وهابیت
منوهای سایت
۱۳۹۱/۷/۲۳ ۱۶:۲۹     بازدید:۲۰۴۴       کد مطلب:۵۹۸۲          ارسال این مطلب به دیگران  



محمد بن عبد الوهاب و وهابیت

 

 

نگاهی به تاریخچه محمد بن عبد الوهاب

محمد بن عبد الوهاب سال1111 ه ق، در عیینه( یکی از شهر های عربستان سعودی) به دنیا آمده و در سال 1206ه. ق از دنیا رفته است. او همان کسی است که عقاید و دیدگاه طرد شده ای ابن تیمیه را از نو زنده کرده است. پدر و برادرش از همان روزهای اول با او به مخالفت پرداخته و از عقایدش ناراضی بودند. برادرش سلیمان از ترس اینکه مبادا برادرش او را نکشد از نزد او فرار کرد. سلیمان اولین کسی است که در رد عقاید باطل برادرش محمد دو کتاب«الصواعق الالهیه فی رد علی الوهابیه» و«فصل الخطاب فی رد علی محمد بن عبد الوهاب» را نوشت.

عمر رضا کحاله می گوید:«سلیمان بن عبد الوهاب برادر محمد بن عبد الوهاب که پایه گزار مذهب وهابی است بوده و نویسنده ای این دو کتاب است.»[1]و دو کتاب فوق را نام برده است.

زرکلی( که خود وهابی است) کتاب دیگری را نیز نام برده است. او می گوید:«سلیمان بن عبد الوهاب برادر رهبر نهضت اصلاح طلب با برادرش به مخالفت برخاست و کتاب هایی در این مورد نوشت که از جمله آن هاست «الرد علی من کفر المسلمین بسبب نذر لغیر الله» ( رد بر آن کسی که مسلمانان را به خاطر نذر به غیر جدا کافر دانسته است).[2]

دیگران نیز گفته اند:«محمد بن عبد الوهاب همه ای مسلمانان را کافر می خواند، به این تهمت که آن ها به پیامبر توسل می نمایند و بر قبور بزرگان دین گنبد و بارگاه می سازند و به زیارت قبر پیامبر می روند و... . »[3]

در همین کتاب یاد شده ، آمده است که ابن عبد الوهاب با کمک محمد بن سعود امیر«درعیه» (که پایگزار مملکت سعودی است( به زادگاه خود عیینه حمله کرد و خیلی از مردم آن را کشت و خانه هایشان را غارت کرد و لشکریانشان( به مانند لشکر مولایش یزید بن معاویه) به زنان آن شهر تجاوز کردند. سپس به شهر های دیگر نیز حمله کرد و مردم هر شهری را که عقایدش را قبول نمی کردند کشته و آن شهر ها را غارت می کردند.

وهابی ها از این گونه غارت ها و کشتار مسلمین زیاد کرده اند که فقط به یک نمونه آن اشاره می کنیم.

جمیل صدقی زهاوی در مورد حمله وهابی ها به طائف می نویسد:«از زشت ترین کار های وهابی ها در سال 1217ه.ق قتل عام مردم طائف است که بر کوچک وبزرگ رحم نکردند کودک شیر خوار را در روی سینه مادرش سر بریدند. جمعیتی را که مشغول تعلیم قرآن بودند کشتند و حتی گروهی را که در مسجد مشغول خواندن نماز بودند نیز کشتند. کتاب ها را که در بین آن ها مقداری از نسخه های قرآن و صحیح بخاری و مسلم ودیگر کتاب های حدیث و فقه بود در کوچه و بازار پایمال کردند.»[4]

زهاوی از بزرگانی است که کتاب های زیادی تألیف کرده و زرکلی آن کتاب ها را نام برده است.[5]

این سیره و روشی بود که وهابی ها با پیروی از محمد بن عبد الوهاب در همه سرزمین های اسلامی که با عقیده ای آن ها مخالفت می کرد عملی می نمودند. امروزه نیز اگر شما اخبار را پیگیری کنید می بینید که چگونه وهابی ها در کشور های مختلف جهان مسلمانان را حتی در ماه مبارک رمضان در مسجد و در حال نماز می کشند.

ابن عابدین که از بزرگان علمای حنفی است در حاشیه«رد المحتار» ج4، ص449، تحت عنوان«مطلبی در مورد خوارج زمان ما پیروان عبد الوهاب» می نویسد:

کما وقع فی زماننا فی اتباع عبد الوهاب الذین خرجوا من نجد و تغلبوا علی الحرمین و کانوا ینتحلون مذهب الحنابله، لکنهم اعتقدوا أنهم هم المسلمون و أن من خالف اعتقادهم مشرکون، واستباحوا بذلک قتل أهل السنه و قتل علمائهم، حتی کسر الله تعالی شوکتهم و خرب بلادهم و ظفر بهم عساکر المسلمین عام ثلاث و ثلاثین و مائتین و ألف؛[6] چنانی که واقع گردید( چنین امری) درزمان ما در مورد پیروان(ابن) عبد الوهاب آن هایی که از نجد خارج شده و بر حرمین ( مکه و مدینه) سیطره پیدا نمودند. آن ها هرچند خود را پیرو مذهب حنبلی می نامند، ولی معتقدند که تنها آن ها مسلمان بوده و هر که مخالف اعتقاداتشان باشد مشرک است. و با چنین اعتقادی کشتن اهل سنت و علما اهل سنت را مباح و جایز نمودند تا این که خداوند شوکت و قدرت آن ها را شکست و شهر های آن ها را ویران کرد و لشکر مسلمانان بر آن ها پیروز گشت. و این حادثه در سال1233 ه.ق اتفاق افتاد.»

 

پاره ای از عقاید محمد بن عبد الوهاب

اینک برخی از اعتقادات ابن عبد الوهاب:

1ـ بعضی از پیروان محمد بن عبد الوهاب در نزد او می گفتند:«این عصای من بهتر از محمد است. چون من در کشتن مار و دیگر کار ها از عصایم کمک می گیرم و فایده می برم، ولی محمد مرده است و اصلا نمی تواند فایده برساند.»[7]

2ـ زین دحلان[8]و دیگران می گویند:«محمد بن عبد الوهاب از صلوات فرستادن بر پیامبر منع می کرد و از شنیدن آن ناراحت می شد. در شب های جمعه نیز از صلوات فرستدان  جلو گیری می کرد.( حال آن که در احادیث آمد که صلوات فرستادن در شب های جمعه خیلی فضیلت دارد.) و نیز از بلند صلوات گفتن در بالای مناره ها پیشگیری می کرد. اگر کسی چنین می کرد او را به سختی عقاب می نمود ، حتی او موذن نابینایی را ( به این جهت) به قتل رساند. این موذن شخص صالح و دارای صدای خوبی بود. ابن عبد الوهاب او را از صلوات گفتن بر پیامبر در مناره منع کرد، ولی او گوش نداد و باز تکرار کرد. پس دستور قتل او را داد و او را کشتند. سپس گفت: گناه زن زناکار کمتر از کسی است که در مناره صلوات می فرستند.»[9]

3ـ زینی دحلانی می گوید:«وقتی محمد بن عبد الوهاب مردم را از زیارت قبر پیامبر منع کرد، مردم احساء برآمدند و آن حضرت را زیارت کردند. این خبر به او رسید سپس وقتی برگشتند دستور داد که ریش آن ها را بتراشند. باری به او چنین خبر رسید که گروهی از پیروان او نبودند از سرزمین دوری با نیت زیارت قبر پیامبر و حج آمده و از شهر «درعیه» گذشتند. بعضی از آن مردم شنیدند که ابن عبد الوهاب می گفت»«راه این مشرکان را باز کنید تا به مدینه بروند، ولی مسلمانان( یعنی پیروانش) همراه ما بمانند»[10]

4ـ  باز همو می گوید:«محمد بن عبد الوهاب پیروانش را از خواندن کتب فقه و تفسیر منع می کرد. او بسیاری از کتب را آتش زد. به پیروانش اجازه  داد که قرآن را هر کدام به فهم خود تفسیر کند و آن ها نیز این کار را می کردند. حتی اگر چیزی از قرآن را حفظ هم نباشند. کسی از آن ها که قرآن را نمی توانست بخواند به دیگران می گفت«تو برای من بخوان تا من برای تو تفسیر کنم.» وقتی می خواند با رأی خود تفسیر می کرد.[11]

5ـ بازهم زینی دحلان می گوید:«محمد بن عبد الوهاب همیشه می گفت: بسیاری از فتاوی امامان چهار مذهب ارزش ندارد... . به علمای مذاهب چهار گانه می گفت:«آن ها گمراه شده اند و مردم را نیز گمراه کردند.» حق نزد او هر آن چیزی بود که با هوا و هوسش موافق باشد، هر چند با قرآن و احادیث و اجماع امت مخالف باشد.»[12]

6ـ بازهمو می گوید:«محمد بن عبد الوهاب با عبارات مختلف بسیار به پیامبر اهانت می کرد، به این گمان که با این عملش می خواهد توحید را حفظ کند.از جمله ای اهانت ها این است که می گفت:«پیامبر طارش است».«طارش» در لغت اهل مشرق به پیکی گفته می شود که او را قومی به سوی قوم دیگر بفرستند.مقصود محمد بن عبد الوهاب این بود که پیامبر حمل کننده نامه هایی هستند یعنی مانند«طارشی» که امیر یا غیر امیر وی را با نزد قومی می فرستد تا خبری را به آن ها برساند و برگردد. و باز می گفت:«به داستان حدیبه نظر کردم و در آن چنین چنان دروغ هایی را یافتم.»[13]

لازم به یاد آوری است که چنین سخنان ابن عبد الوهاب را ابو حامد استانبولی نیز در کتاب( التوسل بالنبی و جهله الوهابیه، ص244-245) یاد آوری نموده است.

7ـ بازهم زینی دحلان می گوید:«محمد بن عبد الوهاب در باره توحید می گوید:«من پیش از این ( یعنی پیش از این عقایدی که هم اکنون دارد) معنای «لا اله الا الله» را نمی دانستم و نیز دین اسلام را نمی فهمیدم. در بین استادانم نیز هیچ کسی نبود که این معنا را در ک کند. پس هر کس ازعلما گمان کند که پیش از این وقت ( یعنی پیش از زمان او و عقایدش) معنای«لا اله الا الله» و یا معنای اسلام را فهمیده و شناخته است و یا گمان کند که کسی از استادانش معنای آن را فهمیده اند دروغ گفته و مردم را فریب داده و خودش را به چیزی نسبت داده است که آن را ندارد.»[14]

8ـ باز زینی دحلان می گوید:«محمد بن عبد الوهاب می گوید: آن ها ( مسلمانان بین دین محمد و دین عمرو بن لحی که برای عرب ساخته بود فرق نگذاشتند، بلکه دین عمرو نزد آن ها دین صحیح است.»[15]

عمرو بن لحی کسی است که ابن هشام در باره او می نویسد:«اولین کسی که بت پرستی را به مکه و اطراف آن وارد کرد عمرو بن لحی است.»[16]

پس بنابر تهمت ابن عبد الوهاب همه مسلمین مشرک بوده و بت پرستی را از دین اسلام صحیح تر می دانسته اند.

9ـ «ابن عبد الوهاب در نامه ای خطاب به سلیمان بن سحیم یکی از علمای حنبلی می نویسد:«من برایت یاد آوری می کنم که حتما تو و پدرت بر شرک و کفر و نفاق اصرار دارید. تو و پدرت شب و روز در دشمنی با این دین سعی می کنید. حتما تو با علمی که داری مرد معاند و گمراه هستی و کفر را بر اسلام بر گذیده ای...»[17]

10ـ «محمد بن عبد الوهاب در باره ابن فیروز ( یکی از دانشمندان) می گوید:«او کفر بزرگی دارد که او را از ملت اسلام خارج کرده است.»[18]

این در حالی است که خود ابن عبد الله بن محمد بن فیروز را از پیروان ابن تیمیه و ابن قیم خوانده وزرکلی در باره او می گوید:«محمد بن عبد الوهاب ابن محمد ابن فیروز، فقیه حنبلی از اهل احساء، شاگردان و مریدان بسیاری داشت و به محمد بن عبد الوهاب انتقاد( و مخالفت) کرد. وقتی کار ابن عبد الوهاب بالا گرفت او به بصره کوچ کرد و رفت و آن جا از دنیا رفت.»[19]

11ـ «وقتی احمد بن عبد الکریم با ابن عبد الوهاب مخالفت کرد در نامه ایی به او نوشت:«تو ابن غنام و دیگران را گمراه کردی و از ملت ابراهیم بیزاری جستی و آن ها را بر خودت گواه گرفتی که تو پیرو مشرکان هستی.»[20]

12ـ «ابن عبد الوهاب هر شهر و دیاری را که از او پیروی نکنند و اعتقادات او را قبول نداشته باشند از سرزمین مشرکین به حساب می آورد.[21]

13ـ «او در باره اهل مکه چنین می گفت:«حتما دین آن ها همان دینی است که رسول خدا برای ترساندن مردم از آن مبعوث شد.[22]

14ـ ابن عبد الوهاب در باهر مسلمانان زمان خویش می گوید:«بسیاری از اهل این زمان از معبود چیزی به غیر از حبل، یغوس، نصر ، لات، عزا، و منات نمی شناسند.

اگر فهم درست می داشتند می فهمیدند که مقاماتی را که می پرستند( مرادش زیارت مقامات اولیا است) از قبیل عبادت همان بت هاست.[23]

15ـ ابن عبد الوهاب می گوید:«ما کافر نمی گوییم مگر کسی را که دعوت حقیقت ما به او رسیده و دلیل و برهان به او روشن شده و حجت بر آن ها بر پا شده است، ولی با این حال از روی تکبر و عناد بر عقیده خود اصرار می ورزند؛ مانند بیشتر کسانی که ما امروز با آنها می جنگیم. این ها به شرک ورزیدن خود اصرار دارند و از انجام واجبات روی گردانده و عمل حرام و

گناهان کبیره را آشکار مرتکب می شوند... .»[24]

 

کتبی که در رد بر عقاید وهابیان نوشته شده

علما و دانشمندان بسیار و از مذاهب مختلف اهل سنت در رد وهابی ها کتاب ها نوشته اند و ما پاره ای از آن کتا ب ها را این جا ذکر خواهیم کرد:

 

کتاب «الوهابیه فی نظر علماء المسلمین»

کتاب مذکور کتابی است به زبان عربی و تألیف احسان عبد الطیف بکری. مولف در آن نام کتاب هایی را که علمای اهل سنت در رد وهابیت نوشته اند جمع آوری کرده و جایگاه اهل سنت با وهابیت را یاد آور شده است. ما پاره ای از مطالب این کتاب را به گونه مختصر ذکر می کنیم.

مولف در مقدمه کتابش گفته است:«برادر مسلمان! آیا حقیقت وهابیت را می شناسی؟ آیا می دانی که مذهب وهابی را محمد بن عبد الوهاب نجدی پایه گزاری کرده؟ آیا می دانی که او عقاید خویش را از احمد بن تیمیه برگرفته است؟ آیا می دانی که عقاید او خارج از مذهب چهار گانه ما اهل سنت است؟ آیا این ها را می دانی یا نه؟

سپس آیا می دانی که مذهب چهار گانه ما اهل سنت حکم بر گمراهی و خارج از راه مومنین بودن پیشوای وهابیت و پیروانش را کرده اند؟ همانا خداوند می فرماید:«کسی که بعد از آشکار شدن حق با پیامبر مخالفت کند و از راهی غیر از راه مومنین پیروی نماید، ما او را به همان راهی که می رود می بریم و به جهنم داخلش می کنیم که جایگاه بدی است.[25]چه راست فرموده خدای بزرگ!

آیا می دانی که جماعتی از علمای ما اهل سنت و جماعت کتبی را بر رد پایه گزار این مذهب و امامش ابن تیمیه نوشته و بر باطل بودن این جریان حکم کرده اند؟ آیا این ها را میدانی یا نه؟

آیا میدانی که علمای مکه بر ملحد(منکر خدا) و بدبخت بودن ابن عبد الوهاب حکم کرده و او را به خبیث بودن، بی حیا، کور و گمراهی ، تحریف و دروغگوی وتهمت بستن به خداو کفر بر قرآن وصف کرده و بارها او را لعنت کرده اند، آیا این ها را می دانی یا نه؟

آری، همه ای این ها را یاور حق شاه فضل رسول قادری در کتاب«سیف الجبار المسلول علی اعداء الابرار» ( که در ترکیه در سال 1979 م. در منشورات برادر مسلمان غیور حسین حلیم استانبولی به چاپ رسیده) آشکار ساخته است.

علامه و نابغه عراق ( به اجماع و اتفاق همگان) شیخ جمیل افندی صدقی زهاوی در کتاب با ارزشش «فجر الصادق» ( در ترجمه حال ابن عبد الوهاب، ص17) می نویسد:

ابن عبد الوهاب در ابتدا طالب علم بود و به مکه و مدینه برای آموزش علم از علمای آن رفت و آمد می کرد. از جمله کسانی که ابن عبد الوهاب در مدینه از او علم گرفت شیخ محمد  بن سلیمان کردی و شیخ محمد حیات سندی بودند. این دو استاد یاد شده و غیر این ها از اساتیدی که او از آن ها علم گرفته بود در وجود او نشانه های گمراهی و الحاد را مشاهده کرده می گفته اند:«به زودی خداوند این مرد را گمراه می کند و به وسیله او کسانی را که بربخت قرار داده است نیز گمراه خواهد کرد.» و کار نیز همین گونه شد که این ها گفت بودند.

پدرش عبد الوهاب که از عالمان صالح بود در او نشانه های الحاد را مشاهده می کرد و مردم را از او بر حذر می داشت. برادرش شیخ سلیمان در رد بدعت ها و عقاید باطلش کتابی نوشت.

سپس بکری در جای دیگری از کتابش می گوید:«آیا می دانی که اسماعیل  پاشای بغدادی در کتاب «هدایه العارفین » ( ج2، ص350، چاپ 1951 در استانبل ترکیه) کتابی را از محمد بن عبد الوهاب نام برده که او در آن در مسائلی با پیامبر مخالفت کرده است؟ و مخالفت با پیامبر نشانه ای دشمنی با آن حضرت می باشد.»

بعد از این مقدمه نویسنده شروع می کند به معرفی کتبی که در رد وهابیت و عقاید باطل ابن عبد الوهاب  نگاشته شده و آن کتاب ها عبارت اند از:

16ـ «فصل الخطاب فی رد علی محمد بن عبد الوهاب» تألیف سلیمان بن عبد الوهاب برادر محمد بن عبد الوهاب.

17ـ سیف الهندی فی عبادت التریقت الشیخ النجدی» تألیف شیخ عبد الله بن عیسی صنعانی.

18ـ «مصباح الانام» تألیف علوی بن احمد حداد.

19ـ «سیف الباتر» تألیف علوی بن احمد حداد.

20ـ «فصل الخطاب فی رد ضلالات ابن عبد الوهاب» تألیف احمد بن علی معروف به قربانی.

21ـ «شواهد الحق فی التوسل بسید الخلق» تألیف شیخ یوسف نبهانی.

22ـ کتابی از محمد بن سلیمان کردی شافعی[26]صاحب حواشی«شرح المختصر » و استاد محمد بن عبد الوهاب.

محمد بن سلیمان کردی شافعی در نامه ای به شاگرد خود نوشته است:«سلام بر کسی که از حق پیروی کند! ای ابن عبد الوهاب ! همانا من به خاطر خدای متعال تو را نصیحت می کنم که زبانت را از مسلمانان نگه داری. اگر از کسی شنیدی که معتقد به تأثیر مستقل داشتن استغاثه شونده دارد، ( یعنی کسی که معتقد باشد که استغاثه شوند( مثلا پیامبر) بدون قدرت و یاری خدا خودش می تواند کمک کند.) به چنین کسی حق را بشناسان و با دلیل بفهمان که غیر خدا تأثیر مستقل ندارد. اگر روی نگرداند تنها آن شخص را کافر بشمار. راهی برایت برای کافر خواندن  همه مسلمین وجود ندارد. تو به تنهایی با راه و روش همه ای مسلمین مخالفت می کنی. نسبت کفر دادن  به کسی که با همه ای مسلمین مخالف است سزاوارتر است. چون او غیر راه مسلمانان را پیش گرفته است. خداوند می فرماید:«کسی که پس از آشکار شدن حق با پیامبر مخالفت کند و از راهی غیر از راه مومنین پیروی نماید، ما او را به همان راهی که می رود می بریم و به جهنم داخلش می کنیم که جایگاه بد است.»[27]

(بدان که) گرگ تنها آن گوسفندی را می تواند شکار کند که از گله جدا شده است.

23ـ «السارم الهندی» تألیف شیخ عطاء مکی.

24ـ «جلال الحق فی کشف احوال اشرار الخلق» تألیف ابراهیم قادر اسکندری.

25ـ «اظهار حقوق مِن مَن منع التوسل بالنبی و ولی الصدوق» تألیف شیخ مشرف مالکی.

26ـ «الصواعق و الروود» تألیف عبد الله بن داود حنبلی.

27ـ «تجرد سیف الجهاد لمدعی الاجتهاد» تألیف عبد الله بن عبد لطیف شافعی.

28ـ «تهرز الاغبیا علی الاستغاثه بالنبی و اولیاء» تألیف عبد الله بن ابراهیم طائفی.

29ـ «الانتصار لاولیاء الابرار» تألیف طاهر سنبلی حنفی.

30ـ «غوث العباد ببیان الرشاد» تألیف شیخ مصطفی همام مصری.

31ـ «رساله مسجئه محکمه» تألیف علامه محقق صالح کواشی تونسی.

32ـ «رد علی محمد بن عبد الوهاب» تألیف اسماعیل تمیمی مالکی شیخ اسلام در تونس.

33ـ «رساله فی جواز التوسل» تألیف مفتی«فاس» علامه مهدی وزانی.

34ـ «البراهن الساتحه» تألیف شیخ سلامت عزامی.

35ـ «التوسل بالنبی و بالصالحین» تألیف ابو حامد بن مرزوق.

ابو حامد بن مرزوق در کتاب خویش می نویسد:«برخی از دانشمندان مذاهب چهار گانه در رد ابن عبد الوهاب و پیروانش کتاب های بسیار خوبی نوشته اند. از جمله ای آن ها برادرش سلیمان بن عبد الوهاب و آل شتی ( از علمای حنبلی شام) و شیخ عبد الله قویم نابلسی( در کتاب«رحلت» اش همه این علما گفته اند:«ابن عبد الوهاب همراه با مقلدانش از خوارج هستند». از کسانی که در این موضوع خوب تحقیق نموده اند علامه محقق سید محمد مین بن عابدین در حاشیه اش بر «رد المحتار علی الدر المختار» در باب «البغات» جلد4، صفحه447 وشیخ سواء مصری در حاشیه اش به «جلالین» است.» وبه این جهت این عبد الوهاب را از جمله خوارج دانسته اند که چون ابن عبد الوهاب با رأی خود  اهل «لا اله الا الله  محمد رسول الله » را کافر می خواند. شکی نیست که تکفیر( کافر خواندن مسلمانان) روش خوارج و روش هر بدعت گزاری است که مخالفان خود از اهل قبله را کافر می خواند... .

اساس عقاید ابن عبد الوهاب و مریدانش چهار چیز است: تشبیه خدا بر خلقش، ( ابراز عقیده عجیب و غربی در مورد) توحید  الوهی و ربوبی، نگذاشتن نشانی از آثار پیامبر و کافر خواند مسلمین. و او در همه این عقاید پیرو احمد بن تیمیه است ... .

حق درنزد وهابی ها تنها همان چیزی است که ابن تیمیه و شاگردان ابن قیم و محمد بن عبد الوهاب گفته اند و به نظر و عقیده هیچ عالمی از علمای مسلمانا ارزشی قائل نیستند، جز سخنانی که تأیید کننده هوا و هوسشان باشد.( عجبا که) نزد وهابیان علمای دین اسلام( با این وسعتش) در این سه دسته منحصراست.»[28]

ابن مرزوق در ادامه می گوید:«باز از علمایی که در رد ابن عبد الوهاب  کتاب نوشته اند عبارت هستند از: علامه عبد الوهاب  بن احمد برکات شافعی مکی ، علامه سید منعمی، علامه سید عبد الرحمن( از بزرگان علمای احساء)،  شیخ عبد الله بن عیسی احسائی، شیخ احمد مصری احسائی و شیخ محمد بن شیخ احمد بن عبد اللطیف احسائی.

باز همو در ادامه می گوید:«شیخ محدث صالح فلان غربی کتاب بزرگی را به نزد ما آورد که در آن نامه ها و جواب هایی از طرف علمای مذاهب چهار گانه: حنفی ، مالکی ، شافعی و حنبلی بر ( رد اعتقاد باطل) محمد بن عبد الوهاب بود.»

در ادامه می گوید: ابو الفضل قاسم محجوب مالکی نامه ای بر رد ابن عبد الوهاب نوشته است که آن را در کتاب «اتحاف اهل الزمان باخبار الملوک تونس و اهل الامامان» پیدا می کنی.

آنچه یاد آوری نمودیم، کتبی است که علمای ما از مذاهب چهار گانه در رد ابن عبد الوهاب نوشته اند و من به آن ها دست رسی پیدا کردم.

پس ابن مرزوق می نویسد:«اما آنچه علما در باره احمد بن تیمیه ( امام و پیشوای ابن عبدالوهاب  که از او عقایدش را گرفته است) گفته اند چنین است :«او همان کسی است که از راه راست گمراه شده و مردم زیادی از مسلمانان را گمراه نمود. در باره ای او علمای مکه گفته اند( چنان که در کتاب«سیف الجبار المسلول علی اعداء الابرار» صفحه42، چاپ ترکیه در سال1979 آمده است: «ابن تیمیه ای بدبخت همان کسی است که علمای زمانش بر گمراه بودن وی اتفاق کرده و او را حبس کردند. آن گاه ندا داده شد:«هر که در عقیده ابن تیمیه باشد خون و مالش حلال است». در«کشف الظنون جلد1 صفحه220، آمده است:«علاء ( از علمای زمان) در این زمینه مبالغه کرده و گفته است:«هر که ابن تیمیه را شیخ الاسلام خواند کافر گردد.» صاحب«کشف الظنون» در جلد 2، صفحه1438، می نویسد: «ابن تیمیه در کتاب«عرش و صفت آن » گفته است:«خدای متعال در عرشش می نشیند و مکانی از عرش خالی می ماند که پیامر آن جا خواهد نشست».ابن حیان نیز این سخن ابن تیمیه را در کتاب«نهر» در زیل آیه:«وسع کرسیه السماوات و الارض» این گونه نقل کرده است:«در کتاب«عرش» ابن تیمیه با دست خط خودش این مطلب را خواندم»( پایان سخنان ابن مرزوق).

سپس احسان عبد الطیف بکری به نوشته های خود ادامه داده، باز نامه های کسانی را که در رد افکار ابن عبد الوهاب کتاب هایی نوشته اند یاد آوری نموده می نویسد:

1ـ ابو حیان در کتاب«النهر» صفحه 5078، کتابی را از ابن تیمیه به نام «الصراط المستقیم و رد علی اهل الجهیم» نام برده و می گوید:«ابن تیمیه در این کتابش چیز هایی گفته که ذکر آن ها سزاوار نیست که از جمله آن کافر خواندن ابن عباس است.( بر اساس نقلی که حصنی در کتاب ردش بر ابن تیمیه نقل کرده است.)

2ـ محمد بخیتی حنفی( از علمای الازهر مصر ) کتاب«تطهیر الفواد من دنس الاعتقاد» را نوشته است. او در آن از جمله می گوید:«ابن تیمیه در کتاب«العقیده الواسطیه» با قرآن، سنت و سلف صالح به مخالفت برخاسته است. همیشه ابن تیمیه به بزرگان دین اهانت می کرد تا جایی که علمای زمانش او را فاسق و بدعت گزار ، بلکه بسیاری از آن ها او را کافر خوانده اند.»

باز همو می گوید:«روش ابن تیمیه و پیروانش از این روش است که خداوند می فرماید:«می گویند به خدا و روز قیامت ایمان آوردیم، ولی آن ها ایمان نیاورده اند. خدا و مومنین را فریب می دهند، ولی در واقع تنها خود را فریب می دهند، ولی متوجه نیستند.»

بکری می گوید:«این صفت صفتی است که خداوند منافقان را این گونه در کتابش وصف کرده است».

3ـ امام یافعی در «مرآه الجنان» جلد4، صفحه240، بعضی از سخنان زشت ابن تیمیه را ذکر کرده است. از جمله این که ابن تیمیه می گوید:«خداوند بر عرش قرار گرفته است ، به شکل قرار گرفتن حقیقی و خدا با حرف و صدا سخن می گوید.» ... در دمشق و غیر آن ندا داده شد که «هر که بر عقیده ابن تیمیه باشد مال و خونش حلال است.»

بازهم یافعی در صفحه278، ( در حادثه های سال 728 ه.ق) می نویسد:«ابن تیمیه مسائل غریبی  از خود آشکار کرد که ( علما) آن ها را بر او انکار کردند وبه سبب آن حبس شد.» (سپس پاره ای از کار های زشت او را نقل کرده و می گوید):«از زشت ترین این مسائل منع کردنش از زیارت قبر پیامبر و طعن زدنش بر اولیای بزرگ خدا و همچنین عقیده اش بر«جهت»(و آن اینکه خداوند در مکانی قرار دارد) و دیگر سخنان باطلی می باشد که در این باره از او نقل شده است... .»

4ـ ابن حجر هیتمی در «التحفه می گوید:«هر که ادعا کند که خداوند جسم است ویا در جهتی قرار دارد کافر است».

5ـ شیخ یوسف نبهانی در کتاب«شواهد الحق»( ص177) بعد از نقل سخن علمای مذاهب چهار گانه در رد ابن تیمیه و جواب از اعتقادات او به مانند اعتقاد به «جهت» می گوید:«از جمله علمایی که بر ابن تیمیه طعن زده اند ابو حیان است   که دوست ابن تیمیه بود، ولی وقتی از بدعت های وی آگاه شد به کلی از وی جدا شده و مردم را نیز از نزدیکی بر او بر حذر داشت».

6ـ امام عزالدین ابن جماعه نیز بر او رد نوشته واو را بسیار سرزنش نموده است....

7ـ ملا علی قاری حنفی در شرح«شفا» می گوید: ابن تیمیه افراط وزیاده روی کرده و سفر به زیارت پیامبر را حرام دانسته است... .»

8ـ شهاب الدین خفاجی حنفی نیز بر او رد نوشته است.

9ـ امام زرقانی مالکی در «مواهب اللدونیه » به تفصیل به وهابی ها رد نوشته است.

10ـ کمال الدین زملکانی شافعی متوفای سال 727ه .ق کتاب«دره الوفظه فی الرد علی ابن تیمیه » را نوشته است.

11ـ تقی الدین سبکی «شفاء السقام» را نوشته است.

12ـ ابن حجر عسقلانی در «فتح الباری» بر او رد نوشته است.

13ـ فاضل کامل شیخ مصطفی بن احمد حنبلی کتاب«النقل الشرعیه فی الرد علی الوهابیه» را نوشته است.

14 ـ دکتر حامد داود حنفی در کتاب«نظرات فی الکتب الخالده» ( ص31) ابن تیمیه را از بدعتگزاران معرفی کرده و گفته است:«بسیاری از علمای اهل سنت بر این اعتقادند که او بدعتگزار بود، امام صوفی ها بر این مطلب اجماع دارند... . »

15ـ عبد غنی حماده در کتابش «فضل الذاکرین و رد علی المنکرین» در طعن بر وهابی ها می گوید:«همانا امامشان ابن تیمیه کسی است که علامه زمانش علاءالدین بخاری در باره اش گفته است:«ابن تیمیه کافر است چنان که علامه زمانش زینالدین حنبلی نیز معتقد بر کفر ابن تیمیه بود». امام سبکی در باره ای زینالدین می گوید:«اودر اینکه ابن تیمیه را کافر خوانده عذر دارد. چون ابن تیمیه همه امت اسلامی را کافر خوانده وآن هارا در تفسیرش(در ذیل این آیه«اتخذوا احبارهم و رهبانهم اربابا من دون الله»به یهود ونصاری تشبیه کرده است».

علمای مذاهب گفته اند:«ابن تیمیه حتما زندیق و منکر خداست. چون به پیامبر و دو صاحبش اهانت می کرده است. تمام کتبش پر از معتقد بودن او بر جسم بودن خداوند است.» علامه زمانش ابن حجر می گوید:«ابن تیمیه کسی است که خدا خوار ، کر و کور و گمراهش کرده است».

علما گفته اند:«ابن تیمیه در تکفیر صحابه از خوارج پیروی کرده است».

امامان حفاظ گفته اند:«ابن تیمیه از جمله خوارج کذاب و دروغ باف است... . »

سپس احسان عبد اللطیف بکری در ادامه نوشته های خود بعد از ذکر سخنان ابن تیمیه در مورد اینکه خدای متعال بالای عرش قرار گرفته و سپس از منبر پایین آمده و گفته است که «خدا نیز این گونه مانند من به آسمان دنیا پایین می آید، می گوید:«در کتاب«التوسل بالنبی و بالصالحین» ردهای بسیاری را بر ابن تیمیه پیدا می کنی. از جمله اینکه علامه شهاب الدین احمد بن یحیی حلبی بر ابن تیمیه ردی در موضوع «جهت» نوشته به نام«ابطال الزعم ابن تیمیه أن الله فوق العرش حقیقتا»و موارد دیگر.... »

بکری در دو صفحه از کتاب خود چند مورد از فتاوای عجیب وغریب ابن تیمیه را ذکر کرده است که ما به بعضی از آن ها اشاره می کنیم:

*.اگر نماز قصدا ترک شود، قضای آن واجب نیست.

*.زن حایض می تواند خانه خدا را طواف کند و کفاره هم ندارد.

*. مایع( مانند روغن روان و غیره) با مردن حیوانی مانند موش در آن نجس نمی شود.

*. خداوند مرکب بوده و دارای اجزاست.

*. خداوند جسم است، در جهتی قرار دارد، از جایی به جایی منتقل می شود.او به اندازه عرش است نه از آن بزرگتر و نه کوچک تر.

*. جهنم به آخر می رسد و از بین می رود.

*. پامبر دارای جاه و مقامی نیست و نمی شود به آن حضرت توسل جست.

*. بار سفر بستن به قصد زیارت آن حضرت گناه است و بنابر این در آن صورت نماز قصر خوانده نمی شود... .»

بازهم احسان عبد اللطیف بکری در ادامه نوشته های خود به اسامی بزرگانی که در رد عقاید باطل ابن تیمیه تحقیقات انجام داده اند اشاره نموده و می گوید:

1ـ علی بن محمد مالکی تونسی کتاب«السیوف المشرفیه لی قطع اعناق القائلین بالجهت و الجسمیه» را نوشت که بغدای آن را در کتاب«ایضاح المکنون» ( ج2، ص37) و هدایه العارفین» ( ج1، ص774) نام برده است.

2ـ شهاب الدین احمد بن یحیی بن جبرئیل شافعی کتاب«خبر الجهت فی رد علی ابن تیمیه » را نوشت.( هدایه العارفین ، ج8، ص108) این کتاب را نام برده است.

3ـ تقی الدین حصنی«دفع الشبه من شبه و تمرده» را نوشته است.

4ـ محمد حمید الدین حنفی فرغانی کتاب«الرد علی ابن تیمیه فی الاعتقادات»را نوشت.[29]

5ـ عیسی بن مسعود مالکی کتاب«الرد علی ابن تیمیه فی مسأله الطلاق» را نوشت.[30]

6ـ احمد بن ابراهیم حنفی«الاعتراض علی ابن تیمیه» را نوشت.[31]

7ـ احمد بن محمد شیرازی«رد علی ابن تیمیه» را نوشته است.[32]

8ـ نعمان بن محمود آلوسی کتاب«جلال العینین فی محاکم الاحمدین» ( احمد بن تیمیه و تحمد بن حجر هیتمی) را نوشته است.

آن گاه احسان عبد اللطیف بکری می گوید: این مقدار کتاب هایی که برایتان تقدیم کردم از طرف علمای بزرگ ما بر رد ابن تیمیه و پیروانش نوشته شده است که من خود آن ها را به دست آوردم».

سپس کتاب های دیگری را هم که در این موضوع نگاشته شده برشمرده و می نویسد:

1ـ حمد الله داجوی کتاب«البصائر لمنکر توسل باهل المقابر» را نوشته که رد استانبول سال 1975 چاپ شده است.

2ـ عامر قادر استاد«دارالعلوم» قادریه در کراچی پاکستان کتاب«المدارج الثانی فی رد الوهابیه» را نوشته است که رد سال 1977 چاپ شده است و بعد دوباره در ترکیه نیز به چاپ رسید.

3ـ ابراهیم بن عثمان سمنودی کتاب«سعاده الدارین علی فرقتین:الوهابیه و مقلده الظاهریه» را نوشت که در دو جلد در مصر چاپ شده است.

4ـ شیخ احمد سعید کتاب«الحق المبین فی رد علی الوهابیین» را نوشته است که در «معجم المولفین» ج1، ص232 آن را نام برده است.

5ـ رهبر طریقت نقشبندی در بغداد، شیخ داود بن سلیمان، کتاب«منهه الوهابیه فی رد الوهابیه» را نوشت که سال 1978 در استانبل ترکیه به چاپ رسیده است.

6ـ همین نویسنده( شیخ داود بن سلیمان) همچنین کتاب«صلح الاخوان فی رد علی من قال بالشرک و الکفران» را بر رد وهابی ها نوشت که در «این کتاب هدیه العارفین» نام برده شده است.

7ـ ابراهیم بن عبد القادر ریاحی مالکی کتاب«رد علی الوهابیه» را نوشت.[33]

8ـ خواجه حافظ محمد حسنجان سرهندی کتاب«العقادئد الصحیح فی تردید الوهابیه النجدیه» را نوشت و این کتاب در هند و ترکیه چاپ شده است.

9ـ همین مولف( محمد حسنجان سرهندی) همچنین کتاب«الاصول اربعه فی تردید الوهابیه» را نوشته است و رد سال 1406ه.ق در ترکیه چاپ شده است.

10ـ شیخ ابراهیم راوی کتاب«الاوراق البغدادیه فی الحوادث النجدیه» را نوشت که در بغداد و ترکیه به چاپ رسیده است.

11ـ زهاوی «فرج الصادق فی الرد علی منکر توسل و الکرامت و الخوارق» را نوشت.

بکری این کتاب را خیلی مدح و ستایش کرده و مدح علمای دیگر را نیز در مورد این کتاب ذکر کرده است.

12ـ فقیه محمد کسمی حنفی «اقوال المرضیه فی رد علی الوهابیه» را نوشت.

13ـ فقیه عبد المحسن اشقری حنبلی کتاب«الرد علی الوهابیه» را نوشت که در «معجم المولفین» ج6، ص172آن را نام برده است.

14ـ شیخ نجم الدین بن بغدادی کتاب«رد علی ابن تیمیه» را نوشت.[34]

15ـ محمد بن علی مازنی«رساله فی مسأله الزیاره» را نوشت.[35]

16ـ ظاهر شاه هندی کتاب«ضیاء الصدور لمنکر توسل باهل القبور» را نوشته که سال 1406ه.ق در ترکیه چاپ شده است.

17ـ مفتی محمود بن مفتی عبد الغیور کتاب«رد وهابی» را نوشته که سال1401ه.ق در استانبل چاپ شده است.

18ـ شیخ حسن خذبت کتاب«المقالاه الوفیه فی رد علی الوهابیه» را نوشته.

19ـ مفتی محمد بن القیم قادری کتاب«التوسل» را نوشته که در سال 1984 در ترکیه چاپ شده است.

20ـ الو الفدا اسماعیل تونسی( متوفای سال 1164ه.ق) کتاب«المنه الهیه فی تمس الضلالا ت الوهابیه» را نوشت و همچنین کتاب«عقد نفیس» را نیز بر رد شبهات وهابی ها نوشته است که عمر کحاله آن را نام برده است.[36]

21ـ ضلالات الوهابیه» که سال 1976، در ترکیه چاپ شده است.

22ـ مسائل المنتخب» نوشته قاضی حبیب الحق بن قاضی عبد الحق که در استانبول سال 1406ه.ق چاپ شده است.

23ـ التوسل بالموتی» که در سال 1976، در استانبل چاپ شده است.

24ـ علمای مسلمین و الوهابیون» نوشته حسین حلیمی که در ترکیه سال1973، چاپ شده است.

سپس احسان عبد اللطیف بکری می نویسد:

«از جمله چیز هایی که لازم است هر نویسنده امین و جوینده آزاد به آن توجه داشته باشد، این است که استاد مجاهد  و شهید برادر ناصر سعید یک کتاب با ارزشی به نام«تاریخ آل سعود» نوشته است که تاریخ سیاه گذشته و حاضر وهابیت را شامل می شود.نویسنده در کتاب شرمندگی رهبران حاکم سعودی را که برای مجرمان و دشمنان اسلام خدمت می کنند به تفصیل آورده است. همچنین اساس عقاید وهابی های گمراه و گمراه کننده را در آن ذکر کرده است.

این کتاب دارای بیش از هزار صفحه است و در بردارنده حقایق با ارزشی است که از کتاب های مورد اعتماد جمع آوری شده است.

در صفحات آن عکس هایی از رهبران وهابی و مردان فاسد سعود و حکام را می بینی که امروز با ظلم و ستم در سرزمین مقدس( مکه و مدینه) در خدمت سرورانشان ( یهودو آمریکا) می باشند... .

این کتاب از مفصل ترین کتبی است که خواننده گرامی با خواندن آن به جنایات حاکمان این جریان بدعتگزار و مذهب اختراع شده آن ها کاملا آگاه خواهد شد».

جناب احسان عبد اللطیف بکری در پایان کتابش مطالبی به عنوان«نصیحتی به برادران مسلمانم» آورده و می نویسد:«ای برادران مسلمان! اگر تو را با حقیقت مذهب وهابی آشنا کردیم و شناختی که این مذهب مذهب نو پیداست که محمد بن عبد الوهاب آن را با پیروی از گمراهی ها و باطل های احمد بن تیمیه پایه گذاری کرده و در این مذهبش با همه مذاهب چهار گانه ای ما مخالفت کرده و نیز با کتاب هایی که علمای ما در رد و آشکار کردن باطل بودن این مذهب نوشته اند آشنا شدی، پس بپرهیز و بر حذر باش از نزدیکی و دوستی با پیروان این مذهب و از همنشینی با آن ها و پیروی از افکار ساخته شده و متکبرانه آن ها و عقاید فاسدشان و از خواندن کتاب های فاسدشان... .

در آخر ای برادر مسلمان، برای تو آرزوی توفیق می کنم و از خداوند می خواهم که تو را از هر بدعت و گمراهی که راهش آتش جهنم در روز قیامت است حفظ فرماید. و آرزو دارم که در زندگی و کارها و مطالعات خود و در عقیده و ایمانت آزاد باشی، چنان که خداوند از تواین را خواسته است و مبادا غلام دیگران باشی؛ چون مادرت تو را آزاد به دنیا آورده است. سلام بر تو و بر هر کسی که از راه هدایت پیروی می کند و از راه پست و گمراهی بر حذر است ورحمه الله و برکاته.برادر احسان عبد اللطیف بکری (پایان سخنان احسان عبد اللطیف بکری).

کتبی که احسان عبد اللطیف بکری نام برد، تنها بعضی از کتبی است که این نویسنده در کتاب کوچکی اسامی آن ها را جمع آورده است. کتبی فروان دیگری نیز علمای اهل سنت در رد عقاید باطل وهابیان نوشته اند که هم اکنون ما به بعضی آن ها اشاره می کنیم.

قبل از ذکر نام این کتاب ها لازم است یاد آوری کنیم که معرفی این کتاب ها در برنامه ای ما نبود، بلکه یک لحظه و پس از به آخر رسیدن مطالب این کتاب به ذهنمان آمد که این کار را انجام دهیم. به همین خاطر معرفی این کتب هیچ گونه ترتیبی از جهت اینکه ذکر آن ها یا بر اساس ولادت و یا وفات مولفین انجام شود و یا از روی الفبا نمی باشد. و همچنین کتبی که ذکر می گردد از این جهت نیز بین آن ها تفکیک نشده که آیا در رد افکار ابن تیمیه نوشته شده و یا در رد اباطیل ابن عبد الوهاب.

اینک کتاب ها:

  1. صواعق الهیه فی رد علی الوهابیه( از سلیمان بن عبد الوهاب برادر ابن عبد الوهاب.)[37]
  2. فصل الخطاب فی رد علی محمد بن عبد الوهاب( نیز از سلیمان بن عبد الوهاب).[38]
  3. فصل الخطاب فی رد ضلاله ابن عبد الوهاب( از احمد بن علی بصری.)[39]
  4. الحق المبین فی رد علی الوهابیه» (از احمد صاحب بن ابو سعید سرهندی ( متوفای سال1277ه.ق)[40]
  5. تاریخ الوهابیه( از ایوب سبری(متوفای سال 1308ه.ق)[41]
  6. شرح رساله الردیه علی طائفه الوهابیه( از محمد عطاء الله بن محمد شریف، فقیه ، شیخ الاسلام( متوفای سال1226ه.ق)[42]
  7. اقوال المرضیه فی رد علی الوهابیه( از محمد عطاء الله بن ابراهیم، فقیه حنفی، ( متوفای سال1357ه.ق)[43]
  8. المقاله المرضیه فی رد علی من ینکر زیاره المحمدیه»( از قاضی قضات، علامه محمد سعید مصری، ( متوفای سال 750ه.ق)[44]
  9. شفاء السقام فی زیارت خیر الانام( از ابو الحسن تقی الدین سبکی ( متوفای سال 756ه.ق)[45]
  10. لتحقیق فی مسأله التعلیق( از تقی الدین سبکی.)[46]
  11. الاعتبار ببقاء جنه و النار( از تقی الدین سبکی.)[47]
  12. الدره المزیعه فی رد علی ابن تیمیه( از تقی الدین سبکی.)[48]
  13. الدره المزیعه فی رد علی ابن تیمیه ( محمد بن علی معروف به ابن زملکانی شافعی( متوفای سال727ه.ق)[49]
  14. دفع الشبه من شبهه و تمرد( از تقی الدین حصنی( متوفای سال 829ه.ق)[50]
  15. الجواهر المنظم فی زیارت قبر المعظم( از ابن حجر هیتمی( متوفای سال974ه.ق .)[51]
  16. التحفه المختار فی رد علی منکر الزیاره( از عمر بن ابو الیمنی مالکی ( متوفای سال 734.)[52]
  17. الرد علی ابن تیمیه فی اعتقادات( از محمد بن احمد فرغانی ( متوفای سال867ه.ق)
  18. تطهیر الفواد من دنس الاعتقاد( از مفتی مصر محمد بخیتی).
  19. اثر الدعوه الوهابیه فی اصلاح( از حامد بن ادیب ، فقیه حنفی ( متوفای سال 1371ه.ق)[53]
  20. غالیه الوهابیه(از غالی بن مختار شنقتی( متوفای سال 1243ه.ق)[54]
  21. الرد علی الوهابیه( ابراهیم بن عبد القادر مالکی( متوفای سال 1266ه.ق.)[55]
  22. مولف فی الرد علی الوهابیه( از عبد المحسن بن علی ، فقیه  حنبلی ( متوفای سال 1187 ه.ق)[56]
  23. مشکاه المزیعه فی رد علی الوهابیه ( از علی بن عبد الله سویدی( متوفای سال 1170ه.ق)[57]
  24. تحفه الوهابیه فی رد علی الوهابیه ( از سید داوود بن سلیمان بغدادی حنفی (متوفای سال1299ه.ق).[58]
  25. صلح الاخوان فی من قال علی المسلمین بالشرک و الکفران فی رد الوهابیه( از داود بن سلیمان حنفی( متوفای سال1299ه.ق)[59]
  26. سعاده الدارین فی رد علی فرقتین: وهابیه و الظاهریه ( از ابراهیم بن عثمان حنفی مصری (متوفای سال 1320ه.ق)[60]
  27. اتحاف اهل الزمان ( از احمد بن ابوزیات ( متوفای سال 1291ه.ق)[61]
  28. اعتراضات علی ابن تیمیه فی علم الکلام ( از احمد بن ابراهیم مصری، قاضی قضات، حنفی، متوفای سال710 ه.ق)[62]
  29. احمد بن محمد ( متوفای سال 733ه.ق) دو کتاب بر رد ابن تیمیه نوشته است.[63]
  30. احمد بن یحیی ( متوفای 733 ه.ق) کتابی درنفی مکان و جهت داشتن خداوند بر رد ابن تیمیه نوشته است.[64]
  31. الرد علی ابن تیمیه ( ازعیسی بن مسعود فقیه و محدث مالکی ( متوفای سال 743 ه.ق)
  32. اعلام النبلاء فی جواز التقبل ( از امام و حافظ عبد الله ابن محمد غماری شافعی .)
  33. اجوبه النجدیه عن اسئله النجدیه ( از مجمد بن احمد، فقیه حنبلی ( متوفای 1188ه.ق9[65]
  34. المقالاه السنیه فی کشف ضلالات احمد بن تیمیه ( از عبد الله هروی معروف به حبشی.)
  35. البراهین الساطعه فی الرد علی بعض البدع الشائعه ( از سلامت عزامی ، فقیه شافعی ( متوفای سال 1376 ه.ق)[66]
  36. رفع الاستار لابطال ادله قائلین بفناء النار ( از محمد بن اسماعیل صنعانی (متوفای سال1118ه.ق)
  37. رفع المناره ( از محمد سعید ممدوح شافعی.)
  38. وسول التهانی ( از محمود سعید ممدوح شافعی.)
  39. الاغاثه بادله استغاثه ( از حسن بن علی سقاف شافعی از علمای معاصر9.
  40. اعلام حائز ( از حسن بن علی سقاف شافعی).

41 ارغام المبتدع الغبی ( از حسن سقاف شافعی).

42ـ البشاره و الاتحاف ( از حسن سقاف).

43ـ التندید بمن عدد التوحید ( از حسن سقاف).

44ـ التناقضاه البانی الواضحات ( از حسن سقاف در سه جلد).

45ـ التنقیح الفهوم العالیه ( از حسن سقاف).

46ـ تهنئه الصدیق المحبوب ( از حسن سقاف ).

47ـ فتح المعین بنقد کتاب الابعین ( از حسن سقاف).

48ـ قاموس شتائم البانی ( از حسن سقاف).

49ـ مناظره بین الزمزمی و البانی ( از حسن سقاف).

50ـ دفع الشبه التشبه ابن جوزی ( با تحقیق حسن سقاف).

51ـ الالبانی شذوذه و اخطاوه ( از ارشد سلفی ).

52ـ توقیق الربانی ( نوشته جماعتی از علما).

53 ـ الرد علی الالبانی المبتدع ( از عبد الله بن صدیق شافعی).

لازم به یاد آوری است که یکی از دانشمندان معاصر وهابی کتابی نوشته به نام «کتب حذر منها العلماء» و در آن تحت عنوان «کتاب فیها عن علی ابن تیمیه» و نیز تحت عنوان«کتاب هایی که در رد ابن عبد الوهاب و البانی نوشته شده است » و بیش از صد کتاب را نام برده که علمای اهل سنت در رد وهابی ها نوشته اند.

اما برخی کتاب هایی که این نویسنده ذکر کرده است:

  1. السیف الباتر لعنوق المنکر علی الکابر ( از علوی بن احمد.)
  2. رسائل ابن عفالق ( از ابن عفالق ( متوفای سال 1164 ه.ق)
  3. تحکیم المقلدین فی مدت تجدید الدین ( نوشته ابن عفالق ( متوفای سال 1164 ه.ق)
  4. الوسیط بین افراط و التفریط ( از محمد جمیل ).
  5. الرد علی مبتدع الوهابیین ( از مصطفی کریم و ابراهیم سبامی).
  6. مطالع السعود بطب اخبار الوالی داود ( از عثمان بن سند بصری).
  7. الرد علی بعض مبتدعین من الطائفه الوهابیه ( از محمد عبد المجید).
  8. تبین الحق و الثواب بالرد علی اتباع ابن عبد الوهاب ( از محمد توفیق بن نجیب).
  9. رساله فی الطعن علی عقائد الوهابیه ( از محمد بن احمد نور).
  10. رساله قوت الدفاع و الحجوم ( از محمد طاهر یوسف سودانی).
  11. حقائق الاسلامیه فی رد علی المزاعم الوهابیه ( از ملاک بن داود).
  12. جلال الاوهام عن مذاهب الائمه العظام ( از مختار احمد پاشاه).
  13. علماء الاسلام و الوهابیه.
  14. المقالاه السنیه فی کشف ضلالات احمد بن تیمیه ( از عبد الله هروی معروف به حبشی.)
  15. فرقان القرآن بین صفات الخلائق و صفات الاکوان ( از سلامت عزامی).
  16. شمس الحقیقه و البداعه علی اهل الضلالات و الغوایه ( از احمد علی بدر).
  17. مقدمه رسائل السبکیه ( از کمال ابو المناء).
  18. الاعتبار به بقاء الجنه و النار (از سبکی).
  19. ابن تیمیه لیس سلفیا( از منصور محمد اویس).
  20. فتنه الوهابیه (از زین دحلان).
  21. جلائل الغمه تکفی هذه الامه ( از عثمان بن منصور نجدی ( متوفای سال 1282،ه.ق).
  22. غسل الدرن امام رکیبه هذا الرجلا من المهن ( از عثمان بن منصور نجدی).
  23. تبصره الی الباب ( از عثمان بن منصور نجدی).
  24. منهاج المعارج الاخبار الخوارج ( از عثمان بن منصور نجدی).
  25. الوهابیه المهزویه ( از محمد بکری سودانی).
  26. النفحه الزکیه فی رد علی شبهه فرقه الوهابیه ( از عبد القادر اسکندرانی).
  27. مفاهیم یجب عن تصحح ( از محمد بن علوی) .این نویسنده ازعلمای بزرگ مکه و مالکی مذهب بوده و دو سه سال پیش از دنیا رفته است. کتاب مذکور او در این ده سال ده بار به چاپ رسیده و بعضی از سال ها چهار مرتبه به چاپ رسیده است. برخی از علما این کتاب را از خود مکه خریده اند. بسیاری  از علمای مصر، مراکش ، سودان، بحرین، پاکستان ، عمارات و غیره بر این کتاب حاشیه نوشه و نویسنده و شجاعتش را بسیار ستوده اند.

ابن علوی از علمای بزرگی بوده است که در بیت الله الحرام درس او از پر جمعیت ترین درس ها بوده و علما و بزرگان مکه برای او بسیار احترام قائل بوده اند. این نویسنده نیز تأکید می کند که وهابی ها تمام مسلمین را کافر میدانند.

نقل شده است که ابن علوی را به دادگاه کشاندند.پس از بحث و مناظره های طولانی در نهایت با استدلال براین که اگر شما مجتهد هستید من نیز مجتهدم و هر مجتهد نظر خود را دارد آزاد گشته است. در جنازه این نویسنده ده ها هزار مردم مکه جمع شده و او را تشییع کرده اند. موضوع این کتاب ثابت کردن جایز بودن توسل و استغاثه است که با استفاده از قرآن و سنت و نظر بزرگان اهل سنت از صحابه و تابعین و امامان مذاهب حقیقت و جایز بودن توسل و استغاثه را که وهابی ها به سبب آن همه مسلمین را کافر می خواند ثابت کرده است.

 

نگاهی به کتاب حسن بن فرحان

حسن بن فرحان یکی از دانشمندان معاصر است که ادعا می کند قبلا یک وهابی تندرو  وغالی بوده و اکنون یک شخص معتدل و میانه رو شده و از تند روی دست کشیده است. او هنوز در قید حیات بوده و در شهر ریاض مرکز عربستان سعودی زندگی می کند. ابن فرحان کتابی به نام «داعیه و لیس نبیا» ( معنای عنوان کتاب:«او اصلاح طلب بود نه پیامبر»نوشته و در آن ابن عبد الوهاب و پیروانش را به خاطر کافر خواندن مسلمین و حلال دانستن ریختن خون مسلمینی که مخالف آن ها هستند، محکوم کرده و خطا بودن چنین روش آن ها را ثابت کرده است.

 

مذهب ابن فرحان

او در این کتاب«داعیه و لیس نبیا» هر چند خود را سنی(نه وهابی) معرفی کرده، ولی از مطالب و سخنانش در این کتاب روشن می شود که او هنوز هم گرایش وهابی دارد. اینک بعضی ازمطالبی که بر وهابی بودنش دلالت می کند:

  1. او خود را سنی خوانده، اما خود را به هیچ مذهبی از مذاهب چهار گانه نسبت نداده است.
  2. در مسأله توسل وتبرک خود را هم عقیده ابن عبد الوهاب خوانده است. این درحالی است که هیچ یک از اهل سنت با تبرک و توسل مخالفت نکرده اند، به جز این که ابن تیمیه و البانی مکروه دانستن آن را به ابو حنیفه نسبت داده اند، ولی علمای حنفی آن را رد کرده اند.
  3. او در نوشته هایش بعضی از وهابیان را به واژه «غلات ما» تعبیر کرده که این خود وهابی بودن اورا ثابت می کند با این تفاوت که او وهابی معتدل است و خطابش به وهابی ها افراطی وغالی است.
  4. دو مرتبه اشاره کرده که ابن عبد الوهاب بر گردن همه ای ما ( مردم عربستان) حق دارد.
  5. می گوید:«ابن عبد الوهاب توحید خالص را به بار آورد». اما در کتاب دیگرش به نام «قرائه فی کتب العقائد») که چهار سال پیش از این کتاب چاپ شده است) در صفحه 17 می گوید:«لازم است من تأکید کنم که من مسلمان سنی سلفی حنبلی هستم و این تناقضی ندارد که عقیده سلفی ها و حنبلی ها را نقد نمایم.

جالب این جاست که ابن فرحان به روشنی در کتاب «قرائه فی کتب العقائد» هنگام نقل مقاله منصور بن ابراهیم ( که او نیز از کسانی است که از تند روی به میانه روی برگشته اند ) می گوید:«او ( یعنی منصور بن ابراهیم) در گذشته از غالیان حنابله بود که سپس خداوند او را به میانه روی هدایت کرد .همه ای ما غالی بودیم و خدا را به خاطر هدایتش ( از غالگی به میانه روی )حمد و ستایش می کنیم.»[67]

از خواننده عزیز خواهش می شود با دقت مطالبی را که ابن فرحان در این کتاب آورده است مطالعه کنند.

هر چند ابن فرحان خیلی برای محمد بن عبد الوهاب احترام قائل است و در اکثر موارد وقتی نام او و یا ابن تیمیه را می آورد می گوید: خدا اورا بیامرزد و رحمت کند!» و همچنین در چند جای کتابش تکرار کرده و می گوید:«من در مسأله تبرک، توسل و استغاثه با ابن عبد الوهاب همراه و هم عقیده ام» و نیز می گوید:«محمد بن عبد الوهاب بر گردن تمام ما ( مردم عربستان سعودی) ، بلکه بر اکثر مسلمین فضل ( حق دارد» ، و در پاورقی می گوید:«ولی انصاف این است که بگویم:«سخت گیری وغلو و زیاده روی او در کافر خواندن مسلمین بر ما( یعنی سعودی ها) و بر بسیار از مسلمین جهان ضرر هایی را به وجود آورده است. ولی ( ما اور امعذور می داریم چون) بشر غیر معصوم است و این خطاهای او فضل و دعوت و اجتهادش را از بین نمی برد.

خلاصه ابن فرحان بر اساس ادعای خودش منصفانه وارد میدان شده و بیان کرده که ابن عبد الوهاب در کافر خواندن مسلمین و علمای زمانش و ریختن خون آنها خطای آشکار کرده است. همچنین سخنان او را از کتاب هایش نقل کرده و جواب آن ها را داده است.

ما در این جا می خواهیم بعضی از سخنان او را که مورد استفاده بوده است و بیانگر اعتقاد وهابی ها است همراه با جواب خود او و در بعضی از موارد با بیان نظر خودمان ذکر می کنیم تا خود و خواننده عزیز بیشتر با حقیقت وهابیت آشنا شویم.

ابن فرحان در این کتاب از ابن عبد الوهاب بیشتر به شیخ تعبیر کرده و بنابراین هر جا واژه شیخ ذکر شده است، منظورش ابن عبد الوهاب است.

 

ابن فرحان و واژه «وهابیت»

ابن فرحان در باره نام «وهابی ها» می گوید:«من از این ها به واژه «وهابی » تعبیر می کنم و این طعنه زدن به آنها نیست، بلکه عنوانی است که به آن مشهور شده اند.

و لازم هم نیست که شیخ خود مذهبش را نام گذاری کرده باشد، چون هیچ مذهبی را صاحب آن مذهب نام گذاری نکرده است ( و آن گاه یک به یک مذاهب و رهبرانشان را نام می برد.) حتی شاگردان آن امامان نیز نام مذهب را انتخاب نکرده اند.بلکه مردم با نظر بر روش و بعد از مرگ آن ها آن را انتخاب کرده اند. علمای وهابی نیز در بعضی از کتاب های خود عنوان «وهابی » را با رضایت از آن در باره خود به کار برده اند.»[68]

ابن فرحان می گوید:«با این که واژه وهابی نه صفت مذمت و نه مدح و ستایش است، و لی تعجب می کنم که بعضی از مقلدان این مذهب می گویند:«دشمنان ما این نام را در باره ما گفته اند. با اینکه علمای وهابی ( با افتخار) در کتاب هایشان این نام را در باره خود به کار برده اند و بعضی کتاب ها نیز در عقاید وهابی ها ( یعنی به این نام)نوشته اند. و از علمای وهابی که این نام را در کتاب ها( با افتخار) در باره خود به کار برده اند عبارت اند از: سلیمان بن سحمان وپیش از او محمد بن عبد اللطیف[69] و غیر او نیزهمچنین حامیان وهابی ها مانند شیخ حامد فقهی ، محمد رشید رضا، عبد الله قاسمی، سلیمان دخیل، احمد بن حجر ابو تامی ، مسعودی ندوی، ابراهیم بن عبید صاحب تذکره و غیر این ها این نام رابه کار برده اند.

ولی شیخ حامد فقهی شک وارد کرده است که این به نیت گوینده وابسته است و گفته است: دعوت محمدی بخوانند و این به نام محمد بن عبد الوهاب است ، نه پدرش و بعد از او متأخرین مانند ابن فیروز وغیرش از او تقلید کرده اند، ولی این سخن از آن ها عجیب و غریب است.اکثر مذاهب اسلامی مشهور به نام صاحبش معروف نشده وبه نام پدر و اجدادش معروف است، مذهب حنبلی به نام جد احمد است که حنبل است و شیخ فقهی و فوزان به این نامگذاری اعتراض نمی کنند و به مذهب حنبلی مذهب احمدی هم نمی گویند.همچنین مذهب شافعی به شافع چهارمین جد محمد بن ادریس معروف شده است، پس چرا به مذهب شافعی مذهب محمدی گفته نمی شود همچنین مذهب حنفی و نام صاحب مذهب نعمان بن ثابت است همچنین اشاعره که به ابو الحسن اشعری منسوب اند و اشعر جد جاهلی زمان قدیم اوست و... ( ص145-146).

سپس ابن فرحان 51 عالم از علمای اهل سنت را نام برده که هم زمان با ابن عبد الوهاب زیسته اند و در کتاب هایی که در رد او نوشته اند از آن ها به وهابی نام برده اند که از جلمه آن ها سلیمان برادر ابن عبد الوهاب است.( ص146-149.) (اگر اوچیزی از برادرش و یا از پیروان وی در این مورد نشنیده بود، چگونه به حرکت برادرش اسم پدرش را می گذارد با اینکه می داند پدرش با او مخالف بود!)

 

ابن عبد الوهاب و ستایش بعضی از کفار

ابن فرحان در یکی از پاروقی های کتابش می گوید:«شیخ محمد( ابن عبد الوهاب) در جاهای بسیاری کفار را مدح و ستایش کرده است. از جمله می گوید:«مشرکان زمان پیامبر، خدا را می شناختند و از او می ترسیدند و به او امیدوار بودند.»[70]

باز هم شیخ ( ابن عبد الوهاب) می گوید:«آن ها ( مشرکان) همیشه صدقه می دادند، حج و عمره انجام میداند، خدا را می پرستیدند و به خاطر ترس از خدا از گناهان دوری می کردند».[71]حتی در جایی منافقان را نیز مدح و ستایش کرده است. از جمله می گوید:«منافقین در زمان پیامبر با مال و جانشان در راه خدا جهاد می کردند و پنج وقت نماز همراه آن حضرت می خواندند و حج می کردند و ...»[72]

در مدح مسیلمه کذاب نیز می گوید: «مسلیمه به یگانگی خدا و رسالت پیامبر شهادت می داد و نماز می خواند وروزه می داشت». (دررالسنیه، ج2، ص44.)[73]

درباره بنی حنیفه اصحاب مسیلمه می گوید:«آن ها نزد مردم زشت ترین مرتدها و کفرشان خیلی بزرگ است، ولی با این وجود آن ها شهادت «لااله الا الله و محمد رسول الله» می دانند، اذان می گفتند، نماز می خواندند و اکثرشان گمان می کردند که پیامبر آن را به مسیلیمه امر کرده است».[74]

باز درباره اصحاب مسیلمه کذاب می گوید:«آن ها به یگانگی خدا و رسالت پیامبر شهادت دادند، ولی مسیلمه برای این امر افرادی را شاهد آورد که به این امر شهادت دادند وبین آنها مردی از صحابه که به علم و عبادت معروف بود نیز وجود داشت وبه او رحال گفته می شود و اورا به خاطر علم و عبادتی که در او دیده بودند تصدیق کردند.»[75]

باز شیخ می گوید:«مشرکان در باره خالق، رازق و مدبر بودن خداوند شکی نداشتند. مشکلشان این بود که آن ها نیز مثل مشرکان زمان ما که ( بزرگی را) «سید» می گویند آن ها نیز به مخلوقات چنین می گفتند... .» ( کشف الشبهات ، ص11.)[76]

باز شیخ می گوید:«عجبا از کسی که ادعای اسلام می کند، ولی تفسیر «لا اله الا الله» را به اندازه ای کافر جاهل نیز نمی داند... .(مسلمین) گمان می کنند که منظور از آن ، گفتن آن حرف ها است بدون اعتقاد قلبی به چیزی از معنای آن.»[77]

ابن فرحان می گوید:«این صحیح نیست. حتی یک مسلمان هم پیدا نمی شود که چنین اعتقادی داشته باشد». (ص48). خواننده عزیز دقت داشته باشند که ابن عبد الوهاب چگونه دروغ های عجیب هم در مورد مشرکان و مرتدین به زبان جاری کرده است و کفر آن ها را توجیه می کند و هم به راحتی به مسلمین تهمت زده وبه همه امت اسلامی نسبت دروغ می دهد.

 

ابن عبد الوهاب و تکفیر

ابن فرحان در مورد کتاب «کشف الشبهات» ابن عبد الوهاب می گوید:«به نظر من شیخ به خاطر پیروی از هوا و هوس و محبت به تکفیر مسلمانان چنین نکرده است، بلکه چنین خطایی به خاطر برداشت و برداشت خطا از نصوص بوده است».(ص31.)

ابن فرحان سی اشکال از کتاب «کشف الشبهات» استخراج نموده و با اشاره به صفحه آن به تک تک آن ها پاسخ داده که تمام این سی مورد موردیست که در آن ابن عبد الوهاب مسلمانان را کافر و مشرک خوانده است. ما این جا بعضی از موارد مهم آن را ذکر می کنیم:

شیخ (ابن عبد الوهاب ) می گوید:«توحید دین پیامبرانی است که خدا با آن ایشان را به سوی بندگانش فرستاد. اول پیامبران نوح است. خدا او را به سوی قومش فرستاد آنگاه که آن ها در مورد بندگان صالح غلو نمودند... . و آخرین پیامبران محمد است. اوست که صورت های این صالحین را شکست. (خدا) او را به سوی قومی فرستاد که خدا را پرستش می کردند، حج انجام می دادند، صدقه می دادند و خدا را بسیار یاد می کردند. اما آن ها ( مشرکان)  بعضی از مخلوقات رابین خود و خدا واسطه قرار می دادند... . ( به همین خاطر) جنگ به آن ها ( برای پیامبر جایز گشت. پس به همین سبب برای ما نیز جنگ با این ها ( کسانی از مسلمانان که صالحان را وسطه قرار می دهند) جایز است». (کشف الشبهات ، 5-6). (ص36.)[78]

شیخ بعد از آن که می گوید:«این مشرکان ( کفار قریش) شهادت بر این می دادند که خالق یگانه خداست و شریکی ندارد کسی غیر او رزق نمی دهد تنها او زنده می کند و می میراند و تدبیر می کند و تمام آسمان ها و آنچه در آنهاست و زمین هشتگانه و آنچه در آنهاست همه بندگان خدا وزیر تصرف و قدرت او هستند...».[79]

می گوید:«چون دانستی که مشرکان به خالق و رازق بودن خدا اقرار کرده اند، ولی (بدان که ) این اقرار آنها را در توحیدی که پیامبر به آن دعوت می کرد داخل نکرد؛

زیرا توحیدی که آنها مخالف آن بودند توحیدی عبادی بود همان چیزیکه مشرکان زمان ما آن را اعتقاد نامیده اند.[80]

آن گاه ابن فرحان می گوید:«این تکفیر روشن تمام علمای مسلمان زمانش و یا تکفیر اکثر آن هاست... .»

سپس ابن فرحان جواب باطل بودن این سخنانش را داده می گوید :«اگر این گونه نتیجه گیری ممکن باشد بعضی ازعلما نیز در مورد شیخ و اصحابش گفته اند که آنها خوارج هستند. این علما معتقدند که نشانه های خوارج (به مانند تکفیر مسلمین و مباح دانستن خون آنها و این که آنها در آخر زمان خواهند بود و از طرف مشرق خارج می شوند و قرآن می خوانند، ولی از هنجره شان پایین نمی رود و...) همه در وهابی ها جمع شده است. اگر برابر دانستن وهابی ها با خوارج از جانب مخالفان وهابیت ظلم باشد- با وجود این همه نشانه های شباهت و مانندی- در آن صورت برابر دانستن کفار قریش با مسلمین ظلمش بیشتر بوده واز حقیقت خیلی دور تراست ... .»(ص42-44).

(باید دقت داشته باشیم که قرآن این سخنان ابن عبد الوهاب را تکذیب می کند. هرگز پیامبر با مشرکین به خاطر این که کسی را واسطه قرار می دادند جنگ نکرده اند و این و امثال این ها که گفت دروغ های بزرگی است).

خداوند در قرآن از زبان مشرکان می فرماید:"ما یهلکنا الا الدهر"[81] ما را چیزی غیر از روزگار نمی میراند ولی ابن عبد الوهاب می گوید: «آنها معتقد بودند که کسی غیر از خدا نمی تواند زنده کند و بمیراند. این آیه نمونه ای است برای شناخت دروغگویی او . اما در واسطه گرفتن مشرکین نیزی قرآن از زبان مشرکین می فرماید:

«أَلَا لِلَّهِ الدِّينُ الْخَالِصُ وَالَّذِينَ اتَّخَذُوا مِن دُونِهِ أَوْلِيَاء مَا نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِيُقَرِّبُونَا إِلَى اللَّهِ زُلْفَى إِنَّ

اللَّهَ يَحْکُمُ بَيْنَهُمْ فِي مَا هُمْ فِيهِ يَخْتَلِفُونَ إِنَّ اللَّهَ لَا يَهْدِي مَنْ هُوَ کَاذِبٌ کَفَّارٌ» [82]

به خاطر این آیه شریفه این عبد الوهاب می گوید:«کفار قریش مخلوقات رابین خود و خدا واسطه می گرفتند و به همین خاطر پیامبر با آن ها جنگیدند. و این دروغ آشکاری است. اولا: در این آیه مشرکین می گویند:«ما آنها را می پرستیم. ثانیا:  خداوند این گفتارشان را که برای تقرب به خدا ما این کار را انجام می دهیم تکذیب کرده و می فرماید:«خدا دروغگوی منکر را هدایت نمی کند. پس آنها دروغ می گفتند و بهانه جوی می کردند.

آیات زیر نیز دروغگوی های ابن عبدالوهاب را ثابت می کند:

«وهم یکفرون بالرحمن؛[83]آن ها (مشرکان) به خدا یکتا کفر می ورزند.»

«و إذا قیلَ لَهُمُ اسجُدُوا للرحمن قالو ا و ما الرحمن انسجد لما تامرنا و زادقم نفورا؛ [84]وقتی به آنها گفته شود به خدای یکتا سجده کنید می گویند: رحمن کیست، به آن چه تو ما را امر می کنی سجده کنیم؟ و نفرتشان زیاد می شود.»

«بَلْ قَالُوا مِثْلَ مَا قَالَ الْأَوَّلُونَ قَالُوا أَئِذَا مِتْنَا وَکُنَّا تُرَابًا وَعِظَامًا أَئِنَّا لَمَبْعُوثُونَ لَقَدْ وُعِدْنَا

نَحْنُ وَآبَاؤُنَا هَذَا مِن قَبْلُ إِنْ هَذَا إِلَّا أَسَاطِيرُ الْأَوَّلِين قُل لِّمَنِ الْأَرْضُ وَمَن فِيهَا إِن کُنتُمْ

تَعْلَمُون سَيَقُولُونَ لِلَّهِ قُلْ أَفَلَا تَذَکَّرُونَ قُلْ مَن رَّبُّ السَّمَاوَاتِ السَّبْعِ وَرَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ

سَيَقُولُونَ لِلَّهِ قُلْ أَفَلَا تَتَّقُونَ قُلْ مَن بِيَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَيْءٍ وَهُوَ يُجِيرُ وَلَا يُجَارُ عَلَيْهِ إِن کُنتُمْ

تَعْلَمُون سَيَقُولُونَ لِلَّهِ قُلْ فَأَنَّى تُسْحَرُونَ بَلْ أَتَيْنَاهُم بِالْحَقِّ وَإِنَّهُمْ لَکَاذِبُونَ مَا اتَّخَذَ اللَّهُ مِن وَلَدٍ

وَمَا کَانَ مَعَهُ مِنْ إِلَهٍ إِذًا لَّذَهَبَ کُلُّ إِلَهٍ بِمَا خَلَقَ وَلَعَلَا بَعْضُهُمْ عَلَى بَعْضٍ سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا يَصِفُونَ»[85]

بلکه این ها نیز همان سخن اولین ها را گفتند که آیا وقتی مردیم و خاک و استخوان شدیم با ز مبعوث می شویم به ما و پدرانمان از قبل چنین وعده ای داده شده و این افسانه ای بیش نیست.( در ادامه این آیه می فرماید): بپرس که زمین و هرچه در آن است از آن کیست، اگر می دانید؟ می گویند : از آن خداست، بگو: پس آیا متذکر نمی شوید؟ بگو: پروردگار آسمان های هفت گانه و عرش عظیم کیست؟ می گویند: از آن الله است. بگو: پس آیا تقوا پیشه نمی کنید... سپس می فرماید:نه (واقع این است که) ما حق را به آن ها آوردیم، ولی آن ها حتما دروغ می گویند... .»

همچنین سوره کافرون بهترین دلیل بر دروغگویی و فریبکاری ابن عبد الوهاب است.

این آیات که ابن عبد الوهاب با چنگ زدن به آن ها مشرکان را بهتر از مسلمین خوانده، در حالی که خداوند با روشنی می فرماید: مشرکان دروغ می گویند. یعنی آن ها معتقد به آن چه می گویند نیستند و برای ساکت کردن پیامبر چنین سخنی می گویند. چون اگر بگویند:«زمین و آسمان و مخلوقات را این بت ها آفریده زود دروغ شان ثابت و روشن می شود و گیر خواهند کرد بنابر این برای ساکت کردن آن حضرت ، به دروغ می گفتند: همه این ها آفریده و فعل خداست).

ابن فرحان می گوید:«شیخ (ابن عبد الوهاب) در وصف کفار قریش می گوید"«آن ها خدا را شب و روز عبادت می کردند، ولی سپس به این گمان که ملائکه صلاحیت دارند (آن ها را واسطه قرار داده) از آنها می خواستند که برایشان طلب بخشش از خدا کنند. و یا مرد صالحی مانند لوط را (به همین گمان) می خواندند. و یا پیامبری مانند عیسی را ... . و خود دیدی که پیامبر به خاطر همین شرک با آن ها جنگید و آن ها را به خالص کردن عبادت دعوت کرد...».[86]

آن گاه ابن عبدالوهاب همین مطلب را دلیل قرار داده ومسلمینی را که معتقد به توسل هستند، با مشرکان مانند مساوی دانسته و جنگ با آن ها را جایز می شمارد.

شیخ می گوید:«دشمنان خدا[87]سخنان زیادی دارند که به واسطه آن مانع مردم (از اینکه واقعیتشان برای آن ها آشکار گردد) می شوند مانند اینکه می گویند:«ما (به خدا) شرک نمی ورزیم و شهادت می دهیم به اینکه خدا خالق و رازق است گواهی می دهیم به اینکه جز خدا کسی نمی تواند نفع و ضرری برساند اوست یگانه ای که شریک ندارد و محمد حتی به خودش هم نم تواند نفع و ضرری برساند، چه رسد به اولیایی چون عبدالقادر وغیره. امام ما گنهکاریم وصالحین نزد خدا مقام و آبرو دارند و از خدا می خواهیم که به خاطر آن ها (ما را ببخشد)».جواب ما به این ها همان است که گذشت. و اینکه کسانی که پیامبر با آن ها جنگید به چنین سخنانی که شما می گویید اقرار داشتند و اقرار داشتند که بت ها یشان هیچ تدبیری نمی تواند بکند، تنها مقام شفاعت می خواستند.[88]

ابن فرحان می گوید:«چنین سخن دلالت می کند که شیخ معتقد به کافر بودن کسانی است که مثل سخنان فوق را گفته اند و جنگ با آن ها را جایز می داند و آن ها را مشرکان بزرگ می شمارد به مانند شرک کفار قریش. واین عین تکفیر مسلمین است...» .(ص53).

با این فرحان می گوید:«تشبیه کردن مسلمین به کفار پنهان تر از تشبیه وهابی ها به خوراج است. تشبیه وهابی ها به خوارج در تکفیر و حلال دانستن کشتن مسلمین و ... . آشکار تر و روشن تر است. دلیل و حجت خوارج به علی به دلیل و حجت وهابی ها بر مخالفانشان نزدیک تر است. خوارج گفتند:«حکم جز از برای خدا نیست»

(لا حکم الا لله). و این سخن کلام حقی است که از آن طلب باطل شده است. پندار وهابی ها نیز که می گویند:«توسل جز برای خدا نمی شود»، «استغاثه جز برای خدا درست نیست»و... اصل چنین سخنان حق است، ولی در تطبیق عملی گاهی از آن اراده نادرست می شود...».

با ابن فرحان می گوید:«جدا کردن جزیره عرب به سرزمین کفر و اسلام چیزی است که کسی قبل از شیخ به آن پیش نگرفته است، نه احمد و نه ابن تیمیه و نه غیر از این ها از گسترش دهندگان در تکفیر. بدعت در زمان آن ها نیز به مانند زمان شیخ وجود داشت، ولی آن ها در تکفیر زیاده روی نکردند وتنها برخی از سران را تکفیر کردند. آن ها عالَم اسلام را به دیار کفر و اسلام تقسیم نکردند. چنین کاری فقط کار وهابیت است و کاری است که (پیش از آن ها آن را) تنها «ازارقه» از خوارج[89]کرده بودند.

سپس ابن فرحان می گوید:«البته ( وهابیت از خوراج هم زیاده روی می کننند زیرا باقی مانده ای خوارج در زمان های بعد مردم عوام را تکفیر نمی کردند و ریختن خون آن ها را حلال نمی دانستند، ولی شیخ ابن عبد الوهاب و پیروانش بر اساس فتوای شیخ چنین کاری را در مورد علما و عوام انجام دادند». (ص60).

با ابن فرحان می گوید:«در دو جلد کتاب «دررالسنیه» تمام سخن در مورد جهاد (علیه مسلمین مخالف عقاید شیخ) مطرح است و در آن حتی یک حرف هم در باره جهاد با کفار یا یهود ویا نصاری و یا بت پرستان  مطرح نشده است، با اینکه در بعضی از شهر های مسلمین هنوز در آن زمان کفار حضور داشتند...» (ص62).

آن گاه ابن فرحان می گوید:«بعضی از خطاهای شیخ و بسیاری از پیروانشان به خصوص کافر دانستن مسلمین باعث گردید بسیاری ازطالبان علم ( از روی تقلید یا غلو) به آن بگروند که در نتیجه عمل خشونت باری (در کشور های مختلف) رخ داد و گروهی با همان دلائل شیخ و همان شعار ها حادثه های دردناکی پدید آوردند ( یعنی در کشور های مختلف از جمله امروزه در عراق مسلمین را میکشند.)(ص62).

بازمی گوید:«بر هر دانشمند وشهروندی سعودی لازم است برای پیشگیری از خشونت وکافر خواندن دیگران سعی کند واز تبلیغاتی که به کشور ما ضرر می رساند پرهیز نماید. ما باید دین و وطن خود را از آلودگی تکفیر ستمگرانه وریختن خون های بیگناهان پاک سازیم و به این وضع و شرایط پایان بخشیم. هنگامی که این مطالب را می نویسیم روزی نیست که خبر خشونت های وحشتناک از عراق به مان نرسد.

هر روز ده ها و گاهی صدها نفر در اثر این خشونت ها و به سبب ماشین های بمب گذاری شده ( از طرف وهابی ها) کشته می شوند و بسیاری از آن ها جانب انتحاری دارد ( یعنی با خود بمب را منفجر می کند تا دیگران را بکشند و خود نیز کشته می شوند) و این روشن می کند این عمل کسانی است که خود را مسلمان و دیگران را کافر می پندارد و جان و مالشان را مباح و حلال می دانند. این ها نیز حاصل همان تبلیغات مکتب شیخ است که از حجاز به اردن و از اردن به عراق سرایت کرده است». (ص63.)[90]

ابن فرحان می گوید:«وهابی ها امروز (یعنی قرن 15 حجری) نیز دست از تکفیر علمای معاصر و بدعتگزار دانستن ایشان برنمی دارند. آن ها علمایی امثال کوثری، شلطوت ، طنطاوی ، قرضاوی ،غزالی، ابوزهره، ابوعدّه، محمد حسین فضل الله و دیگران را کافر و بدعتگزار معرفی نموده و می گویند:«اگر بتوانیم می گوییم که این ها مشرکان زمان ما هستند...».(ص52.)

باز شیخ می گوید:«آنچه مشرکان زمان ما آن را «اعتقاد» می نامند آن همان شرکی است که قرآن برای نابود سازی آن نازل شده و پیامبر بر ضد آن با مردم جنگید. پس بدان که شرک مشرکان زمان پیامبر خفیف تر از شرک مردم زمان ماست به دو دلیل ... .[91]

ابن فرحان :«این تکفیر همه ای علمای زمانش است مگر آن کسی که پیرو راه شیخ باشد. اگر این ها شرکشان سخت تر از شرک کفار قریش باشد پس بقیه مسلمین چه حال خواهند داشت؟».(ص66)

باز شیخ می گوید:«کسانی که پیامبر با آنها جنگید عقلشان صحیح تر و شرکشان خفیف تر از این هاست (یعنی از مسلمین.)»[92]

باز شیخ می گوید:«بدان که این ها (مسلمین زمان ما) شبهه ای دارند که به آنچه ما گفتیم وارد می کنند و آن از بزرگترین شبهه ای آن هاست. پس گوش خود را برای شنیدن جواب آن آماده کن. «آن ها می گویند:«کسانی که قرآن (برای ریشه کن ساختن آن ها) نازل شده است «لا اله الّا الله» نمی گفتند و پیامبر را تکذیب می کردند و قیامت را انکارمی نمودند.قرآن را تکذیب وآن را سحر می خواندند، اما ما «شهادتین» می گوییم، قرآن و قیامت را تصدیق می کنیم، نماز می خوانیم و روزه می گیریم. پس چگونه مارا مانند آن ها قرار می دهید؟». پاسخ:«همه ای علما قبول دارند که اگر کسی پیامبر را در چیزی تصدیق کند و در چیزدیگری تکذیب کند حتما کافر است ... .»[93]

ابن فرحان می گوید:«این سخن واقعا عجیب و غریب است. فرق بزرگ است بین کسی که با آگاهی و عمدا انکار و توهین می کند با کسی که به خاطر نادانی یا تأویل آن را ترک می کند.هیچ ضرورتی از دین را که شیخ مثال زد مسلمین انکار نکرده اند...».

ابن فرحان مفصل به این ادعای ابن عبد الوهاب جواب داده و در آخر وهابیان را خطاب قرار داده و می گوید:«مخالفان شما همین شبهه را به شما برگردانده و می گویند:«اولا:کفار خود شما هستید نه غیر شما؛ زیرا این شما هستید که به بعضی از قرآن کفر می ورزید مانند محفوظ بودن خون مسلم و جایزنبودن تکفیر آن ها ». وشما نزد آن ها به بعضی از کتاب ایمان آورده و به بعضی دیگر کفرمی ورزید. این گونه به شما با واقعیتی استدلال می کنند و می گویند:«ما همیشه شاهد آثار تکفیر و کشتار شما در شهرمان و در بسیاری از مناطق عربی هستیم».

باز ابن فرحان می گوید:«مخالفان شیخ با اعتراف خود او مردم عوام نیستند، بلکه علما و بزگان آن زمان اند.[94]مخالفان شیخ می گویند:«ابن عبدالوهاب منکر شفاعت است». ولی شیخ در رد بر آنها هرچند می گوید که او شفاعت را انکار نمی کند اما در عین حال  شفاعت را مختص پیروان خود می داند و به آن ها «موحدین» نام گذاشته و به روشنی می گوید:«شفاعت مخصوص مسلمین است». (یعنی مخصوص کسانی که هم رأی و هم عقیده خودش باشد.) (ص79).

همچنین مخالفان می گویند:«تو مسلمین را تکفیر می کنی و شیخ قسم می خورد که مسلمین را تکفیر نمی کند و تنها کسانی را تکفیر می کند که خدا و پیامبر آن ها را تکفیر کرده ند». اما واقع این است که آنها نتیجه تکفیر می کند و تنها کسانی را تکفیر می کن که خدا و پیامبر آن ها را تکفیر کرده ند». اما واقعا این است که آنها تنیجه ای تکفیر شیخ را متوجه خود و دیگر مسلمین می بینند. چون نظر شیخ بر آن است که آنها اصلا مسلمان نیستند. مسلمانانی که شیخ آن ها را تکفیر نمی کند تنها همان موحدان (وهابی ها ) هستند». (ص81) و نمونه آن این است که شیخ در دفاع از خودش می گوید:«اگر کسی بگوید:«وهابی ها همه مسلمین را تکفیر می کنند» در پاسخ می گویم:«این دروغ و بهتان بزرگ است. ما تنها آن کسی را کافر می خوانیم که هر چند به دین توحید (دین خدا) و پیامبر و باطل بودن دعوت به سوی غیر خدا شهادت می دهند، ولی با وجود این اهل توحید را تکفیر می کند و آن ها را خوارج می نامد».[95]

ابن فرحان می گوید:«پس (تکفیر ثابت است اما) اختلاف در لفظ است. خود شیخ می گوید:«کسی که ما را تکفیر میکند ما نباید او را تکفیر کنیم و این روش و سیره صحابه است». پس این از تناقضات شیخ است». (ص81).

ابن فرحان می گوید: «به جز موارد اندک ( مانند نامه ای که شیخ به اهل قسیم نوشته است) در تمام کتاب ها ونامه های دیگر شیخ گسترش و غلو و زیادروی درتکفیر مسلمین را پیدا می کنیم که ما نمی توانیم این خطاهای شیخ را با عذر تراشی نادیده بگیریم».(ص81)[96]

بازهمو می گوید:«چند نمونه از غلو شیخ در تکفیر را در کتاب «دررالسنیه فی اجوبه النجدیه» یافتیم که به روشنی دلالت برتکفیر می کند.این کتاب را عبد الرحمن بن محمد بن قاسم حنبلی نجدی (که خود وهابی است) نوشته و در آن نامه و کتاب های ابن عبدالوهاب و دیگر علمای بزرگ وهابی را جمع آورده است.

اینک نمونه هایی از آن نامه ها:

  1. شیخ ابن عبد الوهاب می گوید:

و أنا أخبرکم عن نفسی و الله الذی لا إله إلا هو لقد طلبت العلم و اعتقد من عرفنی أن لی معرفه و أنا ذلک الوقت لا أعرف معنی لا إله إلا الله و لا أعرف دین الإسلام قبل هذا الخیر الذی من الله به و کذلک مشایخی ما منهم رجل عرف ذلک فمن زعم من علماء العارض أنه عرف معنی لاإله إلا الله أو عرف معنی الإسلام قبل هذا الوقت أو زعم عن مشایخه أن أحدا عرف ذلک فقد کذب و افتری ولبس علی الناس ومدح نفسه بما لیس فیه؛[97]من در مورد خودم به شما خبر می دهم. به خدایی که جز او خدایی نیست سوگند یاد می کنم که همانا من طلب علم کردم و هر که مرا می شناخت گمان می کرد که من صاحب معرفتم و من در آن وقت  (یعنی قبل از این عقایدی که امروز ابراز می دارم) معنای «لا اله الا الله» را نمی دانستم و قبل از این خیری که خداوند امروز به من عطا فرمود دین اسلام را نمی شناختم. در بین اساتیدم نیز هیچ کسی نبود که این معنا را(که امروز من درک کرده ام) درک کند. پس هر که از علما گمان کند که پیش از این وقت (پیش از زمان او و تعلیم عقاید او) معنای «لا اله الاّ الله » و یا معنای اسلام را فهمیده و شناخته است و یا گمان کند که کسی از اساتیدش معنای آن ر افهمیده اند، حتما دروغ گفته و مردم را فریب داده و خودش را به چیزی ستوده که اهل آن نیست».

( باید دقت داشته باشیم که این سخن ابن عبد الوهاب شامل همه ای امت اسلامی و حتی پیامبر می شود؛ چون چیزهایی را که او منکر شده قرآن و سنت اجازه داده و همه امت اسلامی معتقد بر جواز آن بوده اند).

سپس شیخ می گوید:«علما،؛ اساتید آن ها و حتی اساتید اساتیدشان نفهمیدند که دین اسلام چیست و آن ها بین دین محمد و دین عمرو بن لحی که آن ها برای عرب ساخته بود فرقی قائل نیستند، بلکه دین عمرو بن لحی را بهتر و دین صحیح تر می دانند.»[98]

ابن فرحان می گوید:«بدون تردید این تکفیر روشن علمای بزرگ و قضات نجد و اساتید آن ها و اساتید آن هاست چه رسد به عوامشان».(ص82).

  1. شیخ درنامه ای به سلیمان ابن سحیم حنبلی می نویسد:«من به تو یاد آوری می نمایم که حتما تو و پدرت به شرک وکفرونفاق اصرار می کنید.تو و پدرت شب و روز در دشمنی با این دین سعی و کوشش می کنید. حتما تو با علم و آگاهی مرد معاند و گمراه هستی و کفر را بر اسلام اختیار کرده ای ... .و این است کتاب (یعنی قرآن) که کافر بودنتان را ثابت می کند».[99](ص83).

باز شیخ می گوید:«اما ابن عبد اللطیف ، ابن عفالق و ابن مطلق ( هر سه از علمای حنبلی) دشنام دهنده گان توحید هستند وابن فیروزنزدیک تر سنشان به اسلام است».[100]

(ابن عبد الوهاب در ادامه پس از اشاره به این که ابن فیروز و ابن مطلق توسل و طلب شفاعت از پیامبر را جایز دانسته اند می گوید: این ها (مسلمینی) که می گویند: توحید دین خدا ورسولش است (خودشان ) بیشتر از یهود و نصارا توحید را دشمن دارند و آن را دشنام می دهند و مردم را از (ایمان به توحید) باز می دارند و با مال و جانشان در از بین بردن توحید و ثابت ماندن شرک سعی می کنند، برخلاف روش پیامبر و پیروانش .) توجه بکنید که چگونه به راحتی چنین افترای بزرگ را به مسلمین نسبت می دهد.)

ابن فرحان می گوید:«محمد بن فیروز حنبلی و از مقلدان ابن تیمیه و ابن قیم است که خود شیخ ابن عبد الوهاب بر آن اعترف کرده است/ سبحان الله العظیم! اگر این مرد حنبلی مقلد ابن تیمیه تا به حال داخل اسلام نشده باشد، حال غیر او چگونه خواهد بود؟ بلکه شیخ در جای دیگر به روشنی گفته است:«او مرتکب کفر بزرگی شد که خارج کننده از اسلام است».[101]اگر حال عالم حنبلی پیرو ابن تیمیه این باشد پس حال فقهای مالکی ، شافعی، حنفی و ظاهری چگونه خواهد بود، چه رسد به فقهای زیدیه ، اباضیه ، امامیه، صوفیه و مردم عوام».(ص84).

  1. شیخ می گوید:«اکثر مردم نجد و حجاز منکر قیامت هستند».[102]

ابن فرحان در جواب می گوید:«این سخن نادرست است و همه مسلمین، بلکه یهود و نصارا نیز به روز قیامت ایمان دارند».(ص84)

  1. ابن فرحان می گوید:«کفری که شیخ می گوید کفر خارج کننده از اسلام است و شیخ این را به روشنی در بسیاری از کتاب ها و نامه هایش بیان کرده و از جمله در «دررالسنیه» ج10، ص63، می گوید:«کفر ابن فیروز ، صالح بن عبد الله و مانند این ها کفر آشکاری است که از اسلام خارج می کند، چه رسد به کفر دیگران»

آن گاه ابن فرحان می گوید:«این دو از فقهای حنبلی هستند». (ص85).

  1. ابن فرحان در صفحه 85 می گوید:«وقتی احمد بن عبد الکریم (عالم حنبلی اهل نجد) با شیخ مخالفت کرد، شیخ در نامه ای به او نوشت:«تو ابن غنام و دیگران را گمراه کردی و از ملت ابراهیم (دین اسلام) بیزاری جستی و به پیرو مشرکان بودن خود آن ها را شاهد گرفتی».[103]
  2. ابن فرحان می گوید:«اما سرزمین مشرکین نزد شیخ هر شهری است که به اطاعت شیخ داخل نشده و دعوت او را قبول نکرده است. شیخ حتی شهر های مکه و مدینه را نیز استثنا نکرده، آن دو را بلاد کفر و شرک خوانده که برای نمونه به کتاب«دررالسنیه»، ج10، ص12-64-75-77-86 مراجعه شود.

شیخ در تمام این موارد شهر های مکه و مدینه رانیز جزء بلاد کفر و شرک خوانده است». (ص86).

  1. تکفیر امامیه ( شیعه) در مقایسه به حنابله در نظر شیخ خیلی آسان است شیخ می گوید:«هر که در کافر بودن آن ها شک کند، خود کافر می شود».[104]واین در حالی است که حتی خود ابن تیمیه با وجود غلوش و ناصبی بودنش می گوید:«این بدعتگزار مسلمان اند و کافر نیستند». (ص86).
  2. شیخ هر کسی را که صحابه ای را دشنام دهد، کافر می داند.[105]و این در حالی است که امیر الومنین حتی خوارج را تکفیر نکرد با وجود اینکه خوارج او را کافر خوانده و دشنام می دادند. همچنین ابوبکر صدیق ( بر اساس آنچه در «مسند» احمد با سند صحیح آمده است) از آزار کسی که او را دشنام می دهد، منع کرد. با این وجود چرا این ها (وهابیان) کسی را که صحابه را دشنام دهد کافر می خوانند. این ها از معاویه دفاع می کنند، در حالی که او علی را دشنام می داد. مگر در «صحیح مسلم» ثابت نشده است که معاویه به دشنام علی امر کرد؟ چه شده بر شما؟ چگونه حکم می کنید». (ص86).

آن گاه ابن فرحان در پاورقی بعد از آن که دفاع بعضی از علمای اهل سنت (مانند نسائی و حاکم) از اهل بیت و به این خاطر آزار دیدنشان از جانب ناصبی ها را باز گو می کند  می گوید: «مقصد این است که بین اهل سنت علمایی و جود دارند که بر فضل اهل بیت قائلند و از آنها دفاع می کنند، به جز ناصبی ها که بیشتر برای از بین بردن یاد ونام اهل بیت کوشش می کردند چنان که امروز ( از طرف وهابی ها) چنین کاری انجام می شود. و این کار وهابی ها نیز با شهرت یافتن کتاب های نواصبی مانند ابن تیمیه فراء حنبلی ، محب الدین خطیب ودیگران اوج گرفت». (پاورقی ، ص86-87)

  1. ابن فرحان می گوید:«شیخ اهل مکه و مدینه را کافر خوانده است».[106]زیرا شیخ گفته است:«دین آن ها همان دینی است که پیامبر برای از بین بردن آن مبعوث شد». بعضی از هابی ها اضافه کرده اند:«اهل مکه قبر پرست هستند و هر که آن ها را کافر نداند خودش کافراست...». (ص87).

ابن فرحان می گوید:«این عقیده در میان پیروان شیخ تا زمانی باقی ماند که بر مکه ومدینه سیطره پیدا کرده وآنگاه علمای این دو حرم شریف را مجبور کردند که معتقد به عقیده آن ها شوند».

ابن فرحان در پاروقی صحفه 87 می گوید:«پس از آن که وهابی ها در زمان امیر سعود کبیر بر مکه و مدینه سیطره پیدا کردند علمای مکه و مدینه را مجبور کردند تا با امضا کردن اقرار براین نمایند که قبل از فتح مکه و مدینه (به دست وهابی ها ) کفاری بوده اند که خون و مالشان مباح بوده و تمام سرزمین های مسلمین در آن زمان بر شرک اکبر بوده اند».[107]و[108]اما نسخه علمای مکه و مدینه که با اظهار توبه از مذهب قبلی خود از جانب پیروان شیخ مجبور شده اند:[109]

«شهادت می دهیم که ما علمای مکه در این نوشتار امضا و مهر خود را گذاشتیم . همانا این دینی که شیخ محمد بن عبد الوهاب (رحمه الله) بر آن قیام کرده و امام مسلمین سعود بن عبد العزیز به سوی آن دعوت می کند. و آن«توحید خدا ونفی شرک است که در این کتاب ذکر شده - همانا حق است و در آن  هیچ شکی نیست.

و همانا آنچه در مکه و مدینه پیش از این واقع می شد و همچنین در شهر های دیگری مانند مصر، شام و غیر آنها شکر های گوناگونی بود که در این نامه ذکر شده است .. . همه آن اعمال کفری بودند که خون و مال صاحبش را مباح و سبب خالد ماندن در جهنم می شود. و هر که داخل این دین نشود و به آن عمل نکند و اهل آن را دوست و دشمنان آن را دشمن نداشته باشد، حتما وی نزد ما با خدا وروز قیامت کفر ورزیده است و به امام(سعود بن عبد العزیز) و مسلمانان جهاد و جنگ با چنین شخص واجب است تا اینکه از آنچه غیر از این بوده و هست توبه کند و به این دین عمل نماید».(در ذیل نامه نام امضا کننده که مخالف شیخ و وهابی ها بوده اند ذکر شده است».[110]

  1. شیخ بادیه نشینان و اعراب را کافر خوانده می گوید:«آنها کافر تر از یهود و نصاری هستند. نزد آنها هیچ نشانه ای از اسلام وجود ندارد هر چند «شهادتین» را هم بگویند».[111]

از جمله قبایل انزه و زفیر را تکفیر کرده  می گوید:«آن ها به قیامت ایمان ندارند».[112]

همچنین اهل عیینه و درعیه را نیز کافر خوانده است.[113]

  1. شیخ درباره ای ابن عربی گفته است:«او کافر تر از فرعون است و هر که او را کافر نداند و یا در کافر بودنش شک کند کافر می شود».[114]
  2. شیخ هر کسی را که پیروان او را خوارج خوانده کافر دانسته است.دررالسنیه، ج1، ص63.[115]
  3. شیخ گفته است:«در هر شهری بتی را (عالمی را) پیدا می کنیم که مردم به جای خدا او را می پرستند».[116]
  4. شیخ فخر رازی صاحب تفسیر بزرگ را کافر خوانده است به این گمان که رازی کتابی نوشته و در آن پرستش ستاره ها را خوب و نیکو دانسته است.[117]

و این یک دروغ است. زیرا فخر رازی هیچ جا پرستش ستاره ها را نیکو ندانسته است، بلکه کتاب در «نفع سباره برای زراعت» نوشته است.(ص93).

  1. به اعتقاد شیخ هر که اهل شرک را دشمن داشته، ولی کافرش نداند و هر که شرک و توحید را نشناسد و هر که به توحید عمل کرده، ولی قدر آن را نداند... همه این ها کافر هستند.[118]
  2. شیخ معتقد است که اکثر اهل شام کافرند و ابن عربی را می پرستند.[119](ص94).
  3. شیخ گفته است:«فقه عین شرک است». ابن فران می گوید:«امیدوارم که در فهم سخن شیخ خطا کرده باشم. شیخ در نامه ای به ابن عیسی که بر شیخ استدلال کرده بود که عقیده فقها غیر از این است که تو معتقد هستی و به آیه کریمه «اتخذوا احبارهم و رهبانهم اربابا من دون الله» استدلال نموده و گفته است:«رسول خدا و امامان بعد از او این آیه را برهمین چیزی که شما نام آن را فقه می نامید تفسیر کرده اند. و این همان چیزی است که خداوند آن را (فقه را) شرک نامیده است. من بین مفسران در مورد همین معنا برای این آیه خلافی ندیدم». (یعنی همه مفسران به اتفاق این آیه را این گونه تفسیر کرده اند.)[120]

(شما خواننده عزیز توجه و دقت کنید که متأسفانه ابن عبدالوهاب چه دروغ بزرگی به قرآن و پیامبر و مفسرین می بندد!).

  1. شیخ مردم وشم و سدیر را کافر خوانده است.[121](ص95).
  2. شیخ می گوید:«متکلمان[122]به اجماع کافرند».[123]ابن عبدالوهاب به ذهبی، دارقطنی و بیهقی نسبت داده که آن ها متکلمان را تکفیر کرده اند، ولی ابن فرحان یک به یک ثابت می کند که آن ها کسی را تکفیر نکرده اند، می گوید:«ذهبی تبرک به قبور را جایز می دانست و حنابله حداقل سه کتاب در باره فضائل قبر احمد بن حنبل نوشته اند واین نزد شیخ کفر اکبر است». (ص96).
  3. شیخ در مورد مردم احسا گفته است که آن ها بت می پرستند».[124]
  4. شیخ می گوید:«اهل نجد بت هایی را از سنگ و درختان را می پرستند و علمای آن آلوده به شرک اکبرند و مردم رابه سوی آن(به بت پرستی) دعوت می کنند».[125](97).
  5. شیخ می گوید:«من هر کسی را که دین پیامبر را بشناسد، سپس بعد از شناخت آن را دشنام دهد و مردم را از آن منع کند بر کافر بودنش فتوا می دهم».[126]

ابن فرحان می گوید:«شیخ این سخن را بسیار تکرار کرده است و اصل این سخن صحیح است ، ولی او از «دین پیامبر» عقیده و نظریه خود و پیروانش را در نظر دارد. علما نیز عین همین سخن را درباره خود شیخ گفته اند. و آن این که «از جمله تعلیمات دین پیامبر آن است که نباید با اهل«لا اله الا الله» جنگید. چون «شهادتین»خون ومال گوینده آنرا حفظ می کند و آن علما می گویند:«محمد بن عبدالوهاب این تعلیمات را دانست و بعد مردم را از عمل به آن منع کرد و با آن دشمنی ورزید.

پس بنابر این او با دین پیامبر دشمنی می کند و از پیروی آن منع می کند».

در پاورقی نیز می گوید:«این در حالی است که اکثر مخالفان ابن عبدالوهاب او را کافر و بت پرست نمی دانند و تنها  او را به خارجی (هم رأی خوارج) بودن متهم می کنند».(ص97-98).

  1. شیخ می گوید:«اعتقاد در باره صالحین مانند زنا و دزدی نیست ، بلکه آن عبادت بت است».[127]

ابن فرحان می گوید: اعتقاد بر صالحین سخنی است کلی که توسل و تبرک ومانند آن را نیز که بسیاری از علما به جایز بودن آن معتقدند دربر می گیرد به خصوص تبرک را.ومن این علم را جایز نمی دانم و با بعضی از طالبان علم بحث هم کردم و عقیده شیخ را دراین مسأله یاری و تأیید کردم ، ولی انجام دهنده آن را تکفیر نمی کنم؛ زیرا بسیاری از این چیزهایی که شیخ انکار کرده است یا اجتهاد صحیح است و یا خطا و بدعت...». (ص98-99)[128]

  1. شیخ می گوید:«هر که دین پیامبر را شناخت، ولی از آن پیروی نکرد ویا شناخته و هم آنرا دوست داشته، ولی کسی را که داخل در توحید (توحید منظور ابن عبدالوهاب ) نشد دوست نداشت و هم کسانی را که بر شرک (بر مذهب قبلی خود از اهل سنت زمان او) باقی ماند یا دین را شناخته، ولی پرستندگان یوسف ، اشقر و حذر را مدح و ستایش کرد یا هر که از همه این ها سالم ماند، ولی از شهرش که شهر شرک است، به شهر توحید هجرت نکرد(همه این گروه) کافر هستند».[129]

ابن فرحان می گوید:«منظور شیخ این است که حق تنها با اوست و مخالفان او بر باطل هستند. پس هر که او را قبول نداشته باشد کافر است». (ص99). آنگاه با بیان سخنان باطل ابن عبدالوهاب در آخر می گوید:«اگر جایز باشد که هر کسی مخالف خود را تکفیر کند امیر الممنین و اصحاب بدر و رضوان که همراه علی بودند اصحاب جمل وصفین و خوارج را تکفیر می کردند. و این با وجود آن که در باره آن ها دلائل خاص نیز وجود داشت مانند اینکه :«گروه معاویه به سوی جهنم دعوت می کنند» و آنها«قاسطین» هستند و قرآن«می فرماید:«قاسطین هیزم جهنم هستند» و در باره خوارج آمده است: آن ها چنان که تیر از کمان خارج می شود، از دین خارج می شوند»، ولی با وجود این دلائل امیر المومنین و اهل بدر و رضوان که همراه علی بودند، به خاطر تقوایی که داشتند از حق تجاوز نکردند ومخالفان خود را کافر نخواندند ونگفتند که آنها دین پیامبر را دشنام می دهند». (ص100).

  1. شیخ (ابن عبدالوهاب) می گوید:«معطله از مشرکان هم بدتر هستند».[130]

ابن فرحان می گوید:«معطله در نزد وهابی ها عبارت هستند از : اشاعره ، ابن حمزه ظاهری و اکثر ظاهری ها، اکثر صوفی ها ، شیعه، اکثر حنفی ها و بسیاری از پیروان مذاهب چهار گانه به جز کسانی که مقلد غالی های حنبلی و ابن تیمیه و ابن قییم باشند.و این نظریه، اکثر امت اسلامی را از اسلام خارج می کند». (ص102).[131]

  1. شیخ می گوید:«مذهب وعقیده ابن فارض، ابن عربی و عامه مردم انکار خداست که شمار آن ها را جز خدا کسی نمیتواند حساب کند».[132]واین درحالی است که در جایی گفته است:«هر که بگوید که من ابن فارض و ابن عربی را کافر دانسته ام بهتان بزرگ بر من بسته است». باز گفته است:«من حتی کسی را که بت می پرستند کافر نمی گویم».[133]
  2. شیخ می گوید:«بسیاری از اهل این زمان غیر از حبل، یغوس، فعوق، نصر، لات، منات و عزی خدای دیگری را نمی شناسند».[134](ص103).
  3. شیخ می گوید:«شرک مشرکان زمان پیامبر ناچیزتر از شرک بسیاری از مردم در زمان حاضر است».[135]آن گاه می گوید:«اگر این را دانستی و نیز دانستی که اکثر مردم امروز در چه وضعی هستند خواهی دانست که آنها (مسلمانان زمان ابن عبد الوهاب) کافر تر و مشرک تر از آن مشرکانی هستند که پیامبر با آن ها جنگید».[136](ص103-104)
  4. شیخ می گوید:«ما کافر نمی گوییم مگر کسی را که دعوت حق ما به او رسیده و دلیل و برهان بر او روشن شده و حجت بر او برپا شده، ولی با این حال از روی تکبر و عناد بر عقیده خود اصرار دارد به مانند بیشتر همین کسانی که ما امروز با آن ها می جنگیم. چون بر شرک خود اصرار می ورزند و از انجام واجبات روی گردانده واعمال خلاف و گناه هان کبیره را آشکار مرتکب می شوند.»[137](ص104).

(پس بنابر این فتوای ابن عبد الوهاب هر که امروز نیز غیر وهابی است کافر خواهد بود).

  1. شیخ می گوید:«اقرار کفار بر توحید خون و مال آن ها را حفظ نکرد».[138](ص106).

منظورش این است که مشرکان زمان پیامبر به یگانگی خداوند اقرار داشتند، ولی با این وجود پیامبر با آنها جنگید. واین نیز بهتان است و با حدیث مسلم رسول خدا که در مقدمه اشاره شد مخالف است).

بعد از این ابن فرحان 25 مورد از تناقضات ابن عبد الوهاب را نقل می کند که در بعضی آن ها تکفیر مسلمین و ابن عربی و ابن فارض و توسل کنندگان را که در جای های دیگر تکفیر کرده انکار کرده است.(ص108تا111).

سپس ابن فرحان 27 مورد از دیگر علمای وهابی(مانند سلیمان نبیره شیخ ابن عبدالوهاب و دیگران) را از همین کتاب«دررالسنیه» نقل می کند که آنها نیز مسلمین و مخالفین خود را کافر دانسته اند ودر بعضی موارد خیلی تند تر از ابن عبدالوهاب تکفیر کرده اند.(ص113تا117).

ما این جا به بعضی از آن موارد تند اشاره می کنیم:

سلیمان نبیره شیخ گفته است:«هر که با اهل شهرش- از مردم حجاز، یمن و شام. موافق باشد کافر است هر چند در واقع وهابی ها را دوست داشته باشد و اهل شهرش را دشمن داشته باشد، ولی در ظاهر خود را موافق اهل شهرش جلوه دهد».[139](ص113).

حمید بن عبدالعزیز گفته است:«هر که از شهر و سرزمین وهابی ها به شهر دیگری مسافرت کند کافر است به خصوص اگر اعتقاد مسلمان بودن اهالی شهر های دیگر را نیز داشته باشد».[140](ص113).

همو گفته است:«مکه و مدینه دیار کفر هستند و از اسلام روی گردانیده اند».[141](ص114).

همو گفته است:«هر که اهل مکه را کافر نخواند خود کافر است».[142](ص115).

باز او اهل مکه، مدینه، مصر، شام، یمن، عراق، نجران، حزرموت، مومل و کردها را کافر خوانده است.[143](ص115).

عبدالله بن عبدالرحمن گفته است:«دولت عثمانی کفارند و هر که  آن ها را کافر نداند خود کافر می شود و معنای «لا اله الا الله» را نفهمیده است. هر که به آن ها کمک کند حتما مرتد شده است».[144](ص114).

همو گفته است:«جهمیه کافر و زندیق وبه اجماع مرتد هستند».[145]

همو گفته است: اشاعره کافرند و معنای «لا اله الا الله» را نمی دانند».[146](و این در حالی است که اکثریت اهل سنت در عقیده اشعری هستند).

همو گفته است: معتزله کافرند».[147]

همو گفته است:«هر مسلمانی که کفار و مشرکین از یهود و نصاری را دوست داشته باشد و منکر شرک آن ها نشود و اعمال آنان را تحسین کند یا در کفر آنها شک کند کافر می گردد هر چند توحید را بشناسد و به ظاهر شریعت اسلام عمل کند».[148](ص116).

همو گفته است:«اگر آنچه را که گذشت فهمیدی برایت روشن شد که اکثر مردم زمان خیلی روشن مرتد شده اند».[149](ص116).

ابن فرحان در آخر این بحث می گوید:«اگر پیرامون آنچه بیان شد دقت کنید خواهید دید که آیا چیزی برای برپایی جهاد (با مسلمین) باقی ماند که وهابی ها نگفته باشند؟».

 

فتاوای عجیب وهابی ها

ابن فرحان (در صفحه 118تا122) 35 فتوای علمای وهابی را ازهمین کتاب «دررالسنیه» نقل کرده است: به خاطر اینکه بعضی از این فتواها خیلی تند است من نام گوینده آن را نمی آورم».

اینک بعضی از فتاوی:

  1. معلمانی که وزارت معارف از برخی دولت های عربی به کار می گیرد ملحد و زندیق (منکر خدا وکافر) هستند».[150]
  2. در باره دانشمندی که نامش دکتر فوزی بشبیشی گفته اند:«او بزرگترین دعوت کننده به سوی الحاد و زنادقه است».[151]
  3. آن معلمانی که از دولت های عربی آمده اند، حتما برای جنگ با «ال اله الا الله» که شیخ محمد بن عبد الوهاب آورده بود آمده اند تا آن را از این سرزمین ریشه کن کنند».[152]«همانا «لا اله الا الله» (خداپرستی) درآن کشور ها از بین رفته است».[153]

ابن فرحان در پاورقی می گوید:«این تکفیر روشن مسلمین در کشور هایی است که وزارت ارشاد از آن معلمان را به کار می گرفت؛ مانند: مصر، سوریه، اردن، سودان، فلسطین و کشورهایی عربی مغرب و غیر آن ها». (ص، 119).

  1. بعض از علمای وهابی در تمام علوم به غیر از علوم شرعی را در فتواهایشان حرام دانسته اند».[154]
  2. تعلیمات این زمان مقدمه است برای ملحد و منکر خدا شدن».[155]
  3. هر که به کشور های همسایه برای آموزش یا تجارت یا کار دیگر برود واجب است که از آن جا برگردد و توبه کند».[156]
  4. نصیحت بر هر مسلمان این است که پسر و دختر خود را به این مدرسه هایی که ظاهرش رحمت و باطنش بلاء و فتنه و نهایتش فاجری است داخل نکند».[157]
  5. باز کردن مدرسه های دخترانه مصیبت بزرگ است».[158]
  6. برخی از علمای وهابی در فتوا هایی بازی های فوتبال و والیبال را تحریم کرده گفته اند:«این بازی ها از غرب آمده و در زمان خلفا و پادشاهان مسلمین وجود نداشت».[159]«واین بازی تشبه به دشمنان خداست».[160] «و جز انسان های احمق و نادان کسی به آن مشغول نمی شود».[161]
  7. تلویزیون آلت بلاء و بدترین دعوت کننده به سوی تمام زشتی ها و دیوانگی هاست».[162]
  8. پوشیدن لباس پلیس حرام است چون تشبه است و هر که به قومی خود را مانند کند ازآن هاست. و این لباس به لباس مشرکان تشابه دارد».[163]
  9. زدن پای بر زمین که سربازان انجام میدهند تشابه و مانند به زدن پای خر و اسب ها به زمین است که وقتی حس کند که چیزی از پشتش می آید این کار را می کند و در این عمل مانند شدن به این دو حیوان است».[164]

آن گاه ابن فرحان می گوید:«این چند نمونه ای است از علمای مکتب شیخ (ابن عبدالوهاب) در عصر حاضر که غلوشان در تحریم چیزهای مباح، بلکه چیزهای که ضروری  و لازم هستند خیلی روشن است». (ص122.)

 

وهابیت و تکفیر یکدیگر

ابن فرحان می گوید:«یکی از نتایج سختگیری شیخ در تکفیر این است که پیروانش بعد از چند سال از مرگ او یکدیگر را نیز تکفیر کردند و زنان یکدیگر را به اسیری گرفته اند».[165]

حالا به نمونه هایی از آن توجه نمایید:

  1. شیخ عبد اللطیف بن عبد الرحمان فتوا داده و در آن از امیر عبد الله بن فیصل به خاطر کمک کردنش به دولت (سنی) عثمانی بیزاری جست. وقتی امیر عبد الله شهر ریاض را به دست گرفت ، شیخ عبد اللطیف با او بیعت کرد،  ولی معتقد بود که امیر عبد الله دو مرتبه اسلام آورده (و اسلام گناهان گذشته اش را محو می کند.)[166]
  2. باری شیخ عبد اللطیف بن عبد الرحمان گفت: «همانا کافر شدن امیر در نزد من ثابت نشده است».[167]و این در حالی است که قبل از آن سعود بن فیصل و لشکرش را به خاطر کمک به کفار کافر خوانده بود».[168]

ابن فرحان در پاورقی کتابش به نمونه های زیادی اشاره می کند که شیخ عبد اللطیف هر وقت با امیر سعود و عبد الله مخالفت می کرد جهاد بر ضد آن ها را شرعا واجب می دانست، ولی پس از برطرف شدن اختلاف کمک به آن ها را نیز شرعا واجب می دانست. (ص123).

  1. علمای طرفدار ملک عبد العزیز و علمای طرفدار فیصل هر کدام دیگری را تکفیر می کردند.

ابن فرحان می گوید:«نزد من شکی نیست که فیصل و همراهانش خطا کردند چون به ولی امر خروج کردند. اما این عمل کفر و خارج کننده از اسلام نیست. اما علمای طرفدار امیر عبد العزیز به کفر و مرتد شدن فیصل و گروهش حکم صادر کردند. این فتوا از محمد بن عبد اللطیف، محمد بن ابراهیم، سلیمان بن سحمان، صالح بن عبد العزیز و تمام علمایی که به آن ها عرضه شد صادر گردید».[169]آن ها تأکید کردند که در کفر و مرتد شدن آن ها هیچ شکی نیست و از بزرگترین دلیل بر مرتد شدنشان این است که ادعا کرده اند که آن ها به بیعت ابن سعود با اجبار داخل شده اند».

  1. ابن فرحان نمونه دیگری را ذکر کرده و می گوید:«تکفیر، حتی بین خود علمای وهابی صورت گرفت. وقتی پسران امیر فیصل بن ترکی ( عبد الله و سعود) با هم اختلاف کردند، همراه هر کدام از این دو امیر علمایی بودند و هر کدام دیگری را کافر می خواندند». )(ص63).

این نمونه ها نتیجه روش ابن عبد الوهاب در گسترش دایره تکفیر مسلمین است». (ص63).

 

تقسیم شدن وهابی ها به گروه ها

ابن فرحان می گوید:«همه می داند که در حال حاضر وهابی ها بعد از جنگ خلیج (جنگ کویت) به چهار گروه تقسیم شده و بعضی از آن ها بعضی دیگر را دشمن گرفتند. بعضی به دیگری چنین تهمت های بد می زنند که این تهمت ها حتی در کتاب ها و مقاله ها نیز چاپ شده است. دیگری نیز در مقابل سخت تر از اولی عکس العمل نشان می دهد، بلکه در حالت های کار به جایی رسیده که برخورد جسمانی نیز به هم کرده اند. واگر ترس از عقاب دنیوی نبود، حتی یکدیگر را می کشتند».[170] سپس ابن فرحان یک نمونه از میانه روی در وهابیت را نقل می کند که عبد الله پسر شیخ گفته است:«تکفیر اهل بدعت مانند خوارج، رافضه ، قدریه ومرجئیه جایز نیست و تکفیر جز بعد از انکار آنچه جزء دین است و از ضروریات دین است یا ارتکاب عملی که همه به کفر بودن آن اجماع دارند صورت نمی گیرد».

آن گاه ابن فرحان می گوید:«ولی متأسفانه این گونه میانه روی در وهابی ها خیلی کم است».[171]

سپس ابن فرحان به علمایی که با وهابی ها در زمان ابن عبد الوهاب مخالفت کرده اند اشاره کرده و 22 نفر را با شرح حال و کتاب ها و بعضی سخنانی که در باره ابن عبد الوهاب گفته اند نام برده و همه ای آن ها را به اوصافی چون فقیه ، امام ، عالم و یا قاضی وصف کرده که یکی از آن ها سلیمان برادر ابن عبد الواب است که در باره او می گوید:«او از ابن عبد الوهاب داناتر و اعلم بود». اما بقیه عبارت هستند از:

سلیمان بن احمد بن سحیم. فقیه فاضل حنبلی (که شیخ ( ابن عبد الوهاب) او را کافر خارج شده از اسلام خوانده است.)

محمد بن عبد الرحمن بن عفالق حنبلی، (شیخ او را کافر خارج شده از اسلام خوانده است.)

عبد الله بن عیسی.( فقیه مشهور که شیخ او را کافر خارج شده از اسلام می خواند.)

عبد الله بن احمد بن سحیم حنبلی، (او مخالفت شدیدی با وهابیت نداشت، اما با غلو آن ها در تکفیر مخالفت می کرد.)

عبد الله بن محمد بن عبد اللطیف حنبلی.( استاد ابن عبد الوهاب که از مخالفان شدید او بود).

محمد بن عبد الله بن فیروز حنبلی.(او صحیح بخاری را حفظ بود و نمونه ای از حفظ و پاکدامنی بود. شیخ او را کافر خارج شده از اسلام می خواند).

محمد بن علی بن سلم.( فقیه حنبلی که همراه ابن فیروز از خوف وهابیت به بصره فرار نمود.)

عثمان بن منصور حنبلی.(او وهابی ها را خوارج می دانست و وهابی ها او را کافر و دشنام دهنده ای دین خدا و باز دارنده از راه خدا می خواندند. ابن فرحان می گوید: این ظلم وهابی ها تا به امروز وجود دارد. هر کسی را که با آن ها مخالفت نمود به دشنام دهنده بودن دین خدا و پیامبر و باز دارنده از راه خدا بودن متهم می کنند. از ظلم و اهل غلو به خدا پناه می برم!).

عثمان بن سند.( فقیه بصری که می گفت: وهابی ها تمام مسلمین روی زمین را کافر می دانند).

محمد بن سلیمان مفتی شافعی در مدینه. او وهابی ها را خوارج می خواند وردی نیز بر شیخ به نام «مسائل و اجوبه و ردود علی الخوارج» نوشته است).

مربد بن احمد.( از علمای بزرگ نجد بود و سپس به شام رفت و قاضی شام شد او توانست امیر صنعانی را که در مدح ابن عبد الوهاب و دعوتش اشعار گفته بود با آشنا کردنش با کتب شیخ قانع کند که از آن اشعارش برائت جوید. چون صنعانی در کتب او دید که تمام مسلمین را تکفیر کرده با گفتن شعر و قصیده ای دیگری از اشعار اولش برگشت. وهابی ها سعی کرده اند به خاطر جایگاه بزرگ علمی او اشعار دوم وی را انکار کنند، ولی آن شعر در دیوان اشعار صنعانی موجود است و بسام و جاسر نیز آن را ثابت دانسته اند. وهابی ها این فقیه را سال1171 در رغبه به قتل رسانده و کشتند. صنعانی ردی نیز بر ابن تیمیه و ابن قیم نوشته و باطل بودن اعتقاد آن ها در فنا پذیری جهنم را ثابت کرده است. البانی نیز از او به امام تعبیر کرده (و کتاب رد او را تأیید کرده است).

سیف بن احمد.( فقیه جلیل القدر).

صالح بن عبد الله حنبلی.( فقیه و قاضی عنیزه.)

احمد نبعلی بصری. او کتابی به نام «فصل الخطاب فی رد ضلالات ابن عبد الوهاب » نوشته است.)

عبد الله بن داود زبیری حنبلی.(او ردی به نام «الصواعق و الردود» بر وهابیت نوشته است.(ظاهرا او حنبلی است) وابن حمید مکی حنبلی او را مدح کرده و ستوده است.)

علوی بن احمد حداد.( از بزرگان علمای حضرموت که چندین کتاب در رد وهابیت نوشته است.)

عمر بن قاسم بن محجوب.(او در اعتقادات و توسل ردی بر وهابیت نوشته است.)

محمد بن عبد الله بن کیسان.(او از علمای فاس مغرب است.)

محمد بن عبدالله بن حمید.( امام حنابله و استاد فقه آن ها در مکه.)

عبد العزیز عبد الرحمن بن عدوان.( از علمای وشم).

حسن بن عمر شتی دمشقی.(فقیه مشهور حنبلی.)

چنان که ملاحظه می کنید از این 22 نفر سیزده نفیر این علما از بزرگان و فقهای حنبلی هستند و خیلی از این ها را ابن عبد الوهاب کافر خارج شده از اسلام خوانده است.

 

نسبت هایی که علما به ابن عبد الوهاب داده اند

  1. تکفیر( کافر  خواند مسلمین): این قوی ترین و صحیح ترین و رسا ترین و خطرناک ترین چیزی است که مخالفان  شیخ به او پیروانش نسبت داده اند و حتی شدید ترین حمایت کنندگان از شیخ به او و پیروانش نسبت داده اند و حتی شدید ترین حمایت کنندگان از شیخ و دعوت او از علمای سلفی نیز نتوانستند، مگر اینکه به واقعیت داشتن این نسبت اقرار کردند؛ مانند شوکانی که با اعتراف وهابی ها او طرفدار توحید سلفی هاست.

شوکانی در این باره می گوید:«ولی آن ها ( وهابی ها) معتقداند هر که دعوت صاحب نجد ( ابن عبد الوهاب) را قبول نکنند و به دستورات او عمل نکند از اسلام خارج شده است.[172](صفحه 133).

همچنین منصور هازمی سلفی با وجود مدح و ثنایی که از شیخ کرده ، ولی دو مسأله را به او اشکال کرده است:

  1. کافر خواندن اهل زمین با گمان های باطل و نادرست.
  2. ریختن خون بیگناهان بدون دلیل و برهان.[173](صفحه133).

همچنین شیخ سلفی ( وهابی) محمد صدیق حسن خان بیزاری اهل حدیث از وهابی ها را اعلان کرد؛ چون وهابی ها به جز ریختن خون مسلمین شناخته نشده اند.[174]

ابن فرحان در پاورقی می گوید: بعضی مانند دکتر عبد العزیز عبد اللطیف از محمد صدیق به این سخنش عذر تراشی کرده وگفته است که منظورش ریختن خون مسیحیان است، ولی این دکتر با فضیلت فراموش کرده که مسلمان کشی و ریختن خون مسلمین حتی در کتب خود وهابی ها موجود است و این ابن غنام است که در تاریخش[175]بیش از سیصد جنگ و جهاد ( برای وهابی ها) بر شمرده و در هر کدام آن ها می گوید:«و در این سال مسلمین ( وهابی ها) با کفار(با مسلمین  غیروهابی) جهاد کردند. ابن فرحان می گوید:«این جنگ ها فقط جنگ مسلمین با مسلمین در سرزمین های نجد و حجاز و احسا و ... بود. (ص، 133).

ابن عفالق حنبلی می گوید:«ابن عبد الوهاب قسم فاجرانه خورده که یهود و مشرکان حالشان بهتر از این امت است.)[176]

ابن فرحان می گوید: این فتوا در سخنان شیخ خیلی روشن است آن جا که می گوید:مشرکان زمان ما (مقصودش مسلمین مخالف او هستند) به دو خصلت کافرتر از کافران قریش هستند و دکتر عبد العزیز نیز ( که وهابی است) بعد از نقل این سخن از ابن عفالق او را متهم به دروغ نکرده؛ چون می داند که سخنان شیخ در این مورد در کتاب هایش خیلی روشن آمده است. (ص134).

 

رکن ششم اسلام

سپس ابن فرحان علمای اهل سنت را که گفته اند ابن عبد الوهاب همه مسلمین را کافر می خوانده، همراه با سخنان آن ها ذکر کرده و اول از علمای حنبلی شروع می کند که عبارت اند از:

  1. سلیمان بن سحیم حنبلی.
  2. عثمان بن منصور حنبلی، همچون همین ابن منصور می گوید:ولی این مرد اطاعت و پیروی از خودش را رکن ششم اسلام قرار داد.[177]
  3. سلیمان حنبلی برادر ابن عبد الوهاب. سلیمان به برادرش محمد می گوید: ای محمد! ارکان اسلام چند است؟ می گوید: پنج. سلیمان می گوید: تو آن را شش تا کردی و ششم اینکه:«هر که از تو پیروی نکند مسلمان نیست و این نزد تو رکن ششم از ارکان اسلام است.[178]

ابن فرحان می گوید:«سخن سلیمان این جا لازمه ای عمل و اعتقاد ابن عبد الوهاب است، نه این که او چنین سخنی را گفته باشد.(ص135).

  1. زهاوی می گوید: اگر کسی سوال کند که وهابی ها چه مذهبی دارند و هدفشان چیست: جواب هر دو سوال این است که:«مذهب و هدف آن ها کافر خواندن تمام مسلمین است و این جواب مختصر برای شناساندن مذهب آن ها کافی است.[179]
  2. شیخ احمد دحلان می گوید: وهابی ها معتقدند که هیچ یکتا پرستی وجود ندارد، مگر کسی که آنها را در هر چه می گوید پیروی کند ... . دعاوی مناوئین ص166، ، (ص135).
  3.  سید سنی حداد حزضمی می گوید:«اگر کسی بخواهد به دین ابن عبد الوهاب در آید به او می گوید: اول شهادت بده که تو کافر بودی و پدر و مادرت کافر مردند و شهادت بده که فلان و فلان عالم کافرند. اگر چنین شهادت داد قبول می کرد و الّا او را می کشت. بعد حداد می گوید:«چگونه به کافر خواندن زنده ها بسنده نکردند و مرده ها و حتی خیلی از علمای بزرگ گذشته را نیز گمراه و گمراه کننده خوانده اند.[180]

سپس ابن فرحان می گوید: همه ای اهل سنت و حتی غیر سنی نیز اتفاق کرده اند که وهابی ها تمام مسلمین از علما و عوام را کافر می خوانند و این چیزی است که ما در کتاب هایشان پیدا کردیم و حتی سلفی هایی مانند شوکانی نیز بر آن اقرار کرده اند و شوکانی کسی است که برای تأیید مذهب وهابیت کتاب در موضوع تحریم بنا و دعوت به توحید خالص و ... نوشته است، ولی او مسلمین را تکفیر نمی کند.(ص136-137).

ابن فرحان می گوید:«لازم است به مطلبی اشاره کنم که تکفیر وهابی ها در حالت ضعفشان کمرنگ می شود و در حالت قوتشان زیاد می شود و این از باب تقیه و سیاست است نه از باب اعتدال و میانه روی و انصاف و این چیزی است که برای من ثابت شده است.(ص137).

باز ابن فرحان می گوید:«گاهی بسیاری از وهابی ها به فریب و حیله پناه برده و می گویند:«ما مسلمانی را تکفیر نمی کنیم و این تهمت باطلی است پناه به خدا که مسلمانی را کافر بخوانیم ما تنها مشرکان و کسانی را که دین پیامبر را دشنام می دهند تکفیر می کنیم. و این سخن سخن فریب گرانه است چون مسلم نزد آن ها کسی است که پیرو افکار و گفته های آن ها باشد.بنابراین یکی از وهابی ها می تواند پنجاه بار قسم یاد کند که مسلمانی را تکفیر نمی کند و اراده اش این است که مسلمانی را که بنابر تعریف آن ها مسلمان است کافر نمی داند و غیر وهابی در تعریف آن ها مسلمان نیستند ... .(ص137)ولی در حال حاضر به خاطر ضعف حاکمان تکفیر نمی کنند ....(ص137.)

ابن فرحان می گوید:«شیخ محمد روشن است که مجتهد بود و در راه دعوت خود خالص بود و کار های خیر زیادی انجام داد و او طالب سلطنت و قدرت نبود، بلکه قدرت را برای دعوتش به کار گرفت... . او عالم محقق وبا دقت بود، ولی در حدیث و تاریخ ضعیف بود به این خاطر در حکمش به تکفیر و بدعت و مشرک خواندن سخت گیری می کرد و به اطلاق نصوص صحیح و حکم روشن احادیثی که ضعیف بودند یا به حدیث موضوع ویا به قیاس فاسد با نیت صحیح چنگ می زد... .(ص140.) ابن فرحان در این مورد و بیان سبب اشتباه ابن عبد الوهاب تا صفحه 144 مطلب گفته است.

غلو وهابی ها نسبت به شیخ

ابن فرحان ذیل عنوان:«غلو هواداران شیخ نسبت به او ، بر خلاف آن چیزی که خود او منع کرده بود» می گوید:«بسیار چیزهایی که شیخ از آن ها منع می کرد از بارزترین آن ها منع از غلو درمورد صالحین است که در خود وهابی ها که در مورد شیخ غلو می کنند، وجود دارد».

آن گاه ابن فرحان نمونه هایی را در این زمینه ذکر می کند:

  1. شیخ می گوید:«دین مردم جاهلیت بر اصولی بنا شده که آشکارترین آن اصول تقلید کاری است. این پدیده از آن پدیده هایی است که نزد همه ای کفار اولین و آخرینشان ، پیدا می شود».

ابن فرحان می گوید:«تقلید غالیان ما (وهابی ها) خیلی آشکارتر از این است که شیخ درباره مردم جاهلیت بر می شمارد، به خصوص در عقاید. این غالیان (وهابی ها) سخنان شیخ را تا به درجه نصوص شرعی (قرآن و سنت) می رسانند، اگر نگویم از نصوص شرعی هم بالاتر می برند».(ص، 150).

  1. شیخ می گوید:«از بارزترین قاعده های جهل مردم جاهلیت فریب از این بوده که چون اکثریت را تشمل می دادند بر حق بودن خویش چنین دلیل می آوردند که چون اکثریت مردم چنین می پندارند، پس همین روش حق است».

ابن فرحان می گوید:«این صفت در بسیاری از غالیان ما هنگام در موقع قدرتمند بودن وزیادی پیروانشان آشکار است. اما وقتی با ضعف یا کمبود همراهان روبه رو می شوند فریاد می زنند که «خوشا به حال غریبان!».

  1. شیخ زیاد در باره غلو در مورد علما و صالحین سخن گفته است. ابن فرحان می گوید:«در این میان می توان مثال های زیادی ( از غلو وهابی ها) پیدا کرد. اگر شخص با انصاف سخنی را که قلات وهابیت در باره احمد، ابن تیمیه و شیخ می نویسند بخواند چنین خیال می کند که گویا در باره ای مخلوقات خارق العاده سخن در میان است که نه از جن می باشند و نه از انس و نه ملائکه.( چنان در باره این علما مبالغه می کنند که) این یکی در مورد اموری که بین آسمان ها و زمین است خبر می دهد و آن یکی قدرت راندن نکیر و منکر را داراست و این دیگری در باره حرکت و خروج تاتار و مغول پیش از این که از وطنشان حرکت کنند خبر می دهد . بعد می بینیم که این غالیان خود را از سخت ترین مردم در مذمت غلو و غالیان نشان می دهند».

شیخ گفته است:«(این مردم همان)پیروان هوی وهوس و پندار های پوچ ورویگردانندگان از آن چه خدا آورده است هستند».

ابن فرحان می گوید:«این همان چیزی است که در برخی از غالی های ما امروز دیده می شود. وقتی به آنها دلیل شرعی بیاوری به تو می گویند:«هرچند چنین است و علما چنین می گویند، ولی ابن تیمیه و ابن قییم نظرشان چنین و چنان است». اگر عوام چنین گویند کار آسان تر است، ولی متأسفانه علما و طالبان علم چنین می گویند».( ص151.)

  1. شیخ گفته است:«(آن ها) اعمال باطل خود را به پیامبران نسبت می دهند».

ابن فرحان می گوید:«این صفت در غلات سلفی و وهابی به گونه ای آشکارتر موجود است، زیرا عمل تکفیری خود را به خدا و پیامبر نسبت می دهند». (ص، 152)

  1. شیخ گفته است:«تناقضشان آن جاست که هر چند خود رابه پیامبر نسبت می دهند، ولی حدیث آن حضرت را ترک می کنند».

ابن فرحان می گوید:«این نیز در بعضی از غلات ماست. وقتی به آن ها بگویی که پیامبر چنین فرموده است، می گویند:«اما بعضی علما چنین گفته اند و آن ها بهتر از ماحدیث را می فهمند. در حالی که اگر سخن آن علما بر ضد خودشان باشد به این سخن مالک پناه آورده، فریاد می زنند که «به غیر از صاحب این قبر ( یعنی پیامبر) سخن هرکس دیگری قابل قبول و ترک است».

  1. شیخ گفته است:«(یکی از غلو مخالفان ما) سرزنش بعضی صالحین به خاطر عمل پیروانش است».

ابن فرحان می گوید:«این نیز در بعضی از غلات ما (وهابی ها) هست مانند سرزنشان صوفی ها و شیعه را به خاطر عمل بعضی از پیروانش. حتی همین کار را نسبت به علی و جعفر صادق هم انجام داده اند.مردی از غالیان وهابی چنین گمان کرده که علی به خاطر ریاست جنگیده است، نه برای دین.( این سخن ابن تیمیه است.)دیگری گفته است:«جعفر صادق بی حیای کذاب است». عجیب است از بعضی معتدلان ما که بر هر آن کسی که بگوید ابن تیمیه یا بهبهاری و یا شیخ محمد خطا کرده است ردیه می نویسند، ولی در برابر این سخنان ساکت می نشینند». (ص، 152).

  1. شیخ گفته است:«حیات دنیا آن ها را (مخالفان شیخ را) مغرور کرده و گمان کرده اند که خدا از آن ها راضی است».

ابن فرحان:«این در برخی غلات ما نیز هست. وقتی به مخالفان خود استدلال می کنند و می گویند:«آیا نمی بینی که خدا به ما نعمت و منسب داده است؟.... اما اگر به غیر آن ها مال و منسب رسید می گویند:«خدا به آن ها آن را داد تا در آخرت برایشان حسرتی باشد». این صفت در نزد همه ای غلات (وهابیت) وجود دارد. اگر چیز ناپسندی به مخالفانشان رسد می گویند:«این عذاب خداست و آنچه در انتظار آن ها (در آخرت) است بزرگ تر است.(ص، 153).

  1. ابن عبد الوهاب گفته است:«(مخالفانمان) مرا به تبدیل و تغییر دین متهم می کنند».

ابن فرحان می گوید:«چنین چیزی در ردیه های غلات ما روشن تر پیداست. در تمام ردیه هایی که بر مخالفان خود از مسلمین می نویسند آن هارا متهم به تبدیل و تغییر دین می کنند». (ص، 156).

9-ابن عبد الوهاب«(مخالفانمان) با چیزی که در باره آن آگاهی ندارند، مخالفت می ورزند».

ابن فرحان می گوید:«این چیز به مانند جدال غلات ماست در باره تاریخ عبدالله بن سبأ و قعقاع...».(ص، 160)

ابن فرحان در این جا(در صفحه150، تا161کتابش) 53 نمونه می آورد که ابن عبدالوهاب از آنها منع کرده و آن ها را نشانه گمراهی وغلو مخالفان خود از مسلمین خوانده، ولی وهابیها امروزه دارای آن صفات هستند که مفصل این موارد را بیان کرده است. همچنین در اکثر موارد ابن فرحان می گوید:«این مورد در غلات ما آشکارتر است».

ابن فرحان در جای دیگری از کتابش می گوید:«ما می بینیم که برخی از متعصبان شیخ به راحتی اهل خطا بودن عمر ، علی ، ابوذر و مانند آن هارا می پذیرند، ولی حاضر نیستند بپذیرند که کسی شیخ را اهل خطا معرفی نماید. و این غلو در حق صالحین است».(ص، 10).

می گوید:«بعضی از پیروان شیخ گمان می کنند که او در علم یگانه زمانش بود و هر سرزمین اسلامی که دعوت او را قبول نکرده اند سرزمین شرک وکفر بوده و علمای آن سرزمین را جاهل و کسی که از دین چیزی نمی داند معرفی کرده اند.

سپس ابن فرحان علمای زیادی را نام برده و در مورد برخی آن ها می گوید:«او از شیخ داناتر و کتابش هم بیشتر و مورد قبول بیشتر مسلمین بود که هیچ کدام ازآن مواردی راکه شیخ کفر و شرک خوانده است معتقد بر آن نبودند و چنین اظهار نظری نکرده اند.»(ص،13).

می گوید:«درزمان شیخ و پس از او کسانی از پیروانش ظاهر شدند که در حق شیخ غلو بزرگ می کردند و به تمام سخنان و نوشته ها و فتواهای او و حتی حکم او در باره احادیث تعصب نشان می دادند». آن گاه در پاورقی چند نمونه از غلو وهابی ها نسبت به ابن عبدالوهاب را نقل کرده و می گوید:«ابن عمید در کتاب تذکره[181]از شیخ در ضمن شعری به «شیخ الوجود» تعبیر کرده است. واین سخن بزرگی است که اگر کسی در مورد پیامبر نیز چنین سخن را بگوید، پیروان شیخ آن را انکار و گاهی هم تکفیر می کنند».(ص،14)

«خود شیخ وحتی پیروانش مسلمین را به اتهام غلو در حق صالحین مشرک و کافر خوانده اند، ولی متأسفانه بزرگ ترین نمونه های این غلو در خود پیروان شیخ وجود دارد».(ص، 14).

پیروان شیخ (وهابی ها) هر کسی را که با شیخ مخالفت کرده و یا ردیه بر او نوشته است مخالف اصل اسلام می داند. آن ها هجوم به علمای اسلام و به شهر های مسلمین و اتهام آن ها به کفر و شرک را هیچ گونه زیاده روی نمی دانند، که این خود پایه ای غلو است». (ص، 15).

ابن فرحان زیر عنوان«غالیان از غلو منع می کنند: می گوید:«از عجایب این زمان آن است که غالیان (خود وهابی ها) از غلو منع می کنند». (یعنی خود غلو می کنند، ولی به دیگران تهمت غلو می زنند.) سپس (ظاهرا با خطاب به حکومت داران ) می گوید:«اگر با جوانی که شما (شما ها را)تکفیر می کنندمخالف هستید، باید با روش ابن تیمیه و ابن عبد الوهاب نیز در تکفیر مسلمین مخالفت کنید و اشتباه آن ها را در این موضوع بیان کنید. چون این جوان تکفیری این روش را از آن ها تعلیم گرفته اند. و اگر از ابن تیمیه و شیخ حمایت و دفاع می کنید، پس لازم است که از این جوان تکفیری نیز حمایت کنید...» (ص،22و23).

می گوید:«ما شیخ را به خاطر سعی و کوششش برای خدا دوست داریم و برای او دعا  می کنیم، اما این ما را از خطاهای شیخ باز نمی دارد. و اگر شیخ بر گردن ما حق داشته باشد، حق اسلام و رعایت حقوق اسلام برای ما سزاوارتر برای دفاع است».(ص، 24)

آن گاه ابن فرحان می گوید:«من این کتاب را پیش از حادثه 11 سبتامبر (یعنی قبل از منفجر شدن دو برج بزرگ آمریکا)آماده کرده بودم و پس از آن حادثه نمی خواستم این کتاب چاپ شود، ولی هنگامی که دیدم وهابی های غالی همیشه برای بزرگ داشت ابن عبدالوهاب جشن ها می گیرند (واو را پاک و دور از اشتباه می شمارند) بر خودم لازم دیدم که حقایق را آشکار سازم تا آن ها انصاف به خرج داده و به اشتباه شیخ در حکمش به کافر دانستن مسلمین اعترف کنند». (پاورقی، ص28).

ابن فرحان در آخر مقدمه کتابش می گوید:«برخی از برادران به من چنین اشکال کردند که من تنها به پیامبر و خاندانش (اهل بیت) صلوات می فرستم، نه بر صحابه. (به آن ها می گویم(: این کار به خاطر انکار فضل صحابه نیست، بلکه به این خاطر است که ما در هر تشهد نماز می گوییم: »اللهم صلی علی محمد و آل محمد!» همگی می دانیم که در نماز صلوات بر صحابه وجود ندارد، چنان که امروز با پیروی از بدعت گذشتگانمان انجام می دهیم. بلکه بدتر از آن حتی به صلوات فرستادن به بزرگان صحابه اکتفا نکرده با گفتن «اجمعین» نیکان و فاجران را نیز به هم آمیخته کرده و حتی به امثال ولید و معاویه که کشنده عمار است صلوات می فرستیم».(ص30).

 

من زیدی نیستم اما...

ابن فرحان می گوید:«با مشاهده ای سعی و کوشش ناچیز من درمورد آشکار کردن ظلم و غالیان (وهابی ها) علیه اهل بیت پیامبر سلفی ها سعی کردند تا مرا به پیرو مذهب زیدی بودن متهم نمایند. اگر این حق بود، حتما من اعلام می کردم، (ولی چنین نیست). زیدی ها خیلی بهتر از غالیان سلفی درعلم ، تقوی، تاریخ، نسب و غیره هستند.

به هر حال زیدی ها نیز دارای مذهبی هستند، مانند دیگر مذاهب که درست هم دارند و خطا نیز دارند. آن ها از جمله گروه هایی هستند که مورد ظلم غالیان سلفی (وهابی ها) قرار گرفته اند. زیدی ها نیز دارای علما، فضلا و زهاد بوده و خدمت های بزرگی در تاریخ فکری و سیاسی اسلام از خود نشان داده اند... .

اگر آن گونه هم بود که این غلات می پندارند، حتما به مذهب مردی از فرزندان پیامبر منسوب بودم که اهل بیت بهترین و برترین ها هستند که در تشهد هر نمازی بر آن ها صلوات می فرستیم... .

زیدی ها به خصوص امام زید بن علی و نفس زکیه از بزرگان محدثین اهل سنت بوده و اکثر اهل حدیث و فقه در زمانشان به یاری آن ها شتافته اند. امامانی چون ابوحنیفه، مالک و شافعی از پیروان امامان زیدی بودند وبه همین خاطر بود که خلیفه عباسی منصور به ابوحنیفه زهر نوشاند. همچنین بزرگان اهل حدیث و فقه مانند منصور بن معتمر، سلمه بن کهیل، ثوری، اعمش، شعبه و غیر این ها (که بیست تا سی نفر از محدثان را نام می برد) به کمک و قیام مردم همراه با زید و با پسرش برای جهاد بر ضد حاکم زمان برخاسته و از حرکتشان طرفداری کرده اند... . در کتاب «تاریخ طبری» و «الاغانی»اصفهانی همراهی و طرفداری این ها و دیگران ذکر گردیده است.و در بعضی آن ها چنین نقل شده است که محدثان و فقها  به یاری زیدی ها اجماع و اتفاق داشتند و تنها بعضی ها را خارج از آن اتفاق دانسته اند.

پس اگر بخواهم به این مذهب خود را نسبت دهم می دهم ، ولی من از قواعد این مذهب و روش آن در جرح و تعدیل و قبول روایات آگاهی ندارم.اگر به آن مذهب خودم را نسبت دهم به مذهبی خود را نسبت داده ام که کسانی که بهتر و دانا تر از من بودند، بلکه داناترا زاحمد و ابن تیمیه و ابن عبد الوهاب بودند خود را به آن نسبت داده و یا حداقل ازآن حمایت و یاری کرده اند. اما چنین نیست، بلکه من سنی مذهب هستم  وتمام مناسک و عبادتم را طبق مذهب اهل سنت به جای می آورم....

عادتا مردم نسبت به آن چه از آن آگاهی ندارند، دشمنی می ورزند. غلات سلفی که «زیدی» بودن را به عنوان یک عیب و عار و دشنام می پندارند، به خاطر آن است که از آن مذهب و رجالش هیچ آگاهی ندارند».(ص،152-164).

ابن فرحان پس از این بحث می گوید: اکثر چیزهایی که به سبب آن شیخ و پیروانش مردم را تکفیر می کنند، چیزی است که جمهور علما مسلمین، بلکه خود حنبلی ها با وجود سخت گیری هایی که دارند، آن را جایز می دانند؛ مانند امام احمدو ابراهیم  حربی حنبلی و عبدالله بن احمد و ... . به عنوان نمونه:

  1. تبرک به قبر و دست کشیدن به آن را شیخ شرک اکبر دانسته است، ولی احمد بن حنبل، امام مذهب در کتاب «علل و معرفه الرجال»[182]آن را جایز دانسته است... .

برخی صحابه مانند ابو ایوب انصاری و ابن عمر نیز به منبر وقبر پیامبر در میان صحابه تبرک می جستند و کسی از صحابه به آن ها انکار نکرد و این دلالت بر اجماع سکوتی صحابه می کنند... . بحث و مناقشه در شرک اکبر قرار دادن تبرک و توسل است؛ همانا این عمل ها را صحابه از اهل بدر و بیعت رضوان انجام داده اند و کسی از صحابه و تابعین به آن ها انکار نکرده است. بنابراین لازم می آید که ابو ایوب ، ابن عمر و احمد را کافر بدانید، بلکه آن دسته از صحابه را نیز که بر این ها انکار نکردند همراه با شهادت به یگانه پرستی تنها مروان ابن حکم در زمان صحابه، تنها کسی است که گذاشتن صورت به قبر پیامبر از جانب ابوایوب را محکوم و انکار کرد... . من خیلی از عمل هایمان را می یابم که از بنی امیه باز مانده است، حتی مانند سخت گیری های اعتقادی که از مروان رسیده و سخت گیری های فقهی مانند حکم دو رکعت نماز پس از عصر و اتمام حج از معاویه رهبر گروه باغی در زمان خلافت راشده... به جا مانده است که غلات سلفی ها، از جمله غلات وهابی ها قدم به قدم راه آن ها را پیروی می کنند. برای آن ها رعایت عدل و حقوق انسان ها و دور کردن ظلم هیچ اهمیتی ندارد و هم و غم این ها در مرحله اول این است که بندگان خدا را به مشرک و موحد و هدایت یافته و گمراه تقسیم کرده اند... . (ص، 164-167).

 

احادیث در مورد اهل نجد

ابن فرحان در مورد حدیثی در «صحیح» بخاری و مسلم آمده و پیامبر با اشاره به مشرق فرمودند:«فتنه وشاخ شیطان از آن جا طلوع می کند، » می گوید: وهابی ها به خاطر مذمت شیعه و اهل رأی (حنفی ها ) و معتذله می گویند: منظور نجد عراق است. ابن فرحان ثابت می کند که منظور از مشرق نجدی است که در حال نیز در عربستان است و شهری در آن زمان در عراق به نام نجد وجود نداشته و همچنین حضرت به مشرق اشاره کرده اند  و هر که جایگاه مسجد آن حضرت را بداند درک خواهد کرد که آن هیچ ربطی با عراق ندارد و منظور همین نجد زمان حاضر است. بعد ابن فرحان می گوید:«شاید منظور خوارج باشند و یا مسیلمه و ... . در پاورقی ابن فرحان بعد از اشاره به مذمت اهل عراق از طرف وهابی ها و اشاره و محدثان بزرگ عراق و ... می گوید:«ما سلفی ها مذمت اهل عراق را از دشمنان اهل عراق، ناصبی های اهل شام، به ارث بردیم و چه بسیار چیزهایی را ما از آنان ارث برده ایم.(ص، 169-170) (در گذشته ذکر شد که علما اهل سنت نیز این حدیث صحیحین در باره نجد را به وهابی ها تطبیق کرده اند).

ابن فرحان در آخر کتاب به نقد و بررسی کتاب «التوحید» ابن عبدالوهاب می پردازد و در پاروقی می گوید:«با وجود این که در این کتاب غلو و تکفیر مسلمین است، اگر حاکمان وثروتمندان از چاپ و پخش این کتاب خودداری کنند وبه جای آن قرآن و صحیحین و کتاب های فقهی و... را چاپ و پخش کنند بهتر و سزاوار تراست؛ زیرا این کتاب ها در بر پا کردن اختلاف و از بین بردن وحدت مسلمین و به وجود آوردن دشمنی بین مسلمین خیلی اثر دارد . به هیچ خانه ای این کتاب داخل نمی شود مگر این که در آن اختلاف و جدایی بین اهل خانه و دشمنی را به وجود می آورد. چون این کتاب دوری و دشمنی با کسانی را که با وهابیت موافقت نمی کند واجب دانسته است؛ چون بنابر عقیده آن ها این روش اصل و خود اسلام و نص و حق مطلق است. و به وجود آ مدن اختلاف وشکاف بین اهل یک خانه با وجود این کتاب طبعی است... .(پاورقی صفحه 177).

بنابر گفته ابن فرحان این کتاب حتی متن درسی مکتب بچه هاست و خیلی سعی شده که این کتاب از متن درسی مکتب بچه ها برداشته شود، ولی وزارت تربیت گفته است که صلاحیت چنین کاری را ندارد. ابن فرحان می گوید:«شما تصور کنید که بعضی از علما معتقدند که این کتاب مطلقا حق است و «لایأتیه الباطل من بین یدیه و لامن خلفه؛» هیچ باطل وخطابی بر وی راه ندارد.

بعد ابن فرحان یک به یک سخنان ابن عبدالوهاب را نقل می کند و اشکالات و نادرستی آن رابیان می کند، ولی می گوید:«من همه ای این کتاب ها را تمام نکردم. پیش از ورود به بررسی این کتاب می گوید:«هر که بخواهد مطالب کتاب «التوحید» را نقد کند گرچه نقد کم و ناچیز هم باشد به عقوبت های سری زیاد دچار و گرفتار می شود.(ص، 178).

ابن فرحان می گوید:«ابن عبدالوهاب یکی از علمای حنبلی را کافر تر ازابوجهل خوانده و می گوید: در آینده بیان آن می آیند.(پاورقی، ص185).

او باز می گوید:«این تکفیر ها سبب نا آرامی حتی در خود سعوی شده است و سب اصلی آن همین تعلیمات مکتب شیخ است. (بعد یک به یک نام می برد ، که در خود عربستان چندین جا را منفجر کرده اند و چندین بار کشتار راه انداخته اند).

خواننده عزیز دقت داشته باشیم که ابن عبدالوهاب در این سخنانش خیلی دروغ ها گفته و ابن فرحان نیز مودبانه به نادرستی آن ها اشاره کرده است که ما به آن ها اشاره کردیم و تنها خواستیم خواننده عزیز به این حقیقت که وهابی ها  با وجود این که امروزه نیز در کشورهای مختلف اسلامی مسلمان کشی می کنند و امروزه اکثر کشتار ها و بمب گذاری ها در عراق به وسیله آن ها انجام می شود، ولی باز می گویند: مسلمین را تکفیر نمی کنیم. و این گونه مردم را فریب می دهند. و ما برای روشن شدن این عقیده و دیدگاه آن ها در تکفیر مسلمین، تنها به ذکراین گونه نمونه ها اکتفا کردیم تا فریب و دروغ گویی آن ها برای مسلمین روشن و ثابت گردد.

 

اسلام و تکفیر و قتل مسلمین

در مورد قتل و کشتار و تکفیر مسلمین که وهابیت با سرکردگی ابن تیمیه و به خصوص ابن عبدالوهاب آن را در مورد مسلمین پیش گرفته اند، باید به چند آیه و حدیث شریف در این زمینه دقت کنیم.

پیامبر در حدیث مسلم فرموده اند:

«امرت ان اقاتل الناس حتی یقولوا لا اله الا الله فمن قالا لا اله الا الله فقد عصم منی نفسه  و ماله الا بحقه و حسابه علی الله رواه عمر و ابن عمر عن النبی؛[183]

امر شدم که با مردم بجنگم تا این که «لا اله الا الله» بگویند، پس هر که لا اله الا الله گفت جان و مالش از من در امان و حسابش با خداست.»

بخاری پس از روایت این حدیث از ابو هریره می گوید:این حدیث از عمر و ابن عمر نیز روایت شده است.

در مسند احمد و کتاب های دیگر از حذیفه ، ابودردا، ابوموسی و از بعضی صحابگان دیگر نیز به همین معنا حدیث روایت شده است.

قرآن کریم می فرماید:

«وَمَن يَقْتُلْ مُؤْمِنًا مُّتَعَمِّدًا فَجَزَآؤُهُ جَهَنَّمُ خَالِدًا فِيهَا وَغَضِبَ اللّهُ عَلَيْهِ وَلَعَنَهُ وَأَعَدَّ لَهُ عَذَابًا عَظِيمًا؛[184]

هر که یک مومنی را عمدا بکشد جزایش جهنم خواهد بود که در آن برای همیشه خواهد ماند خداوند بر او غضب می کند و او را لعنت می کند و برای او عذاب عظیمی آماده است.»

ابن عمر می گوید: پیامبر فرمودند:

ایما رجل مسلم کفر رجلا مسلما فان کان کافرا والا هو الکافر؛[185]هر مسلمانی که مسلمان دیگر را کافر بخواند پس اگر کافر باشد (که هیچ) و الا خودش کافر خواهد شد.» سند حدیث صحیح است.

پیامبر فرموده اند:من قال لأخیه: یا کافر فقد باء بها أحدهما؛[186] این حدیث با این لفظ وهمان معنای حدیث قبلی در کتاب های زیر نیز روایت شده است.

این حدیث را ابوذر ، ابن مسعود، ابن عمر، ابو هریره روایت کرده اند.

باز در حدیث دیگر پیامبر فرمودند:

«اذا قال الرجل لاخیه یا کافر و هو کقتله؛[187]

هرگاه مردی به برادرش بگوید: ای کافر ، مانند این است که او را کشته است.»

هیثمی سند این حدیث را صحیح دانسته و این حدیث از ثابت بن ضحاک نیز روایت شده است.

تمام این صفات که در این روایات صحیح و مسلم و آیه شریفه قرآن ذکر شده است متأسفانه در وهابی ها . چنان که ملاحظه کردیم. موجود است. و متأسفانه وهابی ها مانند برادران خوارج خود، امروزه نیز به راحتی مسلمین را می کشند و به آن افتخار نیز می کنند. اگر مسلمانان دیگر نیز مانند وهابی ها عقل خود را اختیار هوی وهوس و شیطان قرار داده عکس العمل متقابل از خودشان نشان می دادند و به کشتن وهابی ها دست می زدند، دیگر خدا می داند که امروز چه می شد، ولی مسلمین با هشیاری و دور اندیشی  حیله و نقشه های آمریکا و اسرائیل را با خودشان برگردانده از دست زدن به چنین عمل زشت که حتما مورد غضب خداوند متعال است با صبوری خود را دور نگاه می دارند، ولی متأسفانه تا به امروز وهابی ها از این روش حکیمانه ای مسلمین درس عبرت نگرفته اند و برای محقق شدن نقشه های دشمنان اسلام آگاهانه یا نا آگاهانه قدم بر می دارند.

 

نتیجه

در آخر باید در مورد دروغ گویی های ابن تیمیه به چند مطلب توجه نماییم:

پیامبر می فرمایند: سه چیز است که در هر که باشد او منافق خالص است.یکی از آن ها این است که «چون سخن گوید، دروغ گوید».[188]

باز حضرت فرموده اند: نشانه ای منافق سه چیزاست چون سخن گوید، دروغ گوید... .[189]

ابن مسعود می گوید:«سه چیز است و آن در هر که باشد منافق است: چون سخن گفت ، دروغ گوید... .[190]

خلاصه این که این احادیث و معنای آن را همه شنیده اند و از مسلمات است.

شما خواننده عزیز ملاحظه کردید که ابن تیمیه چگونه فراوان سخنان بی اساس و دروغ های بزرگ به زبان جاری می کند و این مقدار که ما ذکر کردیم تنها بخش خیلی کمی از دروغ های او است و در هر موضوع نیز او چنین دروغ ها را از خود به جا گذاشته است. پس این احادیث صحیح و مسلم جایگاه ابن تیمیه را مشخص کرده است.

همچنان که دراین کتاب اشاره شد پیامبر فرمودند:«علی را غیر از مومن کسی دوست نمی دارد و غیر از منافق اورا دشمن نمی دارد.

این حدیث چنان که اشاره شد از احادیث متواتر است . و ابن تیمیه می گوید:علی به خاطر ریاست جنگید. هر جایی که رفت  آن جار را خوار کرد. و حتی آیه ای را که در باره فساد کاری فرعون نازل شده به آن حضرت تطبیق کرده است و سخنان دیگر او که با آن ها آشنا شدید. این همه به روشنی دشمنی او با امام را ثابت می کند . و این دو حدیث پیامبر و صفاتی را که در مورد منافقین فرموده اند هر دو در ابن تیمیه جمع گشته و شخصیت او را برای حق جویان و منصفان روشن کرده است. باید دقت داشته باشیم که ابن عبدالوهاب نیز در دروغ گویی شاید کمتر از ابن تیمیه نباشد، ولی او چیزهایی به مسلمین نسبت داده وبه کارهایی در حق مسلمین دست زده که خیلی بزرگ تر از دروغ گویی های ابن تیمیه است که خود ملاحظه کردید.

پیامبر در حدیث متواتر ثقلین فرموده اند:«من برای شما دو خلیفه و دوچیز  با ارزش می گذارم که اگر از آن دو پیروی کنید هرگز گمراه نمی شوید. آن دو قرآن و اهل بیتم هستند...»[191]

این حدیث بیان می کند که تنها راه نجات و در امان ماندن از گمراهی ، پیروی از خدا و اهل بیت است، ولی متأسفانه وهابی ها چنان که ملاحظه شد ، نه این که از این راه معرفی کرده پیامبر، پیروی نمی کنند، بلکه از ابن تیمیه که دشمن این خاندان و به خصوص دشمن امیر المومنین است پیروی می کنند. پس نزد وهابی ها نیز به مانند رهبرشان ابن تیمیه این نوع احادیث رسول خدا که با عقیده و هوی و هوس آن ها مخالف است، هیچ ارزشی نخواهد داشت و سخنان ابن تیمیه و ابن عبدالوهاب خیلی با ارزش تر از این گونه احادیث پیامبر خواهد بود.

البته آن چه ما در این کتاب ذکر کردیم قطره ای است از حقایق ، هم در باره شخصیت امیر المومنین و اهل بیت و هم سخنان ناروا و تکذیب ها ابن تیمیه و هم نظرات و سخنان اهل سنت در مورد ابن تیمیه و ابن عبدالوهاب وعقیده آن هاست. پس این یک معرفی خیلی مختصر ابن تیمیه و وهابی هاست به امید این که راه گشایی باشد برای حق جویان در تحقیق و شناخت بیشتر جایگاه حقیقی و شخصیت واقعی پیروان این مکتب و رهبرانشان.

به همین مقدار این نوشته را به پایان می رسانیم و خداوند متعال را برای توفیقاتی که به ما داده شاکریم و توفیقاتی روز افزون و عملی خالصانه و عاقبت بخیری را برای همگان از خداوند مهربان خواستاریم.

 

 


[1] معجم المولفین عمر رضا کحاله، ج4، ص269.

[2] الاعلام زرکلی، ج3، ص130.

[3] تاریخ نجد آلوسی؛ صوائق الالهیه برادرش سلیمان ؛ فتنه الوهابیه زینی دحلان.

[4] الفجر الصادق، ص22.

[5] الاعلام زرکلی ، ج2، ص137، معجم المولفین، ج3، ص159.

[6] رد المحتار ابن عابدین، ج4، ص449.

[7] الدرر السنیه زین دحلان، ج1، ص42؛ الفجر الصادق زهاوی حنفی ، ص18، التوسل بالنبی و جهله الوهابیه ابو حامد بن مرزوقی استنبلی حنفی، ص245.

[8] اسماعیل پاشا بغدادی در باره زینی دحلان می گوید: احمد بن سعید زینی دحلان مفتی ، رئیس علما، استاد سخنوران وشافعی مکی سال 1304ه.ق در مدینه منوره وفات یافت. از جمله کتاب هایش « الدرر السنیه فی رد علی الوهابیه» است.( هدیه العارفین اسماعیل پاشا، ج1، ص191.) زرکلی می گوید:« احمد بن زینی دحلان فقیه مکی، تاریخ دان و وفات یافته1304 ه.ق، در مکه متولد شده و امر تدریس را در آن جا به عهده داشت. از جمله کتاب هایش رساله ای است در رد بر وهابی ها. الاعلام، ج1، ص129. عمر کحاله می گوید: زینی دحلان مکی شافعی فقیه، تاریخ دان و مفتی شافعی ها در مکه... از جمله کتبش:« دررالسنیه فی رد علی الوهابیه» است) ( معجم المألفین، ج1،ص229.)

[9] الدرر السنیه فی رد علی الوهابیه، ج1، ص41؛ روضه محتاجین لمعرفت قواعد الدین رضوان بن عدل شافعی مصری( او سال 1303 ه ق وفات کرده است) ص3840؛ التوسل بالنبی و جهله الوهابیه، ص105.

[10] الدرر السنیه فی رد علی الوهابیه، ج1، ص41.

[11] همان، ج1، ص41.

[12] همان، ج1، ص42.

[13] الدرر السنیه، ص42.

[14] الدرر السنیه فی رد علی الوهابیه، ج10، ص51.

[15] همان، ج10، ص51.

[16] سیره ابن هشام، ج1، ص79.

[17] الدرر السنیه فی رد علی الوهابیه، ج10، ص31.

[18] همان، ج10، ص63.

[19] الاعلام، ج6، ص242؛ معجم المولفین عمر کحاله، ج10، ص245.

[20] الدرر السنیه فی رد علی الوهابیه، ج10، ص63.

[21] همان، 12و64و77و86.

[22] همان، ص291، ص860.

[23] همان، ص117و120و160.

[24] همان، ص234.

[25] سوره نساء، آیه115.

[26] زرکلی در باره محمد بن سلیمان کردی شافعی می گوید:« محمد بن سلیمان کردی در سال 1194 ه.ق وفات کرده است. او درزمان خود فقیه شافعی در سرزمین حجاز بود. در دمشق به دنیا آمد و در مدینه زندگی نمود تا هنگام وفات مقتی شافعی ها بود.» الاعلام ، ج6، ص152.

[27] سوره نساء، آیه 115.

[28] لازم به یاد آوری است سخنانی که این مولف از علما دیگر نقل می کند حقیقتی است غیر قابل انکار.وهابی ها سخن هر کسی را چه صحابه باشد و چه تابعین و یا هر کس دیگر وقتی با عقیده آن ها مخالف است به راحتی رد می کنند و آن شخص را یک فرد بی اهمیتی معرفی کرده و حتی با انواع تهمت متهم نیز می کنند. ما در کتاب « توسل و استغاثه در اسلام» نمونه هایی را ذکر کردیم در این جا مناسب دیدیم خواننده عزیز را با دو نمونه آشنا سازیم:

الف) البانی که از علمای بزرگ وهابی هاست پس از نقل حدیثی که آن را ابن عباس از پیامبر روایت کرده( که سندش هم صحیح است) و در باره جایز بودن استغاثه به غیر خداست به ابن عباس تهمت زده می گوید:« ابن عباس شاید ابن حدیث را از اهل کتاب گرفته است.» ( سلسله احادیث ضعیفه و موضوعه البانی، ج2، ص111.

ب) همچنین در باره این خبر که در آن آمده است:« قحطی و خشک سالی شدیدی مردم مدینه را فرا گرفت و مردم به ام المومنین عایشه شکایت بردند. عایشه به آن ها گفت:« نگاه کنید به قبر پیامبر و جای گشادی( سوراخی) از قبر آن حضرت به سوی آسمان قرار دهید به گونه ای که بین قبر و آسمان هیچ مانعی نباشد». پس مردم این کار را کردند و آن قدر بر ما باران بارید که علف ها روییدند و شتران فربه شدند....» ( سنن دارمی ، ج1، ص65، ح920؛ غرائب الحدیث ابراهیم حربی، ج3، ص946.) سند این حدیث صحیح است. از آن جا که در این خبر ام المومنین عایشه به مردم دستور داده است که برای نجات از این بلا به قبر پیامبر پناه بردند، البانی در باره این حدیث می گوید:« این سخن از خود عاشیه است نه این که بر گرفته از سخن پیامبر باشد. اگر صحیح هم باشد حجت نیست. چون احتمال دارد نظر اجتهادی خود عایشه باشد از همان نظراتی که گاهی در آن خطا می کند و گاهی صواب. و ما ملزم به عمل کردن به اجتهاد و نظر او نیستیم».( التوسل انواءو احکامه، البانی، ص141)

از این نمونه در سخنان وهابی ها امروزه فراوان است و به راحتی علمای اهل سنت را برای فریب مردم حتی از سنی بودن هم خارج می کنند تا سخن خود را به کرسی نشانند.

[29] معجم المولفین، ج8، ص316.

[30] همان، ج8، ص33.

[31] همان، ج1، ص140.

[32] همان، ج2، ص150.

[33] معجم المولفین، ج1، ص49.

[34] کشف الظنون، ج2، ص1527.

[35] معجم المولفین ، ج11، ص31.

[36] معجم المولفین ، ج2، ص263.

[37] ایضاح المکنون اسماعیل پاشا، ج2، ص72.

[38] همان، ج2، ص190.

[39] همان، ج2، ص190.

[40] همان، ج2،ص190.

[41] هدیه العارفین اسماعیل پاشا، ج1، ص299؛ معجم المولفین عمر کحاله، ج3، ص30.

[42] هدیه العارفین اسماعیل پاشا، ج2، ص356؛ معجم المولفین عمر کحاله، ج10، ص224.

[43] مجمع المولفین عمر کحاله، ج10، ص293، معجم مطبوعات العربیه، ج2، ص1560.

[44] توفیق الربانی، نوشته جماعتی از علمای ترکیه، ص91.

[45] ذیل تذکره الحفاظ، ص40؛ توفیق الربانی، ص91.

[46] ذیل تذکره الحفاظ، ص40.

[47] توفیق الربانی، ص91.

[48] معجم المولفین عمر کحاله ، ج1، ص262.

[49] کشف الظنون، ج1، ص744؛ هدیه العارفین، ج2، ص146، الاعلام زرکلی، ج6، ص284.

[50] توفیق الربانی، ص91 ودیگران.

[51] همان، ص91 و دیگران.

[52] همان ، ص91 و دیگران.

[53] الاعلام زرکلی ، ج2، ص160.

[54] همان، ج5 ، ص115.

[55] معجم المولفین عمر کحاله ، ج1، ص49.

[56] همان، ج6 ،ص172.

[57] معجم المولفین،ج7،ص132.

[58] ایضاح المکنون اسماعیل پاشا، ج1، ص263؛ هدیه العارفین اسماعیل پاشا، ج1، ص363.

[59] هدیه العارفین اسماعیل پاشا، ج1، ص363.معجم المولفین عمر کحاله، ج4، ص139.

[60] ایضاح المکنون اسماعیل پاشا، ج2، ص15.معجم المولفین ، ج1، ص57.

[61] معجم الولفین عمر کحاله، ج1، ص255.

[62] همان، ج1، ص140.

[63] همان، ج2، ص150.

[64] معجم المولفین، ج1،ص201.

[65] ایضاح المکنون، ج1، ص29، هدیه العارفین اسماعیل پاشا، ج2، ص340.

[66] معجم المولفین ، ج13،ص390.

[67] قرائه فی کتب العقائد، پاورقی صفحه234.

[68] وهابی هایی که در کشور های مختلف به تبلیغ و ترویج عقاید باطلشان می پردازند چون دیدند که مسلمین از این که آن ها همه را تکفیر می کنند آگاه شده و بر آن ها پشت می کنند برای جلب مردم می گویند:« ما سنی هستیم نه وهابی. لقب وهابی را دشمنان ما به ما داده اند». آن ها با چنین روشی می خواهند مردم را به خود جلب کنند. حسن سقاف می گوید:«پیروان ابن عبد الوهاب در عربستان به « وهابی» معروف اند، ولی در خارج از عربستان به عنوان « سلفی»خود را مطرح و معرفی می کنند.

[69] دررالسنیه، ج8، ص433.

[70] دررالسنیه، ج8، ص146.

[71] دررالسنیه، ج2،ص118.

[72] دررالسنیه، ج2، ص86.

[73] مسیلمه کسی است که ادعای پیامبری کرد و پیامبر اورا تکذیب نموده اند. او بر خود نماز و روزه مخصوصی ساخته بود.

[74] درر السنیه، ج9، ص387.

[75] دررالسنیه، ج9، ص383.

[76] در دررالسنیه، ج1، ص76 می گوید:« معبود نزد عرب همین الهی بود که عوام ما «سید» و یا «شیخ» می نامند. و این در حالی است که پیامبر به اصحاب درباره ای سعد بن معاذ فرمودند:« برخیزید و سید خود را پیاده کنید» (مسند احمد، ج6، ص142، صحیح ابن حبان، ج15، ص500، و دیگران؛ سند این حدیث صحیح است.» ابن فرحان نیز می گوید:« عمر بن خطاب همیشه می گفت:« ابوبکر سید ماست و او سید ما بلال را آزاد کرد.»صحیح بخاری ، ج4، ص217، المستدرک علی الصحیحین، ج3، ص284، و دیگران، (ص47).

[77] کشف الشبهات، ص12.

[78] ابن فرحان در پاورقی صفحه 41 می گوید:« نتیجه این تکفیر های شیخ را در اینترنت سلفی ها دیدیم. این برادران غلات ما در باره ای شهدای فلسطین گفته اند:« چه فرقی دارد اگر کفّار (یهود) بدعتگزاران (اهل سنت)را بکشند؟» این غلات در گذشته در باره مجاهدین با سنی نیز گفته بودند:« آن ها صوفی هستند و چه اشکالی دارد اگر کافران چنین مشرکانی را بکشند « اگر بخواهم در مورد این که وهابی ها یهود و نصاری را از مسلمانان مخالف خود برتر می دانند نقل کنم این نوشتار به آخر نمی رسد. نمونه هایی از این دیدگاه آنها را در کتاب « قرائه فی کتب العقائد» ذکر کردم که اگر خواستی به آن جا مراجعه کن.

[79] کشف الشبهات، ص7.

[80] کشف الشبهات، ص9.

[81] سوره جاثیه، آیه24.

[82] زمر،3.

[83] رعد، آیه30.

[84] فرقان، 60.

[85] مومنون، آیه81و91.

[86] کشف الشبهات ، ص9.

[87] مراد شیخ از دشمنان خدا مسلمینی هستند که مخالف با عقاید وهابیت می باشند.

 

[88] کشف الشبهات، ص23.

[89] ابن فرحان در پاورقی می گوید:« ازارقه» ( منسوب به نافع بن ارزق) از شدیدترین خوارج بوند. آن ها معقتد بودند که هر که به سوی آنها هجرت نکند کافر است و هرکه در دارالکفر سکونت کند کافر است. و این اوصاف در وهابی ها نیز وجود دارد... ، ولی هر که به عقاید خوارج مراجعه کند می بیند که اکثر آن ها میانه رو هستند که چنین چیزی را در وهابی ها پیدا نمی کنی». ( ص55و56). برای آشنایی به عقیده ازارقه به کتاب مقالات  «الاسلامیین» اشعری، ج1، ص157 مراجعه کنید.

[90] ابن فرحان به یک حقیقت بزرگ دیگر در پاورقی کتابش اشاره کرده  و می گوید:« غربی ها به خصوص آمریکا با سیاست های خراب کارانه خود و کمک های نظامی ، اقتصادی  وهمه جانبه به اسرائیل زمینه این خشونت ها را فراهم کرده اند.»( یعنی آن ها به وهابی ها کمک می کنند و پول می دهند تا آن ها مسلمین را بکشند و در عراق نا آرامی به وجود آورند.) (ص63).

[91] کشف الشبهات، ص39.

[92] کشف الشبهات،ص43و67.

[93] همان، ص43.

[94] دررالسنیه، ج2، ص62.

[95] دررالسنیه،ج1، ص63.

[96] ابن عبد الوهاب در این نامه می گوید:«من توسل کننده به صالحین را کافر نمی گویم به بصیری وابن فیروز و این عربی را کافر نمی گویم و کتاب های مذاهب اسلامی رانیز باطل نمی دانم. الدررالسنیه عبدالرحمن بن محمد، ج1، ص34و80.

[97] دررالسنیه، ج10،ص51.

[98] همان، ج10، ص57.

[99] دررالسنیه، ج10، ص31.

[100] همان، ج10، ص78.

[101] همان، ج10، ص63.

[102] همان، ج10، 43.

[103] همان، ج10، ص64.

[104] دررالسنیه، ج10، ص369.

[105] دررالسنیه، ج10، ص369.

[106] دررالسنیه، ج9، ص291، ج10، ص86.

[107] دررالسنیه،ج1، ص314و 317.

[108] ابن فرحان می گوید:« سبب زیاده روی و غلو در دولت صعودی در اول کار این بوده که حاکمان نیز در آن وقت به مانند علمای وهابی ، غالی بودند اما در دو دولت بعدی حاکمان مانند علمای وهابی غالی نبودند...» (پاورقی، 87).

[109] ابن فرحان:« این نسخه در زمان سعود بن عبد العزیز بن محمد ( رحمه الله ) نوشته شده است».

[110] به نقل از دررالسنیه، ج1، ص314 در جلد1 ، ص316.(ص89).

 

[111] دررالسنیه، ج8، ص117و118و119، ج9، ص2و238، ج1، ص113.

[112] دررالسنیه، ج10، ص113.

[113] دررالسنیه، ج8، ص57.

[114] دررالسنیه، ج10، ص25.

[115] این بیانگر آن است که علما به همانند بودن وهابی ها با خوارج از همان اول پی برده و آن را به گوش مردم رسانیده اند.

[116] دررالسنیه، ج10،ص193.

[117] همان، ج10، ص355.

[118] همان، ج2، ص22.

[119] همان، ج2، ص45، و ج10، ص25.

[120] دررالسنیه، ج2، ص59.

[121] همان، ج2، ص77.

[122] «متکلم » در اصطلاح به دانشمندی گفته می شود که درعلم اصول دین و عقاید متخصص بوده و برای اثبات عقیده استدلال می کند.

[123] دررالسنیه، ج1، ص53.

[124] همان، ج1، ص54.

[125] دررالسنیه، ج1، ص53و54.

[126] همان، ج1، ص73.

[127] همان، ج1، ص78.

[128] این سخن ابن فرحان را ذکر کردیم تا خواننده متوجه شود که ابن فرحان یک شخص وهابی است و تنها در تکفیر و ریختن خون مسلمین با ابن عبدالوهاب فرق دارد.

[129] دررالسنیه، ج1، ص102.

[130] دررالسنیه، ج1، ص113.

[131] ظاهر این است که منظور از معطله این جاهر کسی ات که معتقد به جسم نبودند خداوند است.چون وهابی ها چنان که گذشت خداوند متعال را دارای دست و پا و ... دانسته ودر بالای عرش نشسته می دانند که اکثر قریب به اتفاق امت اسلامی با این نظریه مخالف اند.و ابن عبد الوهاب با این سخنش همه امت اسلامی را بدتر از مشرکان معرفی کرده است.

[132] دررالسنیه، ج1، ص113.

[133] همان، ج1، ص34و104.

[134] همان، ج1، ص117.

[135] دررالسنیه، ج1، ص120.

[136] دررالسنیه، ج1، ص160.

[137] دررالسنیه، ج1، ص234.

[138] دررالسنیه، ج1، ص145.

[139] دررالسنیه، ج8، ص121.

[140] همان، ج8، ص424.

[141] همان، ج9، ص285.

[142] همان، ج9، ص291.

[143] همان، ج1،ص380و385.

[144] دررالسنیه، ج10، ص429.

[145] همان، ج10،ص430.

[146] همان، ج1، ص312و320و324و362و364.

[147] همان، ج1، 357.

[148] همان، ج15، ص475.

[149] همان، ج15، ص479.

[150] دررالسنیه، ج16، ص5و12.

[151] همان، ج16، ص12.

[152] همان، ج16، ص8.

[153] همان.

[154] همان، ج16، ص15.

[155] دررالسنیه، ج15، ص489، ج16، ص15.

[156] همان ، ج15، ص462.

[157] همان، ج16، ص84.

[158] همان، ج16، ص78و83.

[159] همان، ج15، ص200و204.

[160] همان، ج15، ص206.

[161] همان، ج15، ص210و215.

[162] همان، ج15، 243.

[163] همان، ج15، 363و365.

[164] دررالسنیه، ج15،ص379.

[165] همان، ج8، ص329، وج9، ص22و23و33و35.

[166] همان، ج9، ص22.

[167] همان، ج9، ص33.

[168] همان، ج8، ص392.

[169] دررالسنیه، ج9، ص209.

[170] ص، 124.

[171] ص125.

[172] البدر الطالع شوکانی، ج2، ص5.

[173] عجبت العلوم حازمی، ج3، ص194.

[174] دعاوی مناوئین لدعوه الشیخ محمد بن عبد الوهاب ، عبد العزیز عبد اللطیف وهابی، ص160.

[175] روضه الافکار و الفهام لمرتاب حال  الامام و تعداد غزوات ذوی الاسلام، و همچنین در « تاریخ نجد» نیز گفته شده است. الاعلام زرکلی، ج2،ص251، خواننده عزیز دقت داشته باشند که از نام کتاب نیز این حقیقت فهمیده میشود.

[176] دعاوی مناوئین عبد العزیز وهابی، ص164.

[177] دعاوی مناوئین عبد العزیز وهابی،ص166.

[178] دعاوی مناوئین عبد العزیزعبد اللطیف، ص166. می بینید که شخص وهابی این سخن رانقل می کند و اگر این سخن را عالم سنی ای هم نقل می کرد حتما وهابی ها او را تکذیب کرده و نویسنده آن را متهم به دروغ گویی می کرد.

[179] همان، ص167.

[180] دعاوی مناوئین، عبد العزیز وهابی ، ص165.

[181] تذکره،ج1،ص31.

[182] معرفه الرجال ، ج2، ص493.

[183] صحیح بخاری، ج4، ص50؛ سنن نسائی،ج6، ص7؛ صحیح ابن حبان، ج1،ص452.

[184] سوره نساء، آیه 93.

[185] مسند احمد ، ج2،ص23و60؛ سنن ابو داود، ج2، ص409، ح4687.

[186] صحیح بخاری، ج7، ص97؛ صحیح مسلم ، ج1، ص57؛ مسند احمد، ج2، ص17و44و47و60و105و112؛ مجمع الزوائد، ج7،ص73و دیگران.

[187] مصنف عبدالرزاق، ج8 ، ص482، ح15974و19516؛ مجمع الزوائد ، ج8،ص73.

[188] مسند احمد، ج2، ص200، صحیح بخاری، ج1، ص14.

[189] مسند احمد، ج2 ص357؛ صحیح بخاری، ج1 ،ص143و162و189وج7، ص95، صحیح مسلم ، ج1، ص560.

[190] سنن الکبری نسائی، ج8، ص117.

[191] صحیح مسلم، ج4، ص662، ح2408با 4سند. سنن الکبری نسائی،ج5،ص45، ح8148و8175؛ سنن ترمذی، ج5، ص662، ح3786و3788، مسند احمد ، ج5، ص189، ح211618و21697، با هشت سند. صحیح ابن خزیمه، ج4 ،ص62، ح2357؛ مصنف ابن ابی شیبه، ج6، ص309، ح679 و دیگران.

 


منبع: ابن‌تیمیه؛ امام سلفی‌ها، الیاس قاسم‌اف، مرکز چاپ و نشر،‌ 1391 ش.


 


انتهای پیام


نظر شما درباره این مطلب
نام :
ایمیل :


کد موجود در تصویررا وارد نمایید:
     
 
به اشتراک گذاشتن/ایمیل/بوک مارک این مطلب





بالا