دارد.


7


حديث آنان نيز ثابت مي‌شود. ولي به هرحال ضرورت تمسک به کتاب و سنت چيزي است که از خود قرآن کريم استفاده مي‌شود(1) علاوه بر آنکه از بديهيات عقلي نيز مي‌باشد.

ثانياً: اجماع مسلمانان في نفسه حجت نيست بلکه تنها راهي است براي به دست آوردن سنت، و ارزش آن تنها از اين جهت است.

ثالثاً: مقدم بودن عقل بر شرع به صورت مطلق و کلي نيست بلکه عقل حجت باطني خداوند است آنچنان‌که انبيا(علیهم السلام) حجت ظاهري هستند.(2) لذا در کليات اصول دين مثل توحيد و نبوت بايد از عقل استفاده نمود، ولي در جزئيات اعتقادات مثل تعداد اسماء و صفات الهي، عرش و لوح و قلم، عدد انبيا(علیهم السلام) رجعت و... از شرع بايد استفاده نمود.(3) و در احکام فقهي بايد گفت اصلاً عقل به آنها نمي‌رسد که گفته شود عقل مقدم است يا شرع. و در ساير معارف ديني و غير ديني آنچه که از بديهيات عقلي و از مسلّمات عقل فطري ـ غير مشوب به اوهام و جدليات علم کلام ـ باشد روشن است که عقل بر شرع مقدم است و در واقع تعارضي بين عقل و شرع وجود ندارد. مثلاً وقتي عقل مي‌گويد: خداوند جسم نيست شرع چيزي برخلاف آن حکم نمي‌کند، و اگر فرضاً آيه يا روايتي بود که ظاهرش دلالت بر جسميت خداي متعال داشت، آن دليل شرعي از متشابهات بوده و بايد آن را طبق محکمات تفسير نمود.
به هرحال يقين آور است و ظواهر آيات و روايات دليل ظني ـ به ظن نوعي ـ هستند و يقين با ظن تعارضي نداشته، بلکه با وجود يقين عقلي، هرگز ظن شخصي برخلاف آن حاصل نمي‌شود. بله مسائلي که از نظريات عقلي است مثل بسياري از مباحث جدلي علم کلام يا فلسفه در اين‌گونه مسائل چنانچه بين عقل و شرع تعارضي وجود داشته باشد اختلاف معروفي بين اصوليين و اخباريين وجود دارد که کدام‌يک مقدم است(4)؛ همچنان‌که اختلاف در تفسير کلام اخباريين است که آيا از مقدمات عقلي يقين حاصل مي‌شود يا خير5 و يا آنکه يقين حاصل مي‌شود، ولي
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1. ر.ک: نساء: 136.
2. اصول کافي، ج 1، ص 16.
3. فرائد الاصول (رسائل)، ج 1، ص 273.
4. الحدائق الناضره، ج 1، ص 132.
5. آن‌گونه که مرحوم آخوند ادعا کرده است. ر.ک: کفاية الاصول، ج 2، ص 270.


8


حجت نيست.(1)و(2)

رابعاً: مسأله تأويل آيات شريفه قرآن و موارد جواز و موارد منع آن در بخش سوم اين رساله به صورت مفصل بيان شده است.

خامساً استدلال به قرآن صحيح بوده و هيچ مسلماني مخالفتي با آن ندارد امّا بايد بين آيات محکمات و آيات متشابه فرق گذارد و تمسک کردن به ظواهر متشابهات جايز نيست، بله بايد به محکمات و متشابهات ايمان داشت که همه آنها از طرف خداوند متعال است، ولي ظواهر آنها را نمي‌توان به صورت يکسان مورد عقيده قرار داد.

سادساً: اينکه وهابيان معتقدند «چون در زمان صحابه و تابعين و تا پايان قرن سوم هجري قمري مسلمانان با غير عرب اختلاط نداشتند و لذا فهم صحيح و سليم از قرآن و سنت داشته‌اند.(3) بسيار دور از واقعيت است؛ زيرا بهترين شاهد بر آنکه آنان چنين فهم صحيح و سليم از کتاب و سنت نداشته‌اند اختلافات بسيار زياد و گسترده بين آنان مي‌باشد، و غالب مذاهب کلامي و فقهي در قرن دوم و سوم پديد آمدند با اعتقادات و نظرياتي کاملاً متناقض. علاوه بر آنکه با گفته خود اين نويسنده سازگاري ندارد که مي‌گويد: افراد متدين به اديان ديگر از خارج جزيرة العرب در قرن اوّل اسلام به شهرهاي مکه و مدينه رفت و آمد داشته‌اند.(4) و جاي ديگر مي‌گويد: «در صدر اوّل هزاران و بلکه ميليون‌ها نفر از شهرهاي ديگر وارد اسلام شدند».(5)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1. آن‌گونه که مرحوم شيخ انصاري ادعا کرده است. ر.ک: فرائد الاصول، ج 1، ص 18.
2. بحث تعارض علم و دين از مهم‌ترين مباحث کلام جديد است و راه‌حل‌هاي متعدد و متفاوتي بر آن ارائه شده است. در کلام جديد کمتر به مسأله تعارض عقل و شرع پرداخته شده است گرچه گاهي عقل را مترادف با فلسفه دانسته و علم را نيز به معناي اعم از علم و فلسفه دانسته‌اند و در نتيجه تعارض عقل و شرع را داخل تعارض علم و دين قرار داده‌اند. امّا به هرحال به دو جهت ما به مباحث کلام جديد نپرداختيم:
اولاً: بحث ما در حجيت عقل و علم در مباحث شرعي و احکام ديني است، ولي کلام جديد بيشتر به تعارضات دين با عقل در حوزه زيست‌شناسي و کيهان‌شناسي و ... پرداخته است.
ثانياً: مخاطب بحث، وهابيان مي‌باشند که به صورت کلي عقل را کنار گذارده‌اند و نه تنها علم منطق و کلام و فلسفه را مذموم و بلکه حرام مي‌دانند، بلکه حتي صريحاً با علوم تجربي مخالفند و مي‌گويند زمين مرکز منظومه شمسي است و خورشيد دور زمين مي‌چرخد و اگر کسي بگويد زمين حرکت دارد و دور خورشيد مي‌چرخد کافر مي‌شود؛ زيرا خلاف آيه شريفه «وَ الشَّمْسُ تَجْرِي لِمُسْتَقَرٍّ لَها» (يس: 38) است.
3. السلفية مرحلة زمنية مبارکة لامذهب اسلامي، ص 27.
4. همان، ص 16.
5. همان، ص 34.


9

مضافاً بر آنکه اختلاط عرب با عجم در همان سال‌هاي اوّل اسلام و زمان فتوحات اسلامي رخ داد و علت اصلي آنکه در کتاب‌هاي ادبيات به قرآن کريم و اشعار عربي استدلال مي‌کنند، ولي غالباً از نقل حديث و استدلال به آن پرهيز دارند نيز همين است که معتقدند چون احاديث در قرن دوم و سوم تدوين شده است و در آن زمان عرب با غيرعرب اختلاط داشته و سليس بودن زبان عربي از بين رفت و آنچه به دست ما رسيده است از روايات گرچه مضمون آنها کلمات معصومين است، امّا الفاظ آنها عيناً براي ما نقل نشده و اين الفاظ بر اثر اختلاط به غير عربي از فصاحت و بلاغت لازم در عربي برخوردار نيستند.(1)

سابعاً: فطرت پاک اسلامي اختصاص به صحابه و تابعين نداشته و چگونه مي‌توان ادعا کرد مسلماناني که در سه قرن اوّل آن‌قدر با يکديگر جنگ داشتند که حتي متعرض کعبه معظمه شدند داراي فطرت پاک هستند، ولي مسلمانان قرن چهارم به بعد فطرت پاک ندارند؟!

ثامناً: اگر سلفي‌گري به معناي پيروي از صحابه و تابعين تا پايان قرن سوم باشد با توجه به آن همه اختلافات زياد بين صحابه و تابعين مي‌توان گفت که تمام هفتاد و دو ملت و بلکه شايد صدها فرقه‌اي که در ميان مسلمانان وجود دارد تمام آنها سلفي هستند، آن کس که ابوبکر را خليفه مي‌داند و آنکه او را خليفه نمي‌داند، و بلکه خوارج و مجبّره و مشبهه و مفوّضه و بلکه پيروان مذاهب منقرضه مثل ظاهريه و اوزاعي و شيباني و... نيز بايد جزء سلفيه باشند؛ زيرا تمام اين فرقه‌ها در سه قرن اوّل وجود داشته و پيرواني داشته‌اند. وقتي حضرت علي(علیه السلام) بحث و مناظره را خوب مي‌دانست و عمر آن را بدعت مي‌شمرد(2) سلفي‌ها پيرو کدام يک مي‌شوند. و وقتي وهابيان مي‌گويند: «هيچ کس غير از رسول خدا(علیه السلام) نيست که تمام گفتار و عمل او صحيح باشد بلکه هرکسي گاهي اشتباه دارد و در آن اشتباه نبايد از او پيروي نمود حتي اگرچه ابن تيميه باشد».(3)

بنابراين چگونه تمام سخنان ابن تيميه و محمد بن عبدالوهاب را قبول دارند و

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1. ر.ک: مجله پيام حوزه، ش 7، سال دوم، مقاله ارزش حديث در علوم ادبي.
2. السلفية مرحلة زمنية مبارکة لامذهب اسلامي، ص 151.
3. عقيدة الشيخ محمد بن عبدالوهاب...، ج 1، صص 352 و 366.


10

چگونه ادعا مي‌کنند که پيروي از مسلمانان سه قرن اوّل جايز است و اين از اصول سلفي‌گري است؟!! از آنچه گذشت معلوم شد آنان که نام خود را «سلفي» گذارده‌اند واقعاً سلفي نيستند و آراء و عقائد آنان مطابق با اراده و عقائد صحابه نمي‌باشد، و جالب آن است که دکتر محمدسعيد رمضان بوطي که خود از مدافعان وهابيان است به اين نکته تصريح کرده و مي‌گويد:

ابن تيميه معتقد بود که سه طلاق با يک لفظ همان يک طلاق است نه سه طلاق و اين چيزي است خلاف مذهب احمد حنبل و شافعي. پس بايد احمد بن حنبل و شافعي سلفي نباشند و همچنين است مسأله حدوث و قدم قرآن.(1)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1. السلفية مرحلة زمنية مبارکة لامذهب اسلامي، ص 241. عين عبارت دکتر بوطي چنين است: "لئن کان الذهاب إلي أنّ الطلاق الثلاث بلفظ و أحد يقع طلقة و احدة من مميزات المذهب السلفي فلاريب انّ الإمام أحمد بن حنبل ليس سلفياً لانه افتي بانّ هذا الطلاق يقع ثلاثاً، بل انّ سائر الأئمة الأربعة ليسوا سلفيين لانّهم أجمعوا علي انّه يقع ثلاثاً".
سپس مسأله اختلاف احمد بن حنبل و شافعي را در حدوث و قدم قرآن بيان کرده و مي‌گويد: "لقدا تضّح اذن اخي القاري بما لايدع مجالا للريب انّ السلفية مذهب جديد مخترع في الدين و انّ بنيانه المتميّز قدکونه اصحابه من طائفة من الآراء الإجتهادية في الأفکار الإعتقادية والأحکام السلوکية انتقوها و جمعوها من مجموع آراء اجتهادية کثيرة مختلفة". خود اين نويسنده نام کتاب خود را اين‌گونه قرار داده است که سلفي مذهب جديدي نيست، ولي در عبارت فوق تصريح کرده که سلفي‌گري مذهبي جديد و التقاطي است.

 


منبع: توحید و شرک در نگاه شیعه و وهابیت، احمد عابدی، مشعر، تهران، اول، 1390ش




نظر شما درباره این مطلب
نام :
ایمیل :


کد موجود در تصویررا وارد نمایید:
     
 
به اشتراک گذاشتن/ایمیل/بوک مارک این مطلب





بالا