وهابیت
منوهای سایت
۱۳۹۱/۱/۲۳ ۱۰:۳۲     بازدید:۱۷۵۱       کد مطلب:۵۶۶۷          ارسال این مطلب به دیگران  

جنجالی ترین ها » معرفی کتاب

توسل به اهل بیت از نگاه قرآن و سنت / نوشته سید مصطفی مناقب

توسل به اهل بیت از نگاه قران و سنتتوسل به اهل بیت از نگاه قرآن و سنت

کتاب توسل به اهل بیت علیهم السلام از نگاه قرآن و سنت به قلم سید مصطفی مناقب از سوی مؤسسه بوستان کتاب منتشر شد.

در کتاب توسل به اهل بیت علیهم السلام از نگاه قرآن و سنت، موضوع توسل از لحاظ سازگاری وعدم سازگاری آن با توحید عبادی مورد بررسی و کاوش قرار گرفته و به اثبات رسیده است که توسل نه تنها با توحید تعارض و منافاتی ندارد، بلکه عین توحید است.

در عناوین این کتاب که در هشت فصل است می‌خوانید: «تاریخچه شکل گیری وهابیت»، «بررسی توسل از منظر قرآن، احادیث فریقین و عقل»، «توسل به آثار اولیای الهی در سیره اصحاب و تابعین و علمای اسلام»، «توسل و رابطه آن با توحید عبادی»، «طرح عقاید و آرای وهابیت در توسل به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله واولیای الهی ونقد و تحلیل آنها»، «تبیین شبهات وهابیت در آیات و روایات دلالت کننده بر توسل و پاسخ آنها»، «طرح سایر شبهات کلی وهابیت درموضوع توسل و نقد و ارزیابی آنها» و «نقد و بررسی مصداقی ادله و اقوال مخالفان توسل (اعم از قدما و معاصرین)»

انسان متوسل از آن جا که خود را در مقام مواجهه و مخاطبه با ذات اقدس الهی، قاصر می‌بیند و گناهان خویش را مانع از آن می‌داند که توفیق بندگی خالصانه خدا را به دست آورد، از طریق کسانی وارد عمل می‌شود که بنده مخلص خدا باشند و ارتباط محکم و شایسته خود را با او برقرار کند.

در این نوشتار سعی شده مبحث توسل و رابطه آن با توحید عبادی مورد نقد و بررسی قرار گیرد و اثبات شود که انبیا و اولیای الهی در مقام توسل به وجود ایشان و یا درخواست از آنان، استقلالی از خویش ندارند و هر چه را اجابت کنند به اذن خدا خواهد بود و این موضوع اهمیت به سزایی دارد؛ زیرا علت و دلیل اصلی به اشتباه افتادن مخالفان توسل، به ویژه وهابیون این است که آنها تصور می‌کنند مسلمانان برای انبیا و اولیای الهی حیثیت استقلالی قائلند، در حالی که چنین نیست و نگاه آنان به پیامبر صلی الله علیه و آله یا هر ولی صالح دیگر به عنوان وجود رابطه و مقربی نزد خداست.

هم چنین در این کتاب، موضوع توسل از لحاظ سازگاری و عدم سازگاری آن با توحید عبادی مورد بررسی و کاوش قرار گرفته و به اثبات رسیده است که توسل نه تنها با توحید تعارض و منافاتی ندارد، بلکه عین توحید است.

ویژگی این اثر این است که از زاویه تطبیق و مقایسه آرا و عقاید وهابیت در موضوع (توسل به اولیای دین) با عقاید سایر مسلمانان ـ اعم از شیعه و سنی ـ بحث و پژوهش کرده و با استناد به متون حدیثی معتبر و با استدلال به قرآن و سنت و سیره نبوی و بررسی این موضوع در سیره اصحاب و تابعین و علمای اسلام، به موضوع یاد شده پرداخته است.

در عناوین این کتاب که در هشت فصل تدوین شده است می‌خوانید: «تاریخچه شکل گیری وهابیت»، «بررسی توسل از منظر قرآن، احادیث فریقین و عقل»، «توسل به آثار اولیای الهی در سیره اصحاب و تابعین و علمای اسلام»، «توسل و رابطه آن با توحید عبادی»، «طرح عقاید و آرای وهابیت در توسل به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و اولیای الهی و نقد و تحلیل آنها»، «تبیین شبهات وهابیت در آیات و روایات دلالت کننده بر توسل و پاسخ آنها»، «طرح سایر شبهات کلی وهابیت در موضوع توسل و نقد و ارزیابی آنها» و «نقد و بررسی مصداقی ادله و اقوال مخالفان توسل (اعم از قدما و معاصرین)».

در بخشی از این کتاب می‌خوانید: «ابو جعفر منصور، خلیفه عباسی، از مالک بن انس ـ امام مالکیه ـ درباره کیفیت زیارت قبر پیامبر پرسید: زائر هنگام زیارت رو به قبله باشد یا رو به پیامبر صلی الله علیه و آله؟ مالک بن انس در پاسخ گفت:

لم تصرف وجهک عنه و هو وسلیتک و أبیک آدم إلی الله یوم القیامۀ، بل استقبله و استشفع به فیشفعک الله، قال الله تعالی: (و لو أنهم اذ ظلمو أنفسهم...)؛

چرا چهره از او بر می‌گردانی؟ او وسیله تو و وسیله پدر تو آدم در روز رستاخیز است. رو به او کن و او را شفیع خود قرار بده. خدا شفاعتش را می‌پذیرد. خدا می‌فرماید: اگر آنان به نفس خویشتن ستم کنند...

قاضی عیاض (م544 ه.ق) همین روایت را در کتاب «الشفاء بتعریف حقوق المصطفی» نقل نموده است.

کتاب توسل به اهل بیت علیهم السلام از نگاه قرآن و سنت به قلم دکتر سید مصطفی مناقب در سال1390 با شمارگان 1000 نسخه در 308 صفحه با قیمت 5700 تومان به همت مؤسسه بوستان کتاب منتشر شده است./913/ن601/ع

 

فصل هفتم کتاب :

طرح سایر شبهات کلی وهابیت در موضوع توسل و نقد و ارزیابی آنها

بخش اول: بررسی شبهه عبادت غیر خدا

یکی از شبهاتی که پیروان ابن تیمیه و محمد بن عبدالوهاب به دلیل فهم و درک نادرست از معنای توحید در عبادت مطرح می‌کنند، این است که توسل به انبیا و اولیای الهی، عبادت غیر خداست و عبادت غیر خدا جایز نیست و شرک در عبادت به شمار می‌آید.

براساس تعریف آنها از عبادت، هر گونه تعظیم، فروتنی، خضوع و ... در برابر دیگری عبادت وی محسوب می‌شود و از آنجا که عبادت مخصوص خداست، چنین عملی شرک عبادی خواهد بود.

این بخش از پژوهش درصدد تعریف صحیح و منطقی از عبادت است؛ تعریفی که با موازین عقل و شرع تناسب و هماهنگی داشته باشد؛ اما قبل از آن،‌ تعریفی که ابن تیمیه و وهابیون از عبادت ارائه نموده‌اند، مطرح و بررسی می‌شود.

 

1. تعریف عبادت از نظر ابن تیمیه و وهابیون

ابن تیمیه در تعریف عبادت می‌نویسد:

عبادت اسم جامع است برای تمام اقوال و افعالی که سبب محبت و رضایت خداوند گردد، اعم از این که آن افعال و اقوال ظاهری باشد یا باطنی؛ بنابراین نماز، روزه، حج، زکات، راست گویی، امانت داری، نیکی به والدین، صله رحم، وفای به عهد، امر به معروف و نهی از منکر، جهاد و نیز محبت به خدا و رسول، خوف از خدا، توجه، اخلاص در دین، امید به رحمت الهی و خوف از عذاب خداوند، همگی در عبادت است.[1]

یکی از نویسندگان وهابی، عبادت را این گونه تعریف کرده است: «عبادت اسم جامع است برای تمام اقوال و اعمال، اعم از ظاهری و باطنی، که سبب محبت و رضایت خداوند گردد، حقیقت عبادت در دو چیز است: اول، کمال محبت نسبت به معبود؛ دوم، کمال تذلل در پیشگاه او».[2]

وی درباره اقسام عبادت می‌نویسد: «انواع عبادت عبارت است از: دعا، ترس، توکل، امید، رغبت، فروتنی، توبه، پناه بردن، یاری جستن، فریاد خواستن، ذبح و نذر».

سپس تصریح می‌کند که انجام اینها برای غیر خدا شرک است.[3]

نتایجی که از این سخنان حاصل می‌شود، این است که اولاً، هر عملی که سبب رضایت خداوند گردد، عبادت محسوب می‌شود؛

ثانیاً، هر عملی که در آن کوچک‌ترین نوع تعظیم، فروتنی، محبت و توجه به غیر خدا باشد، عبادت تلقی می‌شود؛

ثالثاً،‌ انسان تنها می‌تواند از خدا طلب حاجت و درخواست یاری نماید و تنها او را منادا قرار دهد و به و پناه ببرد و اگر کسی یکی از این امور را در مورد غیر خدا انجام دهد، در واقع او را عبادت کرده و شریک خدا قرار داده است.

بنابراین از دیدگاه آنها هر گونه تعظیم، فروتنی، توجه، محبت، ندا، طلب یاری و پناه بردن، بدون هیچ قید و شرطی عبادت محسوب می‌شود. ریشه این تصور از آن جاست که کارشناسان لغت، عبادت را به همین معانی تعریف کرده‌اند و آنها نیز بدون آن که هیچ قید و یا شرطی را به این امور اضافه نمایند، همان معنای لغوی را به عنوان تعریف اصطلاحی اخذ کرده و آن را معیار قرار داده‌اند.

پرسش اساسی این است که آیا تعریف اهل لغت می‌تواند معیار توحید و شرک قرار گیرد؟ آیا عبادت غیر از تعریف لغوی، تعریف اصطلاحی ندارد؟ برای پاسخ به پرسش‌های فوق، ناگزیریم واژه عبادت را به طور عمیق بشکافیم و از نظر لغوی و اصطلاحی تعریف کنیم تا به نتیجه مطلوب دست یابیم.

2. تعریف لغوی عبادت

اهل لغت عبادت را به خضوع، تذلل، اطاعت و انقیاد تعریف کرده‌اند. راغب، عبادت را به طور اظهار تذلل تعریف کرده، اما تصریح کرده که عبادت ابلغ از عبودیت است.[4]

یکی دیگر از لغت شناسان عبادت را به اطاعت با خضوع تعریف کرده است[5] هم چنان که تعریف دیگری که برای عبادت آمده نهایت خضوع و تذلل است[6] و برخی دیگر معتقدند عبادت به معنای طاعت، تعبد و تنسک است.[7]

 

3. بررسی معنای لغوی عبادت

همان گونه که گذشت، اهل لغت عبادت را به مفاهیم اطاعت، خضوع و تذلل دانسته بودند؛ وهابیان تعریف آنها را ملاک قرار داده و براساس آن، عبادت را تعریف نموده‌اند. به همین علت است که آنان هر گونه تعظیم، فروتنی و انقیاد در برابر غیر خدا را شرک تلقی می‌کنند.

اما پرسش اساسی این است که آیا مطلق خضوع و تذلل بدون کدام قید و شرطی شرک محسوب می‌گردد؟ آیا هر گونه فروتنی در برابر دیگران به منزله پرستش اوست؟

آنچه عرف اجتماعی مردم گواهی می‌دهد، این است که اگر هر گونه تعظیم و بزرگداشتی محکوم به شرک گردد، هیچ انسان خدا پرستی در زمین پیدا نخواهد شد؛ زیرا همه انسان‌ها برای یک دیگر احترام قائلند و رسم جوامع بشری این گونه است که کوچک‌ترها در برابر بزرگ‌ترها تعظیم می‌کنند؛ مثلاً فرزند در برابر والدین، خادم در برابر مخدوم، رعیت در برابر امرا و ... تعظیم می‌کنند؛ حتی پیامبران که منادیان توحید بودند برای والدین‌شان احترام قائل بودند.

حسین بن علی سقّاف شافعی می‌گوید: «عبادت در لغت به معنای اطاعت و عبودیت و به مفهوم خضوع و ذلت است»، پس عبادت در شرع با عبادت در لغت تفاوت دارد؛ زیرا کسی که در برابر انسان خضوع کند، شرعاً نمی‌گویند او را عبادت کرده و این چیزی است که هیچ کس در آن اختلاف ندارد. پس هر کس کنار قبر پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) یا اولیا تذلل و توسل کند، نمی‌گوید او را عبادت کرده است؛ زیرا از نظر شرع، مجرد صدا زدن و استغاثه نمودن، عبادت محسوب نمی‌شود؛ اگر چه در لغت آن را عبادت بنامند». آن گاه می‌گوید:«دلیل مطلب این است که الفاظی هم چون «صلاه» در لغت به معنای مطلق دعا و تضرع است، ولی اصطلاحاً به معنای اقوال و افعال مخصوصی است که آغاز آن تکبیر و اختنام آن تسلیت است. پس هر دعایی نماز نیست، هم چنین است عبادت».[8]

افزون بر دلیل عرفی و سیره عملی مردم، در قرآن کریم آیات فراوانی وجود دارد که در آنها خضوع و تعظیم برای غیر خدا به کار رفته است. اینک به چند مورد اشاره می‌شود:

الف) «وإذا قلنا للملائکه أسجدوا لآدم فسجدوا إلا إبلیس قال أأسجدُلمن خلقت طیناً»؛[9]

هنگامی که به فرشتگان گفتیم برای آدم سجده کنید، پس [همه] جز ابلیس سجده کردند، گفت: آیا برای کسی که از گل آفریدی سجده کنیم؟

در این آیه فرشته‌ها مأمور شدند در برابر آدم سجده کنند، در حالی که سجده بالاترین نوع خضوع و تذلل است، سجده فرشته‌ها شرک محسوب نمی‌شود و فرشته‌ها با این عمل‌شان نه تنها مشرک خوانده نشده‌اند، بلک مدح و ستایش نیز شده‌اند، جز ابلیس که سجده سر باز زده است.

ممکن است تصور شود مقصود از سجده در برابر آدم، عبارت از این است که آدم، بعد از دستور خداوند، به عنوان قبله فرض شده است؛ از این رو سجده ملائکه برای خدا بوده نه برای آدم.

این سخن صحیح نیست؛ زیرا اگر آدم قبله فرض می‌شد، سجده برای خدا بود نه برای آدم، در آن صورت دیگر مجالی برای اعتراض شیطان نبود تا بگوید:«أأسجد لمن خلقت طیناً» بنابراین آیه فوق دلالت دارد بر این که سجده در مقابل آدم به عنوان قبله نبوده است.

ب) در قرآن مجید داستان سجده حضرت یعقوب و فرزندانش در برابر یوسف ذکر شده است:

«و رفع أبویه علی العرش و خرّوا له سجداً و قال یا أبت هذا تأویل رؤیای من قبل قد جعلها ربّی حقّاً»؛[10]

پدر و مادرش را بر تخت نشانید و [همه آنان] پیش او به سجده در افتادند و [یوسف] گفت: ای پدر این است تعبیر خواب پیشین من، به یقین پررودگارم آن را راست گردانید.

خوابی که حضرت یوسف قبلاً دیده بود، این بود:

«إنی رأیت أحد عشر کوکباً و الشمس و القمر رأیتهم لی ساجدین»؛[11]

[یاد کن] زمانی را که یوسف به پدرش گفت: ای پدر،‌من [در خواب] یازده ستاره را با خورشید و ماه دیدم [آنها] برای من سجده کردند.

این خواب بعد از سپری شدن سال‌ها به تحقق پیوست و زمانی بود که برادران یوسف به همراه پدرشان در برابر او خضوع و تعظیم کردند و قرآن از آن به سجده تعبیر کرده است.

از این آیه به روشنی استفاده می‌شود که هر گونه تعظیم و بزرگداشتی و هر گونه احترام و انقیادی عبادت محسوب نمی‌شود مگر چگونه می‌شود که  عمل دو پیامبر الهی [یعقوب و یوسف] را توجیه نمود، در حالی که هر دو از منادیان توحید بودند و به هیچ وجه برای خداوند شریک قرار نمی‌دادند.

ج) «و أخفض لهما جناح الذّلّ من الرّحمة»؛[12]

از سر مهربانی بال فروتنی بر آنان بگستر.

در این آیه، قرآن کریم با کمال صراحت فرزندان را به خضوع و تعظیم در برابر والدین امر کرده و خداوند به خضوع و خفض جناح [پهن نمودن بال] که کنایه از تعظیم و تذلل در برابر آنان است، دستور داده است.

صاحب تفسیر المیزان، خفض جناح را کنایه از مبالغه در تواضع زبانی  و عملی دانسته است و درباره تفسیر آیه می‌گوید: در معاشرت و گفت و گو با والدین باید با کمال تواضع و احترام برخورد نمایی.[13]

از مطالبی که گذشت این نتیجه به دست می‌آید که مطلق خضوع و فروتنی و انقیاد و تذلل در تحقق عبادت کافی نیست. به تعبیر دیگر، معنای لغوی عبادت نمی‌تواند معیار توحید و شرک قرار گیرد و براساس آن نمی‌توانیم مشرک را از موحد تشخیص دهیم، بنابراین باید به تعریف اصطلاحی عبادت بپردازیم:

 

4. تعریف اصطلاحی عبادت

بدون تردید، میان امور عبادی و امور غیر عبادی تفاوت جوهری وجود دارد. مهم‌ترین تفاوت آنها در قصد و نیت انجام دهنده عمل است؛ به گونه‌ای که در امور عبادی هم چون: نماز،‌ روزه، حج و ... قصد قربت و انجام آن برای خدا، شرط قبولی عمل است، ولی در امور غیر عبادی این شرط لازم نیست.

بنابراین، در امور عبادی دو رکن نیاز است: یکی، ظاهری و دیگری، باطنی و این دو رکن در کنار هم مقوّم عبادت به شمار می‌آید،‌ولی در امور غیر عبادی تنها همان رکن ظاهری کافی است.

رکن اول که در تحقق امور عبادی شرط است، خضوع، تذلل، تعظیم و انقیاد است که به وسیله زبان یا دیگر اعضا و جوارح انسان ابراز می‌شود؛ این ویژگی وجه اشتراک عبادت با تعظیم و احترام محسوب می‌شود.

رکن دوم، همان انگیزه درونی است که پرستش‌گر را به انقیاد و تسلیم وادار می‌سازد و سبب می‌شود تا در برابر معبود خویش کرنش نماید. رکن دوم، وجه امتیاز میان عبادت با تعظیم و خضوع و تذلل محسوب می‌شود.

مطلب بسیار مهم این است که بدانیم، آن انگیزه درونی که انسان را وادار به تسلیم، انقیاد و خضوع می‌نماید، از کجا به وجود می‌آید؟ و منشأ آن از کجاست؟

در پاسخ باید گفت آن انگیزه از یک دسته ویژگی‌هایی که در معبود وجود دارد، به دست می‌آید؛ مثلاً انسان هنگامی که می‌بیند در جهان موجودی وجود دارد که تمام موجودات عالم را آفریده و تدبیر امور عالم در دست اوست و تنها او را موجود مستقل در عالم می‌داند، آن وقت ناخودآگاه در برابر او سر تعظیم و کرنش فرود می‌آورد. با این توضحیات به سایر تعاریف نقل شده برای عبادت می‌پردازیم:

 

5. سایر تعاریف نقل شده برای عبادت

1ـ5. تعریف اول عبادت

عبادت عبارت است از: «تعظیم و خضوع در برابر کسی که تعظیم کننده، اعتقاد قلبی به الوهیت او دارد و یا برایش شأنی از شئون الوهیت قائل است».

مقصود از «الوهیت» این است که خضوع کننده، طرف مقابل را به عنوان «اله» و کسی که تدبیر امور جهان در دست اوست، قبول داشته باشد.

بنابراین، هر نوع تعظیم و خضوع، اعم از لفظی یا عملی اگر با اعتقاد به الوهیت مخضوعٌ له همراه باشد، عبادت او محسوب می‌شود.

در تأیید این تعریف، آیات زیادی در قرآن دلالت بر این دارد که میان «الوهیت»، تعظیم و خضوع ارتباط برقرار است و پرستش خدا به سبب مقام الوهیت اوست.

از این رو، قرآن هر جا به عبادت خداوند دستور می‌دهد، پشت سر آن، استدلال می‌کند که جز او الهی نیست؛ چنان که می‌فرماید:

«ولقد أرسلنا نوحاً إلی قومه فقال یا قوم أعبدوا الله ما لکم من إله غیر أفلا تتقون»؛[14]

همانا نوح را به سوی قومش فرستادیم، پس گفت: ای قوم من، خدا را بپرستید که برای شما معبودی جز او نیست.

فخر رازی در تفسیر این آیه می‌گوید:

حضرت نوح ابتدا به قومش دستور داد تنها خدا را پرستش کنند و سپس استدلال نمود که برای شما جز او خدایی نیست؛ عبارت دوم (جز او خدای نیست) به منزله علت برای عبارت اول (این که خدا را پرستش نمایید) است؛ زیرا وقتی «اله» برای آنان نباشد، هر چه از سود و نیکی و لطف به آنان می‌رسد، از ناحیه خدا خواهد بود و نعمت‌های غیر متناهی، مستلزم نهایت تعظیم است و عبادت خدا به دلیل علم به این که غیر از او خدایی نیست، واجب شده است.[15]

آیه دیگری که این تعریف را تأیید می‌کند، این آیه است:

«إننی أنا الله لا إله إلا أنا فاعبدنی و أقم الصلاة لذکری»؛[16]

منم، من، خدایی که جز من خدایی نیست، پس مرا پرستش کن و به یاد من نماز را بپادار.

فخر رازی می‌گوید: فاء در «فاعبدنی» دلالت دارد بر این که عبادت خدا به دلیل الوهیت او واجب شده است.[17]

 

2ـ5. تعریف دوم عبادت

«عبادت عبارت است از: خضوع و تعظیم در برابر کسی که تعظیم کننده،‌ او را رب و پروردگار خویش می‌داند و یا برای او بعضی از مراتب ربوبیت را قائل است».

واژه «رب» در لغت عربی به معنای مالک، مربی و مدبر آمده است[18] و در اصطلاح به این معنا است که مدیریت و کارگردانی نظام هستی در تمام مراتب آن از افعال خداوند است. از این رو، اگر ما خداوند را «رب» می‌خوانیم برای این است که سرنوشت‌ ما در دست اوست.

از سوی دیگر، در قران آیاتی وجود دارد مبنی بر این که عبادت از شئون و مراتب ربوبیت است و اگر عبادت خداوند بر بندگان لازم شد برای این است که ذات الهی دارای مقام و درجه‌ی ربوبیت است و کارگردانی نظام هستی در دست اوست. آیاتی که بر این مطلب دلالت دارند، عبارتند از:

1. «إن الله ربّی و ربّکم فاعبده و هذا صراط مستقیم»؛[19]

در حقیقت خداوند پروردگار من و شما است، پس او را بپرستید [که] راه راست این است.

در این آیه، ابتدا به مقام ربوبیت خداوند اشاره شده (ان الله ربّی و ربّکم) سپس به پرستش او دستور داده شده است (فاعبدوه). از این جا این نکته به دست می‌آید که علت لزوم پرستش خداوند، همان مقام ربوبیت اوست.

2. «قال المسیح یا بنی اسرائیل أعبدوا الله ربّی و ربکم»[20]

مسیح گفت: ای فرزندان اسرائیل، پروردگار من و پروردگار خودتان را بپرستید.

در این آیه نیز علت پرستش خداوند، مقام ربوبیت ذکر شده است.

با توجه به این که همه مراتب ربوبیت از آن خداوند است و از سوی دیگر، علت پرستش الهی، مقام ربوبیت اوست، اگر کسی تصور کند یکی از مراتب و شئون ربوبیّت در دست جز خداوند قرار دارد؛ مثلاً تصور کند خداوند رزق و روزی و یا آمرزش گناهان را به دیگری واگذار کرده است، به گونه‌ای که او را به طور مستقل، عهده‌دار برخی از درجات ربوبیت بداند، در این صورت اگر او را رب خود بداند و با این اعتقاد در برابر وی تعظیم و خضوع نماید، او را در حقیقت پرستش کرده است، زیرا اموری هم چون خلقت و آفرینش، احیا و اماته، رزق و روزی، تقنین و تشریع و آمرزش و بخشش از اختیارات او محسوب می‌شود.

مهم‌ترین مراتب ربوبیت به قرار ذیل است:

1. خالقیت: «یا أیها الناس أعبدوا ربکم الذی خلقکم و الذین من قبلکم لعلکم تتقون»؛[21]

ای مردم پروردگارتان را که شما و کسانی را که پیش از شما بوده‌اند، آفریده است پرستش کنید، باشد که به تقوا گرایید.

2. تشریع و قانون گذاری:«و من لم یحکم بما أنزل الله فأولئک هم الکافرون»؛[22]

و کسانی که به موجب آنچه خدا نازل کرده، داوری نکرده‌اند، آنان خود کافرند.

3. شفاعت:«قل لله الشفاعة جمیعاً»؛[23]

شفاعت یکسره از آن خداست.

4. آمرزش گناهان:«و من یغفر الذنوب إلا الله»؛[24]

و چه کسی جز خدا گناهان را می‌آمرزد؟

5. احیا و اماته:«الله الذی خلقکم ثم رزقکم ثم یمیتکم ثم یحییکم»؛[25]

خدا همان کسی است که شما را آفرید، سپس به شما روزی بخشید، آن گاه شما را می‌میراند و پس از آن زنده می‌گرداند.

طبق دلالت آیات فوق، همه درجات و مراتب ذکر شده، از شئون ربوبیت است و مخصوص ذات باری تعالی است، اما اگر برخی از مراتب را در اختیار غیر خدا بدانیم، ولی او را مستقل ندانیم، بلکه معتقد باشیم کارهایش با اذن خداوند است؛ مثلاً بگوییم خداوند مقام شفاعت را به برخی از بندگان خویش واگذار کرده و به آنها اجازه شفاعت اعطا نموده است، در این صورت اگر در برابر او با این اعتقاد و خضوع کنیم، او را پرستش نکرده‌ایم.

 

3ـ5. تعاریف علما از عبادت

علما و بزرگان بسیاری به تعریف اصطلاحی عبادت پرداخته‌اند که به عنوان مؤید، ذکر می‌شود:

الف) احمد زینی دحلان، مفتی مکه، سخنانی دارد که می‌توان از آن به تعریف عبادت دست یافت. وی می‌گوید: «هر دعا و ندایی عبادت نیست، آن ندایی عبادت است که ندا کننده اعتقاد به الوهیت شخصی ندا شده نداشته باشد.» سپس می‌افزاید:«آن چه سبب شرک می‌شود، اعتقاد به الوهیت غیر خدا و یا اعتقاد به تأثیر غیر خداست».[26]

ب) صاحب تفسیر المنار در تعریف عبادت می‌گوید: عبادت، نوعی خضوع است که به مرحله نهایی برسد و از احساس عظمت معبود سرچشمه می‌گیرد، عظمتی که منشأ آن معلوم نیست، ولی اعتقاد دارد که او دارای سلطه‌ای است که کنه آن روشن نیست.[27]

در تفسیر المنار، عبادت به نهایت خضوع تعریف شده است،‌ ولی این تفسیر از عبادت صحیح نیست؛ زیرا همان گونه که گذشت، موارد زیادی وجود دارد که در آنها بالاترین نوع تذلل و خضوع وجود دارد؛ مثلاً سجده فرشتگان در برابر آدم، ولی در عین حال عبادت محسوب نمی‌شود.

البته صاحب المنار در جای دیگر سخنانی دارد که می‌تواند تکمیل کننده این تعریف باشد؛ وی می‌گوید:«در هر دینی از ادیان، برای عبادت صورت‌های گوناگونی وجود دارد و هدف از تشریع این عبادت، توجه دادن انسان به احساس و درک سلطه بزرگ الهی است که روح عبادت محسوب می‌گردد».[28]

در تعریف مذکور جمله «احساس و درک سلطه بزرگ الهی» حاکی از آن است که پرستش‌گر چون اعتقاد به الوهیت معبود دارد، از این طریق او را عبادت می‌کند و انگیزه اصلی او از عبادت همان سلطه الهی است و اگر این اعتقاد نباشد، عمل شخص، رنگ عبادت به خود نخواهد گرفت.

حسن بن علی سقّاف شافعی می‌گوید: «مطلق خضوع، تذلل، دعا، استغاثه و خوف و رجا عبادت نیست؛ مگر آن که همراه با نوعی اعتقاد به صفت ربوبیت یا یکی از صفات آن باشد و قول پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) که فرمود:«دعا مغز عبادت است» به این معنا نیست که «هر دعایی عبادت است، بلکه آن دعایی عبادت است که برای خدا باشد یا برای کسی که دعا کننده معتقد به صفتی از صفات ربوبیت برای مدعو است». سپس می‌افزاید:«عبادت در شرح عبارت است از نهایت خضوع و تذلل در برابر کسی که خضوع کنند معتقد به اوصاف ربوبیت در خضوع شده باشد».[29]

بنابراین، معنای لغوی عبادت نمی‌تواند برای توحید و شرک معیار قرار گیرد و عبادت در صورتی تحقق می‌یابد که عبادت کننده، قصد الوهیت و ربوبیت معبود خویش را نماید.

مطلب دیگری نیز در مورد موضوع مورد بحث، اهمیت زیادی دارد و آن این است که چه عاملی باعث می‌شود انسان غرور خویش را بشکند و در برابر دیگری سر تعظیم فرود آورد؟ برای روشن شدن این نکته به بیان انگیزه موحدان و مشرکان از پرستش می‌پردازیم:

 

6. انگیزه خدان پرستان از عبادت

هر چند انگیزه عموم مسلمانان از عبادت متفاوت است و به میزان اخلاص و معرفت آنها از معبود خویش بستگی دارد، ولی انگیزه عموم مسلمانان که بیشتر آنها را خداپرستان تشکیل می‌دهند، دارای دو ویژگی است:

1. اعتقاد به این که خداوند، آفریدگار جهان هستی است و همه موجودات عالم، مخلوق او هستند.

2. اعتقاد به این که خداوند، علاوه بر خالقیت، مدبر و کارگردان نظام عالم هستی است؛ به گونه‌ای که مدیریت نظام عالم، از ابتدای آفرینش در دست او بوده و تا انتها خواهد بود.

در قرآن مجید آیات فراوانی بر این مطلب گواهی می‌دهد؛ قرآن هر جا که به خالقیت خداوند اشاره کرده، بلافاصله به دنبال آن، مدبر بودن او را نیز مطرح ساخته است، سپس به پرستش او دستور می‌دهد؛ مانند آیه شریفه:

«إن ربّکم الله الذی خلق السموات و الأرض فی ستة أیام ثم أستوی علی العرش یدبّر ألامر ما من شفیع إلا من بعد إذنه ذلکم الله ربکم فاعبدوه أفلا تذکرون»؛[30]

پروردگار شما، آن خدایی است که آسمان‌ها و زمین را در شش روز آفرید، سپس در عرش استیلا یافت، کار [آفرینش] را تدبیر می‌کند، شفاعت‌گری جز پس از اذن او نیست، این است خدا، پروردگار شما، پس او را بپرستید، آیا پند نمی‌گیرید؟

در این آیه چند نکته جهت ایجاد انگیزه برای پرستش خداوند ذکر شده است: اول، خداوند خالق آسمان و زمین است؛ دوم، خداوند مدبر و کارگردان عالم هستی است؛ سوم هیچ موثری جز او در عالم نیست.

خداوند متعال پس از طرح این سه عامل جهت انگیزه برای عبادت او، امر می‌کند که او را پرستش کنید(فاعبدوه).

 

7. انگیزه مشرکان از عبادت

با توجه به این که گروه‌های زیادی از مشرکان در طول تاریخ، با اعتقادات گوناگونی وجود داشته‌اند، پرداختن به همه آنها از عهده این پژوهش بیرون است؛ از این رو به ذکر انگیزه مشرکان دوران جاهلی که هم زمان با دعوت پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) بودند و بیشتر آیات قرآنی مربوط به شرک درباره آنها سخن گفته است، بسنده می‌شود.

در قرآن کریم آیات زیادی نشان می‌دهد که مشرکان با آن که خداوند به عنوان خالق هستی قبول داشتند:

«ولئن سألتهم من خلق السموات و الارض لیقولن الله»؛[31]

اگر از آنها بپرسی: چه کسی آسمان‌ها و زمین را آفریده است مسلماً خواهند گفت: خدا.

ولی در توحید الوهیت مشرک بودند و بعضی از مراتب و درجات الوهیت را برای بت‌های خود قائل‌ بودند و آنها را به عنوان خدای کوچک که تدبیر برخی از امور عالم هستی به او واگذار شده است، به رسمیت می‌شناختند.

قرآن عزت و نیکی را از اختیارات خداوند می‌داند:

«فلله العزة جمیعاً»؛[32]

سربلندی یک سره از آن خداوند است.

اما مشرکان تصور می‌کردند عزت در دست بت‌هاست:

«واتخذوا من دون الله آلهة لیکونوا لهم عزا‍ً»؛[33]

به جای خدا، معبودانی اختیار کردند تا برای آنان [مایه] عزت باشد.

قرآن کریم نصرت و پیروزی را که یکی از مراتب الوهیت است، از آن خداوند می‌داند:

«و ما النصر إلا من عند الله إن الله عزیز حکیم»؛[34]

پیروزی جز، از جانب خداوند توانای حکیم نیست.

اما مشرکان خیال می‌کردند نصرت و پیروزی در دست خدایان ساختگی آنان است، از این رو، درجنگ از آنها یاری می‌جستند:

«وأتخذوا من دون الله آلهة لعلهم ینصرون»؛[35]

و غیر از خدای [یگانه] خدایانی به پرستش گرفتند تا مگر یاری شوند.

 

نتیجه و خلاصه بحث

1. وهابیان در تعریف عبادت، مفهوم آن را توسعه بخشیده و همان معنای لغوی آن را معیار قرار داده‌اند.

2. معنای لغوی عبادت نمی‌تواند، تعریف صحیح و منطقی از عبادت باشد؛ زیرا اولاً، بر مبنای آن، همه انسان‌ها، حتی انبیا نیز مشرک خواهند شد، به دلیل این که هیچ انسانی نیست که در برابر بزرگ‌تر از خودش تعظیم نکند.

ثانیاً، در قرآن کریم، سجده که بالاترین نوع خضوع و تعظیم است برای غیر خدا به کار رفته است.[36]

3. بنابراین، مطلق تعظیم و تذلل عبادت نیست؛ عبادت در صورتی محقق می‌شود که تعظیم کننده، قصد الوهیت و یا ربوبیت طرف مقابل را داشته باشد.

4. بنا به گواهی قرآن مجید، انگیزه خدا پرستان از یک سو و انگیزه مشرکان از سوی دیگر از پرستش، قصد ربوبیت و الوهیت بوده است.

 

بخش دوم: توسل و حیات برزخی

طرح بحث

یکی از موضوعات اختلافی میان وهابیان با سایر گروه‌های کلامی در مورد حیات برزخی است؛ وهابیان با وجود این که اصل حیات برزخی را مانند سایر مسلمانان پذیرفته‌اند، تفسیری که از آن ارائه داده‌اند با نگرش سایر مسلمانان درباره حیات برزخی تفاوت اساسی دارد.

دیدگاه وهابیان درباره حیات برزخی، منشأ اختلاف در مسائل دیگر، از قبیل یاری جستن از ارواح انبیا و اولیا، پناه بردن به ایشان، توسل و طلب حاجت از آنها شده است؛ به گونه‌ای که از نظر آنها همه این امور از دایره توحید بیرون است و از مظاهر شرک محسوب می‌شود.

از این رو، آنها هر گونه توجه به انبیا و اولیای الهی را همانند توجه به سنگ و چوب و جمادات، بدون اثر و خاصیت می‌دانند؛ چرا که معتقدند آنها بعد از مرگ توانایی انجام هیچ کاری را ندارند و قدرت هر نوع تصرف از آنها سلب شده است. بنابراین، اگر کسی به آنها متوسل شد و در خواست دعا و طلب حاجت نمود، مشرک محسوب می‌شود؛ به دلیل این که وی با انجام این عمل، آنها را در ردیف خداوندنهاده و پرستیده است. با توجه به این امر، مناسب است در پژوهش حاضر، دیدگاه‌ وهابیت در مورد حیات برزخی انبیا و اولیای الهی، نقد و بررسی شود و به پرسش‌های ذیل پاسخ داده شود:

1. جای‌گاه انبیای الهی در عالم برزخ چگونه است؟

2. آیا آنها توانایی پاسخ گویی به توسلات و دعاهای ما را دارند؟

3. ارتباط این موضوع با بحث توحید و شرک در چیست؟

نکته دیگری که ذکر آن ضرورت دارد، این است که مسئله حیات برزخی، هر چند با بحث توسل به طور مستقیم در ارتباط است؛ ولی از آن جا که وهابیان درباره توسل به انبیا و اولیای الهی میان زمان حیات آنها با دوران ممات ایشان، تفصیل قائل شده‌اند؛ به نحوی که اولی را جایز می‌دانند، اما هر نوع توسل به اموات را در راستای شرک تلقی می‌کنند،[37] با بحث توحید و شرک نیز ارتباط پیدا می‌کند.

اصل سخن وهابیت در مورد توسل و طلب دعا از انبیا و اولیا در عالم بزرخ این است که می‌گویند آنها بعد از مرگ قادر به پاسخ گویی به درخواست‌های ما نیستند؛ زیرا رابطه آنها با این جهان قطع شده است، پس هر گونه توسل و طلب حاجت از آنها موجب شرک می‌شود.[38]

از این رو طرح بحث این گونه است که اگر یک فرد مسلمان، با اعتقاد به این که انبیای الهی جای گاه ممتازی نزد خداوند دارند و می‌توانند با اذن الهی در امور تکوینی تصرف نمایند و این توانایی در عالم برزخ نیز برای آنها محفوظ است، از آنان طلب یاری و درخواست دعا کرد، آیا این امر بااصل توحید موافق است یا منافات دارد؟

بعد از پرداختن به این مقدمه، قبل از این که به نقل سخنان وهابیان در مورد حیات برزخی بپردازیم، ذکر چند امر که جنبه مقدماتی دارد، ضروری است:

 

الف) مباحث مقدماتی

1. برزخ چیست؟

واژه برزخ، در اصل به معنای چیزی است که میان دو شیء حائل شود؛ پس به هر چیزی که میان دو شیء قرار گیرد، «برزخ» گفته می‌شود:[39]

اما در اصطلاح، برزخ به عالمی که میان عالم دنیا و قیامت قرار گرفته است، اطلاق می‌شود و مقصود از عالم برزخ این است که انسان‌ها بعد از مرگ، دوباره در آن جا زنده می‌شوند؛ به گونه‌ای که نیکوکاران از نعمت‌های الهی بهره‌مند و بدکاران دچار عذاب پرودرگار می‌شوند؛ اما این که کیفیت حیات برزخی چگونه است؛ جسمانی است یا روحانی؟ بحث جداگانه‌ای دارد، که در این پژوهش نمی‌گنجد.

 

2. حقیقت انسان چیست؟

در پاسخ به این پرسش که واقعیت انسان چیست؟ آیا فقط در همین بدن مادی او خلاصه می‌شود، یا در ورای این بدن، حقیقت دیگری نهفته است که بدن به عنوان پوشش برای اوست؟ باید گفت طبق جهان بینی الهی، حقیقت انسان به این بدن مادی خلاصه نمی‌شود، بلکه در ورای این بدن، حقیقت دیگری است که اصالت از آن اوست که اصطلاحاً به آن «روح» می‌گویند.

فخر رازی در این باره می‌گوید: ماهیت انسان به این هیکل محسوس خلاصه نمی‌شود. سپس به چند دلیل اشاره می‌کند:

اول، هر انسانی افعال خود را به حقیقتی به اسم «من» نسبت می‌دهد و می‌گوید: من بودم، من این کار را انجام دادم، من نوشیدم و ... در حالی که آنچه با آن «کلمه من» خودش را مخاطب قرار داده، غیر از اعضا‌ و جوارح اوست، آیا این من کیست؟ مگر غیر از نفس است که از آن تعبیر به «روح» می‌شود.

دوم، این بدن همیشه در حال تبدل و تغیر، نشو و نما و نقص و کمال قرار دارد، اما واقعیت انسان از ابتدا یکی بوده و تا انتها یکی خواهد بود.

سوم، بعضی اوقات اتفاق می‌افتد انسان با غفلت از هر چیز، حتی بدن و اعضایش از یک چیز که همان خود اوست، غافل نیست آیا این، همان نفس و روح او نیست؟[40]

 

3. حقیقت مرگ چیست؟

از نظر منطق قرآن و اسلام خلاف اندیشه‌های باطل عرب جاهلی که زندگی را فقط در همین زندگی مادی می‌دانستند:

«و قالوا ما هی إلا حیاتنا الدنیا نموت و نحیا و ما یهلکنا إلا الدّهر»؛[41]

غیر از زندگی دنیای ما [چیزی دیگری] نیست؛ می‌میریم و زنده می‌شویم و ما را جز طبیعت هلاک نمی‌کند.

نه تنها بشر از یک زندگی جاوادنی در قیامت برخودار خواهد شد، بلکه پس از مرگ و قبل از فرا رسیدن قیامت نیز رشته زندگی او ادامه دارد.

از این رو، مرگ پایان زندگی نیست، بلکه بعد از آن نیز حیات ادامه دارد؛ منتها با مرگ رابطه جسم انسان با روح او قطع می‌شود، ولی حیات او در عالم دیگر همچنان جاری است.

دانشمندان و فلاسفه بزرگ جهان؛ همچون سقراط، افلاطون و ارسطو این مطلب را تصدیق کرده‌اند.[42]

در میان دانشمندان اسلامی نیز مسئله بقای روح پس از مرگ به صورت مسلم و قطعی فرض شده و مرگ به هیچ وجه، پایان راه تلقی نشده است و فلاسفه بزرگ جهان اسلام؛ مانند ابن سینا، شیخ اشراق و صدرالمتألهین هر کدام درباره این مسئله، بحث‌های عمیقی مطرح نموده‌اند.[43]

موضوع حیات برزخی در قرآن با صراحت کامل ذکر شده است و احادیث زیادی از طریق گوناگون بر این مطلب دلالت دارد.

 

4. حیات برزخی در قرآن

در قرآن، آیاتی وجود دارد که آشکارا با حیات برزخی دلالت دارد. از آن جا که اصل حیات برزخی مورد پذیرش وهابیان است، به برخی از آیات به طور فهرست وار اشاره می‌کنیم؛ آیاتی که به حیات برزخی دلالت دارند، عبارتند از:

1. «ولا تقولوا لمن یقتل فی سبیل الله أموات بل أحیاء ولکن لا تشعرون»؛[44]

کسانی را که در راه خدا کشته می‌شوند، مرده نخوانید، بلکه زنده‌اند؛ ولی شما نمی‌دانید.

فخر رازی می‌گوید: قول بیشتر مفسران این است که شهدا در برزخ زندگی واقعی دارند، نه وهمی و خیالی و از انواع نعمت‌های الهی بهره‌مندند.[45]

2. «وحاق بآل فرعون سوء العذاب النار یعرضون علیها غدوّاً وعشیّاً و یوم تقوم الساعة أدخلوا ال فرعون أشد العذاب»؛[46]

اینک هر صبح و شام بر آتش عرضه می‌شوند و روزی که رستاخیز برپا می‌شود [ندا می‌رسد که:] فرعونیان را در سخت ترین [انواع] عذاب در آورید.

3. «قالوا ربّنا أمتنا أثنتین و أحییتنا فاعترفنا بذنوبنا فهل إلی خروج من سبیل»؛[47]

می‌گویند:‌ پروردگارا دوبار ما را به مرگ رسانیدی و دوبار ما را زنده گردانیدی، به گناهان‌مان اعتراف کردیم، پس آیا راهی بیرون شدنی [از آتش] هست.

فخر رازی می‌گوید: دو بار مردن در صورتی حاصل می‌شود که در عالم برزخ، حیات وجود داشته باشد.[48]

4.«و من ورائهم برزخ إلی یوم یبعثون»؛[49]

و پیشاپیش آنان برزخی است تا روزی که برانگیخته خواهند شد.

در این آیه تعبیر به «الی یوم یبعثون» دلالت دارد که برزخ در میان دنیا و آخرت قرار گرفته است.

 

5. حیات برزخی از نظر روایات

در منابع روایی اهل سنت و شیعه روایات فراوانی وجود دارد که بر حیات برزخی و ارتباط ارواح با این جهان دلالت دارد. این روایات به اندازه‌ای است، که مرحوم خواجه طوسی تواتر آنها را ادعا کرده است، در این جا به چند نمونه بسنده می‌کنیم.[50]

1. سخنان پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) با کشته شدگان بدر: در صحیح بخاری آمده است که پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) بعد از پایان جنگ بدر بر سر چاه ایستاد و تک تک آنان را صدا زد: یا ابوجهل یا عتبه یا شیبه و ... آیا آنچه را که پروردگار شما وعده داده بود، حق یافتید؟ من آنچه را که پروردگارم وعده کرده بود حق و حقیقت یافتم. در این موقع گروهی از مسلمانان به پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) گفتند: کسانی را که مرده‌اند صدا می‌زنید؟ پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: شما از آنان شنواتر نیستید، آنان قادر بر جواب دادن نیستند.[51]

2. حیات حضرت موسی در قبر: از پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نقل شده است:

مررت علی موسی لیلة الأسرارء و هو قائم یصلّی فی قبره؛[52]

در شب معراج از کنار حضرت موسی گذر نمودم، در حالی که او در حال نماز خواندن در قبرش بود.

3. سلام پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) به اهالی قبرستان بقیع: مسلم در صحیح خویش روایتی را به این مضمون از پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نقل کرده است:

آن حضرت به قبرستان بقیع می‌رفت و به آنان سلام می‌کرد و می‌گفت:

السّلام علیکم دار قوم مؤمنین و أتاکم ما توعدون غداً مؤجّلون،‌و إنّا ان شاء الله بکم لاحقون؛

درود بر شما در جای‌گاه افراد با ایمان قرار گرفته‌اید و شما به سوی وعده‌ای الهی شتافتید و ما هم به زودی به شما ملحق خواهیم شد.

 

1ـ5. زندگی پیامبران پس از مرگ در احادیث اهل سنت

1. هیثمی از نویسندگان و دانشمندان مشهور اهل سنت از عبدالله بن مسعود نقل می‌کند که پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود:

حیاتی خیر لکم تحدثون و یحدث لکم، و وفاتی خیر لکم، تعرض علی أعمالکم، فما رأیت من خیر حمدت الله علیه، و ما رأیت من شرّ أستغفرت الله لکم» رواه البزّار و رجاله الصّحیح.

زندگی من برای شما خیر و برکت است، [زیرا با هم دیگر گفت و گو می‌کنیم] شما سخن می‌گویید و من هم با شما سخن می‌گویم، مرگ من هم برای شما برکت است؛ چون اعمال و کارهای شما بر من عرضه می‌شود و هر کار خوبی را که دیدم خدا را شکر می‌کنم و برای هر کار ناپسندی از خدا طلب مغفرت می‌کنم.

سپس می‌گوید: این حدیث را بزّار نقل کرده است و راویان این حدیث هم ثقه هستند.[53]

این روایت را سیوطی[54] که از استوانه‌های علمی اهل سنت است و متّقی هندی[55] نیز با شهادت بر صحت آن نقل کرده‌اند.

در این حدیث پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) به زنده بودن پس از مرگ و آگاه شدن از اعمال ریز و درشت پیروانش به صرحات اشاره کرده است و به کسانی که با تلاش فراوان در دور کردن امت اسلامی از توسل و تقاضای وساطت آن حضرت در رسیدن به فیوضات الهی سعی دارند، با بیانی صریح هشدار می‌دهد که فکر نکنید با مرگ، رابطه میان و شما از بین می‌رود، بلکه اعمال شما همواره در معرض دید من است و من نگران کارهای شما هستم.

2. نماز خواند و عبادت پیامبران در قبر، از نکات شنیدنی است. شاید ذهن و دل بعضی از دیر باوران را به تعجب وادارد، اما از آن جا که آگاهی از رویدادهای ماورای عالم ماده و غیر محسوس در اختیار خداوند تبارک و تعالی است و به پیامبران هم در محدوده‌ای معین اذن می‌دهد تا از حوادث آینده و غیبی مطلع شوند، بنابراین جای شک و تردید نخواهد بود، اگر رسول گرامی(صلّی الله علیه و آله و سلّم) ویژگی‌های روحی و معنوی پیامبران را ترسیم کنند.

از این روست که مسلم در صحیح خویش از انس بن مالک نقل می‌کند که پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود:

مررت علی موسی لیلة أسری بی عند الکثیب ألاحمر و هو قائم یصلّی فی قبره.[56]

3. متلاشی شدن بدن‌ها پس از انتقال به عالم قبر امری طبیعی و مسلم است و به تعبیر دیگر زمین جسم انسان‌ها را متلاشی می‌کند و آن را از بین می‌برد، ولی این قانون در مورد انبیای الهی و انسان‌های شایسته و صالح حاکم نیست. رسول گرامی اسلام(صلّی الله علیه و آله و سلّم) می‌فرمایند:

فأکثروا علی من الصلاة فیه [یوم الجمعة] صلاتکم معروضة علی قالوا: یا رسول، و کیف تعرض صلاتنا علیک و قد أرمت؟ قال: إن الله حرم علی الارض أن تأکل أجساد الأنبیاء:[57]

روز جمعه زیاد بر من درود بفرستید، زیرا درودها و سلام‌های شما بر من عرضه می‌شود. سؤال کردند: ای رسول خدا! بدن شما پس از مرگ می‌پوسد، سلام‌ها و درودهای ما چگونه به محضر شما(صلّی الله علیه و آله و سلّم) می‌رسد؟ فرمود: زمین به بدن پیامبران آسیب نمی‌رساند؛ زیرا خداوند خوردن و نابودی بدن‌های آنان را بر زمین حرام کرده است.

نکته مهم در این حدیث بقا و حیات پیامبران با همین جسم و بدن مادی است، که پس از ورود به عالم قبر، زمین به امر الهی بدنشان را حفظ می‌کند و آن را نمی‌پوساند.

 

2ـ5. آرای اندیشمندان اهل سنّت در مورد زندگی حیات پیامبران

با توجه به مطالبی که ذکر شد، روشن می‌گردد که انسان‌ها پس از مرگ وارد زندگی دیگری می‌شوند؛ خوبان از نعمت‌های خداوندی بهره می‌برند؛ همان گونه که بدان به عذاب الهی گرفتار می‌شوند و شکی نیست که پیامبران، خوب خوبان و افضل نیکانند و پس از رحلت و انتقال به عالم برزخ از زندگی بسیار مرفه و ارزشمندی برخودار می‌شوند.

بسیاری از علمای بزرگ اهل سنت، این قضیه را از مسلمات شمرده و برخی از آنان کتاب مستقلی نیز درباره حیات و زندگی پیامبران تألیف کرده‌اند:

1. ابن حجر عسقلانی می‌گوید: بیهقی کتابی بسیار زیبا درباره «زندگی پیامبران پس از مرگ» جمع آوری نموده و این حدیث را از انس نقل کرده است که:

إن الأنبیاء أحیاء فی قبور هم یصلّون؛[58]

پیامبران در درون قبر زنده هستند و نماز می‌خوانند.

2.«قسطلانی» می‌گوید: شکی نیست که زنده بودن پیامبران(صلّی الله علیه و آله و سلّم) پس از مرگ، امری ثابت، روشن و جاودانه است و پیامبر ما چون برتر از همه پیامبران است،‌زندگی او پس از مرگ، کامل‌تر از سایر انبیا خواهد بود.[59]

3. «شوکانی» می‌گوید: پیامبر اسلام(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در عالم قبر نیز زنده است و این ماجه با سند عالی از رسول اکرم(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نقل کرده است که به ابودردا فرمودند:

إن الله عزّوجل حرّم علی الارض أن یأکل أجساد الأنبیاء؛[60]

خداوند خوردن بدن پیامبران را بر زمین حرام کرده است.

«طبرانی» نیز از پیامبر اکرم(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نقل می‌کند که فرمودند:

لیس من عبدٍ یصلی علیّ إلا بلغنی صلاته قلنا: و بعد وفاتک؟ قال: و بعد وفاتی، إن الله عزوجلّ حرّم علی الارض أن تأکل أجساد الأنبیاء؛[61]

درود و سلام بندگان خدا به من می‌رسد [و من سلام‌های شما را می‌شنوم] گفتیم، پس از فوت شما نیز چنین است؟ فرمود: و پس از وفات من، خداوند خوردن بدن پیامبرانش را بر زمین حرام کرده است.

وقتی کتاب خدا صراحت دارد که شهیدان زنده‌اند و از نعمت‌های الهی بهره‌مندند، بنابراین پیامبران و سفیران الهی قطعاً زنده و جاویدند.

«سمهودی» می‌نویسد: شکی نیست که پیامبر اسلام و انبیا(علیهم السلام) پس از مرگ زنده‌اند و زندگی آنان کامل‌تر از زندگی شهیدان است که خداوند در قرآن اعلام فرمود، پیامبر ما سید و سرور شهیدان است و اعمال شهدا در پرونده‌ای ضبط است.[62]

 

6. جایگاه انبیا نزد خدای متعال

قرآن کریم گواهی می‌دهد که انبیای الهی دارای مقام و مرتبه ویژه‌ای نزد خداوندند، مرتبه‌ای که سایر افراد انسان از آن محرومند و به سبب همین مقام است که آنها با سایر انسان‌ها تفاوت دارند.

قرآن درباره‌ی حضرت یعقوب می‌فرماید:

«قالوا یا أبانا أستغفر لنا ذنوبنا إنّا کُنّا خاطئین قال سوف أستغفر لکم ربی إنه هو الغفور الرحیم»؛[63]

گفتند: ای پدر، برای گناهان ما آمرزش بخواه که ما خطاکار بودیم، گفت:‌ به زودی از پروردگارم آمرزش می‌خواهم که او همانا آمرزنده و مهربان است.

این آیه دلالت دارد بر این که حضرت یعقوب از شأن و منزلت وساطت، نزد خداوند برخودار است و هب همین دلیل است که فرزندان وی از او طلب مغفرت کردند.

هم چنین قرآن، داستان بینایی حضرت یعقوب را به وسیله بوییدن پیراهن یوسف(علیه السلام) نقل می‌کند:

«إذهبوا بقمیصی هذا فألقوة علی وجه أبی یأت بصیراً»؛[64]

این پیراهن مرا ببرید و آن را به چهره پدرم بیندازید، تا بینا شود.

«فلما أن جاء البشیر ألقاه علی وجهه فارتد بصیراً»؛[65]

پس چون مژده‌رسان آمد، آن [پیراهن] را به چهره او انداخت، پس بینا شد.

ظهور آیه فوق، در این است که بینایی چشم‌های یعقوب با اراده یوسف صورت گرفته است؛ زیرا اگر این امر بدون دخالت یوسف و به طور مستقل به وسیله خدا انجام می‌شد، دیگر دستور یوسف به برادرانش مبنی بر این که پیراهن وی را ببرند و به صورت یعقوب بیندازند، معنا نداشت، بنابراین شفا یافتن چشم‌های یعقوب، به سبب آن مقامی بود، که خداوند به یوسف عطا کرده بود، هر چند تمام این امور با اراده واذن الهی انجام می‌شد.

هم چنین خدای متعال به پیامبر آخر الزمان، حضرت محمد(صلّی الله علیه و آله و سلّم) جای‌گاه و منزلت ویژه‌ای را عنایت نموده است که اینک به چند مورد از آن اشاره می‌شود:

1. پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) مایه رحمت برای جهانیان است: در مقام پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) همین کافی است که خداوند وی را «رحمة للعالمین» خطاب کرده است:

«و ما ارسلناک إلا رحمة للعالمین»؛[66]

و تو را جز رحمتی برای جهانیان نفرستادیم.

2. پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) مایه مصونیت مردم از عذاب است: قرآن تصریح می‌کند که تا پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در میان مردم است، خدا آن را با نزول عذاب آسمانی مجازات نمی کند:

«و ما کان الله لیعذبهم و أنت فیهم و ما کان الله معذبهم و هم یستغفرون»؛[67]

و تا تودر میان آنان هستی خدا بر آن نیست که ایشان را عذاب کند و تا آنان طلب آمرزش می‌کنند، خدا عذاب کننده ایشان نخواهد بود.

3. اطاعت از پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) با اطاعت از خداوند مساوی است: خداوند اطاعت از پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) را با اطاعت خویش مساوی دانسته و نام او را در کنار نام خویش ذکر نموده است:

«و من یطع الله و رسوله فقد فاز فوزاً عظیماً»؛[68]

و هرکس خدا و پیامبرش را فرمان برد، قطعا به رستگاری بزرگی نائل آمده است.

4. استغفار از پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) باعث بخشش گناهان می‌شود: یکی از مهم‌ترین جای‌گاه‌هایی که خداوند به پیامبر خویش مبذول داشته، این است که دعای وی را در حق گناه‌کاران رد نمی‌کند، از این رو به گناه‌کاران دستور داده شده که به محضر پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) بیایند و از درخواست کنند که در حق آنان استغفار کند.[69]

5. پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) دارای مقام شفاعت است: خداوند مقام شفاعت را به پیامبرش مبذول فرموده است:

«عسی أن یبعثک ربّک مقاماً محموداً»؛[70]

امید که پروردگارت تو را به مقامی ستوده برساند.

مفسران شیعه و سنی اتفاق دارند بر این که مقصود از مقام محمود، همان مقام شفاعت است که پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) روز قیامت امت خویش را شفاعت می‌کند.[71]

با عنایت به نکات مذکور، اینک دیدگاه وهابیت را درباره حیات برزخی مطرح می‌کنیم و سپس به نقد آن می‌پردازیم.

 

ب) دیدگاه‌ وهابیان درباره حیات برزخی

وهابیان با وجود این که در اصل اعتقاد به حیات برزخی با سایر مسلمانان اتفاق نظر دارند، ولی در کیفیت آن، میان آنها و دیگر گروه‌های کلامی اختلاف وجود دارد.

ابن تیمیه، برای اثبات حیات برزخی به روایتی که در منابع روایی اهل سنت آمده است، استدلال می‌کند؛ روایت این گونه است: رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود:«اگر کسی به میت سلام کند، او پاسخ سلام وی را خواهد داد».[72]

عبدالعزیز بن باز، درباره سوال از میت در قبر می‌گوید:«سؤال از میت در قبر، حق است و روح میت به او باز گردانده می‌شود و روایات صحیحی در این باره وارد شده است».[73]

همو در جای دیگر می‌گوید:«آیات قرآن و احادیث صحیح از پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) وجود دارد، مبنی بر اینکه ارواح میت بعد از مرگ به بدن وی باقی می‌ماند».[74]

اما در مورد کیفیت زندگی برزخی، ابن تیمیه چنین می‌گوید:«پیامبران و صالحان، هر چند در قبر زنده‌اند و قادرند برای زنده‌ها دعا کنند و آثاری در این باره وارد شده، ولی کسی حق ندارد از آنان طلب دعا نماید؛ زیرا این عمل منجر به شرک و پرستش غیر خدا می‌شود هیچ یک از سلف این کار را انجام نداده‌اند، اما درخواست دعا در زمان حیات آنها منجر به شرک نمی‌شد». آن گاه چنین استدلال می‌کند:«بعد از مرگ تکلیف از عهده آنها ساقط شده است».[75]

شاگرد وی، ابن قیم، می‌گوید:«یکی از انواع شرک، طلب حاجت و استغاثه به ارواح اموات و نیز توجه به آنهاست». آن گاه چنین استدلال می‌کند:«میت رابطه‌اش با این جهان قطع شده و او مالک سود و زیان خویش نیست، چه رسد به این که برای دیگران کاری انجام دهد».[76]

عبدالعزیز بن باز، درباره کیفیت زندگی در عالم برزخ می‌نویسد: کمک خواستن از انسان‌های زنده، چه از طریق شفاهی،‌ کتبی، تلفنی و ... در صورتی که وقتی قادر به انجام آن باشد، جایز است، ولی درخواست کمک از ارواح و شکوه نمودن نزد آنها حتی انبیا جایز نیست؛ زیرا رابطه میت با این جهان قطع شده است.[77]

 

نقد و ارزیابی سخنان آنان

پس از آن که سخنان وهابیت درباره حیات برزخی ارائه شد، اینک به نقد و ارزیابی دیدگاه‌ آنها می‌پردازیم. آنان با اعتراف به اصل حیات برزخی، طلب دعا از ارواح انبیا و اولیا را به شدت رد کرده و یکی از راه‌های وقوع در شرک دانسته‌اند.[78] از سخنان آنها سه نکته به دست می‌آید:

1. همه انسان‌ها در عالم برزخ زنده‌اند.

2. زندگی برزخی به گونه‌ای است که انسان‌ها در آن جا توانایی انجام هیچ کاری را ندارندو بیش از این که اثر گذار باشند، تأثیر پذیرند.

3. حتی انبیا و اولیای الهی نیز از این قاعده مستثنا نیستند؛ آنان نیز در عالم برزخ قادر به انجام هیچ کاری نیستند، از این رو درخواست حاجت از آنها امری بدون دلیل است که منجر به شرک خواهد شد.

نکته اول و دوم مورد اتفاق تمام گروه‌های اسلامی و همه مسلمانان است، ولی اصل بحث در مورد نکته سوم درباره جای‌‌گاه انبیا و اولیای الهی در عالم برزخ است. از نظروهابیان، پیامبران و اولیای الهی بعد از مرگ به سان سایر انسان‌های عادی هستند؛ به گونه‌ای که وقتی از این دنیا رفتند، رابطه آنها با این جهان قطع می‌شود و دیگر توانایی انجام هیچ کاری را ندارد.

استدلال وهابیان بر دو محور تکیه داشت:

اول، انبیا و اولیا مکلف به پاسخ گویی به درخواست‌ها و دعاهای ما در عالم برزخ نیستند. این دلیل از سوی ابن تیمیه ارائه شده بود. وی با این که اعتراف کرده بود که انبیا و صالحان قادرند به دعاهای ما پاسخ دهند، ولی به دلیل این که آنان مکلف به پاسخگویی نیستند، آن را رد کرده بود.[79]

دوم، انبیا و اولیای الهی توانایی پاسخ گویی به دعاها و توسلات ما در عالم برزخ ندارند. این دلیل را ابن‌قیم و عبدالعزیزبن باز ارائه کرده‌اند و ایشان از اساس منکر قدرت انبیا و صالحان در عالم برزخ‌اند.

استدلال آنها در این باره این گونه بود:«عمل میت قطع شده و او مالک نفع و ضرر خویش نیست».[80] جمله مذکور، گویای این است که میت توانایی انجام هیچ کاری را ندارد و هر گونه قدرت از او سلب شده است.

 

ج) نقد و بررسی دو دلیل

1. آیا عدم پاسخ گویی میت به دلیل عدم تکلیف است؟

ابن تیمیه با اعتراف به اصل حیات برزخی، درخواست دعا از ارواح مقدسه انبیا‌ و اولیا را به دلیل این که آنها مکلف به پاسخ گویی نیستند، رد کرده بود.در نقد سخنان فوق باید گفت مسلمانانی که به انبیا و اولیای الهی متوسل می‌شوند و از آنان طلب دعا و یا درخواست حاجت می‌کنند، هیچ گاه اعتقاد ندارد که آنان مکلف به پاسخ گویی به دعاهاو درخواست‌های ما هستند تا ابن تیمیه در مقام انکار، اصل وجود تکلیف در عالم برزخ را منتفی انگارد، بلکه مسلمانان با این نگرش به آنها متوسل می‌شوند که آنان مظهر رحمت، مودت، عطوفت، احسان و مغفرت‌اند، حتی هنگامی که در زمان حیات ایشان از آنها توسل، دعا و ... درخواست می‌کردند، اعتقاد نداشتند که ایشان به پاسخ دادن به درخواست‌های آنها مکلف‌‌اند.

اصولاً در چنین مواردی صحبت از وظیفه و تکلیف نیست، بلکه سخن از رحمت، عطوفت و احسان است. چیزی که انبیای الهی مظهر آنها هستند، به ویژه شخص شخیص پیامبر آخر الزمان(صلّی الله علیه و آله و سلّم)، که بنا به فرموده قرآن کریم مایه رحمت برای جهانیان است[81] و دارای مقام شفاعت است،[82] و هم چنین در صورتی که گناه‌کاران در پیشگاه پروردگار از او طلب آمرزش نمایند، خداوند به حق پیامبرش(صلّی الله علیه و آله و سلّم) آنان را خواهد بخشید[83]

با توجه به دلایل و نکات فوق، مسلمانان، پیامبر عظیم الشأن اسلام را چشمه جوشان رحمت الهی تلقی می‌کنند و ایشان را به عنوان باب مغفرت الهی به رسمیت می‌شناسند و هرگز این باب مغفرت را با مرگ پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) مسدود نمی‌بینند؛ زیرا اعتقاد دارند این فیض مواج الهی، به سان دوران حیات ایشان هم چنان ادامه دارد.

براساس این مبناست که مسلمانان هنگام تشرف به حرم مطهر پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) از وی درخواست دعا می‌کنند و می‌گویند: خدایا ما به خود ستم کردیم و گناهان ما را به حق پیامبرت ببخش؛ این مطلبی است که سیره مستمر مسلمانان همیشه بوده است است و اکنون نیز جریان دارد و در این باره میان شیعه و سنی تفاوت نیست.

علاوه بر این، در روایات اهل سنت از طرق گوناگون آمده که میت به سلام‌های ما پاسخ می‌دهد؛ روایت این گونه است:«هر گاه کسی از کنار قبر برادر دینی خویش بگذرد، در صورتی که او را می‌شناسد، به او سلام کند، میت پاسخ سلام وی را می‌دهد و او را می‌شناسد، ولی اگر از کنار قبری که او را نمی‌شناسد، عبور کند و به او سلام نماید، میت پاسخ سلام او را می‌دهد.[84]

حال، اگر در بحث پاسخ گویی، مسئله تکلیف، معیار قرار گیرد با توجه به این که در عالم برزخ تکلیف وجود ندارد، پس میت نباید به سلام‌های ما پاسخ دهد.

از همه مهم‌تر این که در محل بحث، دلیل با مدعای آنها هم خوانی ندارد؛ زیرا مدعای ایشان آن است که درخواست دعا و طلب حاجت از مرده حتی از پیامبران الهی نیز شرک است، آن گاه دلیلی که ارائه کرده‌اند، این است که آنان در عالم برزخ مکلف به پاسخ گویی نیستند.

مگر میان عدم جواز درخواست دعا از انبیا با مسئله عدم تکلیف آنان چه ارتباطی وجود دارد؟ چه ملازمه‌ای میان این دو مطلب برقرار است؟ به گونه‌ای که اگر دومی (عدم تکلیف) به اثبات رسید، اولی(عدم جواز درخواست دعا از میت) نیز به اثبات برسد و در نتیجه فرد درخواست کننده، مشرک محسوب شود.

از باب مثال: اگر ما از انسان زنده‌ای مطلبی بخواهیم یا از وی درخواستی کنیم، که او نه عقلاً و نه شرعاً مکلف به پاسخ گویی به آن نیست، آیا این درخواست منجر به شرک می‌شود؟ آیا چنین درخواستی با اصل توحید منافات دارد؟

بنابراین، درباره دلیل اول آنها باید بگوییم:

اولاً، درخواست دعا از انبیا و اولیا از باب تکلیف نیست، بلکه از باب رحمت و مغفرت است.

ثانیاً، دلیل آنها با مدعایشان هم خوانی ندارد.

2. آیا انبیا در عالم برزخ قادر به پاسخ گویی نیستند؟

اصل بحث این بود که درخواست دعا و طلب حاجت از انبیا و اولیای الهی درعالم برزخ چه حکمی دارد؟ وهابیان قائل بودند که این امر جایز نیست و منجر به شرک می‌شود.[85] ایشان در این باره دو دلیل ارائه کرده‌ بودند. دلیل اول آنها تبیین و نقد و بررسی شد.

دلیل دوم آنها بر این محور تکیه داشت که اساساً انبیا و اولیا در عالم برزخ توانایی انجام هیچ کاری را ندارند و با فرا رسیدن مرگ، هر گونه توان از آنها سلب می‌شود؛ همان گونه که آنها دیگر توان جسمی ندارند، از توان روحی نیز محرومند.

قبل از تحلیل و بررسی اینبخش از دلیل ایشان، بهتر است بحث گذشته (جای‌گاه انبیا نزد خدای متعال)[86] را به اختصار مرور کنیم. همان گونه که گفته شد،‌ انبیا از مقام ویژه‌ای نزد خداوند برخوردارند، به ویژه پیامبر آخر الزمان که دارای مقام رحمت، مغفرت و شفاعت است.

اکنون این سؤال مطرح می‌شود که آیا این مقامات، مخصوص دوران حیات آنهاست؛ به طوری که بعد از مرگ ابواب رحمت و مغفرت مسدود می‌شود و پیامبران دیگر از چنین جای‌گاهی برخوردار نیستند؟ یا این که بعد از مرگ نیز باب رحمت و مغفرت هم چنان مفتوح است ومسلمانان حق دارند از پیامبرشان طلب مغفرت نمایند؟

با عنایت به این که انبیا نزد خداوند دارای چنین مقامی و منزلتی هستند، در پاسخ به سؤال فوق باید بگوییم: انبیا قادرند به دعاها و درخواست‌های سؤال کنندگان پاسخ بگویند. به تعبیر دیگر، همان مرتبه و جای‌گاهی که در زمان حیات داشتند، در عالم برزخ نیز دارند و با مرگ هیچ تفاوت در جای‌گاهی که آنان نزد پروردگار داشتند، حاصل نشده است؛ زیرا طبق جهان‌بینی اسلام، همه انسان‌ها در قبر زنده‌اند و مرگ، چیزی جز جدایی روح ازبدن نیست. از سوی دیگر، ماهیت انسان در روح اوست و جسم، امری عارضی به حساب می‌‌آید. بنابراین با جدایی روح از بدن، تنها مسائلی که مربوط به جسم است از روح جدا می‌شود و مسائلی که مربوط به روح است هم چنان باقی می‌ماند.

افزون بر این، کسانی که از انبیا طلب حاجت و درخواست دعا می‌کنند، اعتقاد دارند که ایشان با اراده و مشیت الهی، این کارها را انجام می‌دهند و هرگز پاسخ گویی به درخواست‌های سائلین را به طور مستقل در اختیار انبیا نمی‌دانند تا گفته شود درخواست این امور از آنان، به دلیل این که توانایی انجام آنها را ندارند، شرک است.

در واقع خداوند، به سبب ارواح پاک انبیا و به پاس عظمت آنان، دعاهای آنها را در حق انسان‌ها می‌پذیرد و خداوند است که بالاترین مقام و مرتبه را به آنها عطا نموده است؛ مرتبه‌ای که سایر افراد انسان از آن بی‌بهره‌اند. بنابراین، درخواست دعا و طلب حاجت از انبیا به لحاظ آن مقام و جای‌گاه معنوی آنها در پیشگاه خداوند است، نه به لحاظ توانایی‌های جسمی و ظاهری آنان که به آمدن مرگ از بین می‌رود.

جای بسی شگفتی است که فرد مسلمان همه مقامات و مراتب معنوی انبیا را با مرگ آنان از بین رفته تلقی کند و فقط به توانایی‌های جسمی آنان توجه داشته باشد؛ بدیهی است که چنین نگرشی درباره انبیا، ریشه در اندیشه‌های مادی گرایانه دارد که انبیا را با افراد  عادی مساوی می‌دانند و نتیجه آن، جز کاستن ازمقامات انبیا چیزی نیست.

 

د) ادله توانا بودن انبیا الهی در عالم برزخ

در آیات و اخبار، دلایلی وجود دارد ارتباط انبیا و اولیا با این دنیا به طور کلی قطع نشده است و آنان قادرند دعاها و توسلات ما را بشنوند و به آنها پاسخ بگویند.

از این رو، توسل و طلب حاجت از آنها نه تنها اشکال ندارد، بلکه رجحان دارد و مسلمانان از همان آغاز رحلت پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) به ایشان تمسک جسته‌اند و هر بار که از ایشان طلب حاجت کرده‌اند به خواسته‌هایشان رسیده‌اند و این بهترین دلیل برای توانایی انبیا در عالم برزخ است، اینک به چند مورد اشاره می‌شود:

 

استغفار پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) برای گناهکاران

قرآن کریم می‌فرماید:

«ولو أنهم إذ ظلموا أنفسهم جاءوک فاستغفروا الله و استغفر لهم الرسول لوجدوا الله تواباً رحیماً»؛[87]

و اگر آنان وقتی به خود ستم کرده بودند، پیش تو می‌آمدند و از خدا طلب آمرزش می‌خواستند و پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) [نیز] برای آنان طلب آمرزش می‌کرد، قطعاً خدا را توبه پذیر مهربان می‌یافتند.

این آیه مسلمانان را ترغیب می‌کند به این که هر گاه مرتکب گناه شدند، نزد پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) بیایند و از او بخواهند که برای وی،‌ طلب آمرزش نماید.

این آیه شریفه، هر چند در زمان حیات پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نازل شده، ولی اطلاق دارد و مسلمانان در حال حاضر نیز می‌توانند از او درخواست دعا و طلب آمرزش نمایند، به همین دلیل است که مسلمانان همیشه به جانب پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) می‌روند و آمرزش می‌طلبند.

تقی الدین سبکی، در این باره می‌نویسد: «مسلمانان در حال حاضر نیز به حکم این آیه می‌توانند به حضور رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم) برسند و در ضمن استغفار از او بخواهند که برای آنان طلب آمرزش کند» سپس تصریح می‌کند:«هرچند این آیه مربوط به دوران حیات پیامبر است، ولی درخواست آمرزش از او، اختصاص به زمان حیات ایشان ندارد؛ زیرا این مقامی است که خداوند به پیامبرش(صلّی الله علیه و آله و سلّم) داده و با مرگ وی از میان نمی‌رود».[88]

اتفاقاً صحابه، تابعین و سایر مسلمانان صدر اسلام نیز اطلاق این آیه را فهمیده‌اند؛ از این رو می‌بینیم بلافاصله بعد از رحلت پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) مسلمانان جهت درخواست آمرزش و استغفار بر سر قبر پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) می‌آمدند و آیه مذکور را قرائت می‌کردند و این تصور که این آیه شریفه، فقط مخصوص زمان حیات پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) است و شامل دوران ممات ایشان نمی‌گردد،‌ در ذهن آنها خطور نمی‌کرد.

قرطبی، در تفسیر خویش روایتی را به این مضمون از علی بن ابی طالب(علیه السلام) نقل می‌کند: سه روز پس از خاک‌سپاری رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم) مرد بیابانی آمد و بالای قبر پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) رفت، از خاک‌های قبر بر سر و صورت خویش پاشید و گفت: ای فرستاده خدا! هر دستوری دادی اطاعت کردیم و هر سخنی که از جانب پروردگارت آوردی، گوش کردیم. از جمله سخنانی که از طرف خداوند نقل کردی این بود:

«ولو أنهم إذ ظلموا أنفسهم جاءوک فاستغفروا الله و استغفر لهم الرسول لوجدوا الله تواباً رحیماً»؛[89]

و اگر آنان وقتی به خود ستم کرده بودند، پیش تو می‌آمدند و از خدا طلب آمرزش می‌خواستند و پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) [نیز] برای آنان طلب آمرزش می‌کرد، قطعاً خدا را توبه پذیر مهربان می‌یافتند.

آن گاه گفت: من بر خودم ستم کردم، اینک نزد تو آمدم تا برایم از خداوند طلب آمرزش نمایی، ندایی از قبر بلند شد که خداوند تو را بخشید.[90]

 


[1]. ابن تیمیه، فتاوی الکبری،‌ج2، ص361 و شیخ عبدالرحمن بن آل شیخ، فتح المجید، ص17.

[2]. آل حکمی، مختصر معارج القبول، ص12.

[3]. همان، صص118ـ 119.

[4]. راغب، مفردات الفاظ القرآن، ص33.

[5]. ابن منظور، لسان العرب، ج8، ص12.

[6]. فخر الدین طریحی، مجمع البحرین، ج3، ص92.

[7]. جوهری، صحاح اللغه، ج2، ص503 و زبیدی، تاج العروس، ج5، ص83.

[8]. حسن بن علی السّقّاف، التّندید بمن عدّد التوحید، ص30.

[9]. اسراء، آیه 61.

[10]. یوسف، آیه 100.

[11]. همان،‌ آیه4.

[12]. اسراء، آیه 24.

[13]. محمد حسین طباطبایی، المیزان فی تفسیر القرآن، ج12، ص80.

[14]. مؤمنون، آیه 23.

[15]. تفسیر کبیر، ج14، ص149.

[16]. همان، ج22، ص19.

[17]. ابن اثیر، النهایه فی غریب الحدیث، ج2، ص79.

[18]. تفسیر کبیر، ج22، ص19.

[19]. آل عمران، آیه 51.

[20]. آل عمران، آیه 51.

[21]. بقره، آیه21.

[22]. مائده، آیه 44.

[23]. زمر، آیه44.

[24]. آل عمران، آیه 135.

[25]. روم آیه 40.

[26]. احمد زینی دحلان، الدّرر السنیة فی الردّ علی الوهابیه، ص22.

[27]. سید محمد رشید رضا، تفسیر المنار:ج1، ص56.

[28]. همان.

[29]. السّقّاف، التندید بمن عدّد التوحید، ص30ـ 31.

[30]. یونس، آیه 3.

[31]. لقمان، آیه 25.

[32]. فاطر، آیه10.

[33]. مریم، آیه 81.

[34]. آل عمران، آیه 126.

[35]. یس، آیه 74.

[36]. اسراء، آیه 61 و یوسف، آیه 100.

[37]. عبدالله بن عبدالعزیز بن باز، مجموع فتاوی، ج2، ص411 و 412.

[38]. همان.

[39]. خلیل بن احمد فراهیدی، العین، ج4، ص338.

[40]. فخر رازی، تفسیر کبیر، ج4، ص146.

[41]. جاثیه، آیه 24.

[42]. جعفر سبحانی، اصالت روح از نظر قرآن، ص62.

[43]. همان.

[44]. بقره، آیه 154.

[45]. فخر رازی، تفسیر کبیر، ج4، ص146.

[46]. مؤمن، آیات 45 و 46.

[47]. همان، آیه 11.

[48].همان.

[49]. مؤمنون، آیه 100.

[50]. تجرید الاعتقاد، ص574 (المسئلة الرابعه عشر فی عذاب القبر و المیزان و الصراط).

[51].بخاری، صحیح مسلم، ج2، ص101 و ج5، ص8ـ9.

[52]. مسلم، صحیح مسلم، ج7، ص102.

[53]. مجمع الزوائد و منبع الفوائد، ج9، ص24:«ما یحصل لا مته من استغفاره بعد وفاته».

[54]. الجامع الصغیر، ج1، ص582.

[55]. کنز العمال، ج11، ص407.

[56]. صحیح مسلم،‌ج7، ص102، کتاب الفضائل باب من فضائل موسی و طبرانی، المعجم الاوسط، ج8، ص13.

[57]. ابن ابی شبیه، المصنف، ج2، ص399؛ ابن قدامه ، المغنی، ج2، ص208 و متقی هندی، کنزل العمال، ج1، ص499.

[58]. فتح الباری، ج6، ص352.

[59]. المواهب اللدنیّه، ج3، ص413.

[60]. نیل الاوطار، ج3، ص305.

[61]. المعجم الکبیر، ج1، ص217.

[62]. وفاء الوفاء، ج4،ص 1349.

[63]. یوسف، آیات97 و 98.

[64]. همان، آیه 93.

[65]. همان، آیه 96.

[66]. انبیاء، آیه 107.

[67]. انفال، آیه 33.

[68].احزاب، آیه 71.

[69]. نساء، آیه 64.

[70]. اسراء ، آیه79.

[71]. طبری، جامع البیان عن تأویل آی القرآن، ج15، ص179 و محمد بن حسن طوسی، التبیان، ج6، ص512.

[72]. ابن تیمیه، مجموعه فتاوی، ج1، ص340.

[73]. عبدالله بن عبدالعزیز، مجموع فتاوی،‌ج8، ص339.

[74]. همان، ج3، ص310.

[75]. ابن تیمیه، مجموعه فتاوی، ج1، صص320ـ 321.

[76]. آل شیخ، فتح المجید، ص161.

[77]. عبدالله بن عبدالعزیز بن باز، مجموع فتاوی، ج2، ص411ـ 412.

[78]. ابن تیمیه، مجموعه فتاوی، ج1، ص321.

[79]. همان، ص320ـ 321.

[80]. عبدالله بن عبدالعزیز بن باز، مجموع فتاوی، ج2، ص12 و آل شیخ،  فتح المجید، ص161. متن سخنان آنان این گونه است:«فإن المیّت قد انقطع عمله و هو لا یملک لنفسه نفعاً و لا ضراً».

[81]. انبیاء، آیه 107.

[82]. اسراء، آیه 79.

[83]. نساء، آیه 64.

[84]. محمد بن علی، شوکانی، نیل الاوطار من احادیث سیدالاخبار، ج3، ص305.

[85]. ابن تیمیه، مجموع فتاوی، ج1، ص320ـ 321.

[86]. ر.ک: فصل هفتم، بخش دوم (توسل و حیات برزخی)، ش6.

[87]. نساء، آیه64.

[88]. تقی الدین سبکی، شفاء السّقام فی زیارة خیر الانام، ص181.

[89]. نساء، آیه64.

[90]. محمد بن احمد قرطبی، الجامع لاحکام القرآن، ج5، ص265ـ 266.

 


منبع: پایگاه پژوهشی تخصصی وهابیت شناسی




نظر شما درباره این مطلب
نام :
ایمیل :


کد موجود در تصویررا وارد نمایید:
     
 
به اشتراک گذاشتن/ایمیل/بوک مارک این مطلب





بالا